رمان فستیوال پارت ۹۲

 

بابا سری از روی تاسف تکون داد

 

هستی از سکوت به وجود اومده استفاده کرد

 

_ بخدا دروغ نمیگم میتونین تحقیق کنین

قبل از اینکه به طرفش حرکت کنم بابا منو عقب کشید

 

_ خانم محترم ما توی این محل آبروی چندساله داریم صداتو پایین بیار.

 

هستی سر تکون داد و اشک هاشو پاک کرد

 

بابا خیلی داشت مراعاتش میکرد و باعث میشد خشمی که درونم شعله میکشید پر قدرت تر بشه

 

دلم میخواست فکشو پایین میاوردم تا دیگه دهن باز نکنه

 

_ ولی آقای پژمان من …

 

بابا حرفش رو قطع کرد

_ اگه حق با تو باشه من ازت دفاع میکنم فعلا از اینجا برو شمارتو بده به من باهات تماس میگیرم

 

هستی با امیدواری شمارشو به بابا داد و از اونجا رفت

 

بابا بدون اینکه توی صورتم نگاه کنه دستشو پشت شونه ام گذاشت و رفتیم توی حیاط

 

گوشه ی حیاط ایستاد

پشتمو به دیوار چسبوندم و به آسمون خیره شدم

 

_ به من نگاه کن پسر

 

نگاهمو مستقیم به صورتش دوختم

 

_ اون بچه ی توئه مگه نه؟!

 

پوزخندی زدم و قاطع گفتم

_ نه!

 

_ یعنی میخوای بگی باهاش … استغفرالله

 

سری تکون داد و دستی به محاسنش کشید

 

_ باهاش بودم ولی خر که نیستم! بچه از من نیست

 

_ امان از دست شما جوونا تو زن داشتی و بازم دنبال …

 

حرفش رو قطع کردم

_ مربوط به قبل از عقده!

 

بلافاصله اضافه کردم

_می‌دونی که واسه کارام به کسی جواب پس نمی‌دم ولی ناحقی رو بی جواب نمیذارم!

 

_ به هرحال گندیه که خودت زدی یه درصد احتمال بده اون بچه ی تو باشه اونوقت میخوای چیکار کنی؟!

 

مشتم رو به دیوار کوبیدم

_ بره بچشو بندازه مگه من بچه خواستم؟!

 

_لا اله الا الله… توبه کن پسر گناه اون بچه چیه که باید قربانی ندونم کاری شما بشه؟!

 

ابروهامو گره کردم

 

_ پس توقع داری اون زنو عقد کنم و بچه‌شو قبول کنم؟!

 

نچ نچی کرد

 

_ به هرحال آزمایش DNA می‌تونه اینو ثابت کنه اگه هم خون تو باشه من اجازه نمیدم بلایی سرش بیاری.

 

با صدا زدم زیر خنده

 

_ بدون آزمایش هم تکلیفش مشخصه بیخودی به اون زنیکه امیدواری دادی

 

سنگ ریزه ی کنار پام رو شوت کردم

 

_ باید می‌ذاشتی زیر فشار انگشتام جون بده تا دیگه گوه خوری نکنه

 

بابا عمیق به فکر فرو رفته بود

 

_ اگه بچه ی تو باشه و اونو نخوای اسمش رو میبرم توی شناسنامه ی خودم

 

ناخواسته صدام بالا رفت

_ توی کارای من دخالت نکن وگرنه خودت بهتر میدونی که بد میشه!

 

_ فعلا که چیزی مشخص نیست ولی باید گناهت رو گردن بگیری

 

ضربه ای به شونه ام زد و ادامه داد

 

_ اون وقتی که داشتی خوش گذرونی میکردی باید به اینجاشم فکر میکردی

 

متقابلاً ضربه ای به شونه اش زدم

 

_ قبلاً هم دیدی که چه کارایی ازم برمیاد

 

سری تکون داد

 

_ به هرحال من پیگیر این قضیه هستم

 

اینو گفت و راهشو کشید تا بره داخل خونه

 

دستامو مشت کردم

 

_ صبر کن بابا!

 

کنجکاو به طرفم برگشت

 

_ چیزی دیگه ای هم هست که بخوای بهم بگی؟!

 

_ گلبرگ از این موضوع باخبر نشه

 

چشماشو ریز کرد و متعجب جلوتر اومد

 

نگاهمو ازش دزدیدم

 

_ چی شد پسر؟! نکنه می‌ترسی؟!

 

تند جواب دادم

_ از چی باید بترسم وقتی مطمئنم اون بچه از من نیست…

 

لبخندش برام از هزارتا بد و بیراه بدتر بود

 

عصبی ادامه دادم

 

_ منظورم اینه که هیچکس نفهمه چون نمی‌خوام حرف بی مورد بزنن

 

_ تو اهل توضیح دادن به کسی نبودی پسر!

 

سری تکون داد و با لبخندی که دلم میخواست با دستام از روی صورتش جمعش کنم، ادامه داد

 

_ چی شد؟! تو که گلبرگ رو نمی خواستی الان نگرانی این قضیه رو بفهمه و ولت کنه بره؟!

4.4/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x