رمان فستیوال پارت ۹۳

 

 

پوزخندی زدم

_ شلوغش نکن بابا! گلبرگ دختر حساس و زود رنجیه، خودت گفتی مواظب دلش باشم

 

با ابروهای درهم ادامه دادم

_ این روزا امتحان داره نباید حواسش پرت بشه

 

سری تکون داد

_ نگران نباش و حالا برو سراغش راه نگه داشتنش اینه که بهش توجه کنی پسر

 

سعی کردم بحث رو منحرف کنم

 

_ به هرحال تا من ته و توی این قضیه رو دربیارم بهتره الکی سروصدا نکنه

 

بدون حرف دیگه ای رفتم داخل.

 

قبل از اینکه در اتاق رو باز کنم ساحل از اتاقش بیرون اومد

 

_ داداش اینجایی؟!

 

بی حوصله جواب دادم

_ میخواستی کجا باشم؟!

 

تک خنده ای کرد

_ آخه کارت داشتم هنوز نیومده بودی

 

بیحوصله دستمو تکون دادم

_ بذار واسه بعداً

 

_ بعدا نمیشه، دوستم یسنا چندتا سوال ازت داشت از من خواست ببینم وقت داری

 

ایستادم و تیز نگاهش کردم

_ دوست توئه به من چه! سوال رو بره از اهلش بپرسه

 

در اتاق رو کمی باز کردم، جلو اومد و دستمو کشید

 

_ خواهش میکنم داداش من بهش قول دادم

 

دستمو محکم کشیدم

_ به من چه که قول دادی

 

همون لحظه در اتاقش باز شد و دوست ساحل بیرون اومد

 

_ ببخشید من اصرار داشتم ببینمت

 

اخمام پررنگ تر شد

_ چه کاریه که حتما باید از من بپرسی؟!

 

_ اگه چند لحظه بیاین داخل اتاق میگم اینجا راحت نیستم

 

در رو همونجور نیمه باز رها کردم

 

نگاهم هنوزم به اتاقم بود و دلم میخواست بفهمم گلبرگ داره چیکار میکنه

 

_ بیشتر از پنج دقیقه نشه

 

با خوشحالی کف دستاشو به هم چسبوند

 

با حرکت چشمام برای ساحل خط و نشون کشیدم تا واسه من کار نتراشه

 

ساحل در اتاقش رو کامل باز کرد

 

_ شما برید داخل تا یه کم حرف بزنین منم قهوه درست میکنم

 

بی حوصله داخل رفتم

ساحل درو بست.

با توپ پر برگشتم عقب درو باز نگه داشتم

 

 

 

کنار دیوار ایستادم

 

_ زودتر حرفتو بزن

 

سرشو پایین انداخت

_ راستش حالا که باهات تنها شدم حرفام یادم رفت

 

ابرویی بالا انداختم

 

_ عجب! پس تو و ساحل دست به یکی کردین رو اعصاب من راه برین؟!

 

تند تند جواب داد

_ نه بخدا حالا یادم اومد میخواستم بگم داداش من دلش میخواد توی فستیوال سرعت شرکت کنه میتونی راهنماییش کنی؟!

 

مشتم رو آروم به دیوار پشت سرم کوبیدم

 

_ مگه من مربیم؟!

 

ناامیدانه گفت

_ ببخشید مثل اینکه حالتون خوب نیست

 

گره بین ابروهام عمیق تر شد

_ مگه تو دکتری؟! نیومدیم در مورد حال من حرف بزنیم

 

همون لحظه ساحل با فنجونای قهوه اومد

 

یسنا رو به ساحل گفت

_ چه زود قهوه درست شد

 

_ مامانم درست کرده بود من فقط آوردم

 

_ حرف دیگه ای نیست؟!

 

ساحل به تختش اشاره کرد

_ حالا چرا سرپا ایستادین؟! روی تخت می‌نشستین

 

همون لحظه ضربه ای به در خورد

 

ساحل فنجونا رو روی زمین گذاشت

 

_ تا شما ادامه بدین من میام

 

اینو گفت و به طرف در دوید.

 

_ پس من به داداشم چی بگم؟!

 

نگاهم به فنجونای قهوه بود، اگه جای این چای داغ آورده بود الان گلومو باهاش تازه میکردم

 

_ هرچی دوست داری

 

صدای ساحل هرچند آروم توجهم رو جلب کرد

_ نه اینجا نیست حتما دوباره رفته نمایشگاه

 

_ میتونم بیام داخل؟!

 

_ نه الان یسنا پیشمه

 

با شنیدن صدای گلبرگ با قدم های بلند به طرف در رفتم

 

ساحل کامل جلوی در ایستاد

_ چرا اومدی داداش؟! برو داخل الان میام

 

بازوشو کشیدم و کنار زدمش

 

با دیدن چهره ی نگران گلبرگ، نفس عمیقی کشیدم

 

_ من اینجام گلبرگ

4.4/5 - (33 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x