رمان لیلیان پارت (آخر)

 

 

دو روزه بود که سید علیرضا به ادارهی ثبت احوال

رفت و البته پیش از رفتنش، با خنده گفت:

– من اسمش رو همون مهنا میذارمها.

خوب یادم است که با لبهایی ورچیده شده، نگاهش

کردم و تقریب اا مطمئن بودم که کار خودش را انجام

میدهد اما نمیخواستم با بحث کردن اعصاب خودم را

خرد کنم و به قول مامان شیرم را تلخ کنم.

خودم را قانع کردم و گفتم عیبی ندارد اسمش به اسم

مهدی میآید.

 

وقتی برگشت و شناسنامه را به دستم داد و دیدم که

لیانا سادات موسویان به جمع خانوادهمان اضافه شده،

انقدر مات و مبهوت و خوشحال شدم که بی توجه به

حضور مامان و حاج خانم که اصرار داشتند کاچیای

که با روغن حیوانی پخته بودند را به خوردم بدهند،

محکم صورت سیدعلیرضا را بوسیدم و گفتم:

– عاشقتم دیوونه.

روزهای اول مهدی از کنارم تکان نمیخورد، کمی

حسادت میکرد و تا متوجه میشد کسی حواسش به او

نیست، دست و یا پای لیانا را میفشرد و بعد با همان

زبان شیرینش میگفت:

– نینی اوچولو گلیه تَرد.

و ما هر ترفندی استفاده کردهایم تا حسادتش به

خواهرش را کم کنیم و موفق هم شدهایم. حالا حضور

او را کاملا ا پذیرفته و از اینکه میبیند من به خواهرش

 

شیر میدهم ناراحت نمیشود و از رفتارش کاملا ا

پیداست که او را دوست دارد.

لیانا از سینه ام شیر میخورد و به خواب رفته، سید

علیرضا داخل اتاق میشود و میپرسد:

– عزیز دلم وسایل لیانا رو برداشتی؟

چیزی جا نمونده؟

میگویم:

– نه همه چی رو جمع کردم.

دو چمدانی که آماده کردهایم را کنار در میگذارد و من

با ذوق به بلیطهایمان که روی پاتختی است نگاه

میکنم.

میگوید:

 

– هنوز بچه کوچیکه، هردوشون کوچیکن، میتونستیم

یه کم دیگه صبر کنیم، بزرگتر بشن و بعد

اما من میان صحبتش میپرم و لب میزنم:

– نذره علیرضا جانم، گفتیم تو اولین فرصت بریم،

گفتیم دخترمون صحیح و سالم بهدنیا بیاد خب این هم

اولین فرصت.

جلو میآید و هر سهمان را میبوسد.

آرام لیانا را از سینهام جدا میکنم و میگویم:

– حالا نگهش دار تا لباسهام رو بپوشم بهترین بابای

دنیا.

 

آماده میشوم و در نهایت نگاهی به چادر عربی

مشکی که قرار بود در چمدان بگذارمش اما هنوز

روی چوب لباسی است میاندازم.

آن را هم سرم میکنم و در آینه نگاهی به خودم

میاندازم.

بیرون میروم و سید علیرضا لحظاتی مات شده نگاهم

میکند و بعد آرام میگوید:

– دلبران دل میبرند اما تو جانم میبری بانو.

در دلم کیلو کیلو قند آب میشود، نگاه میگیرد و با

خنده میگوید:

 

– میترسم یه کم دیگه نگاهت کنم، کار به جاهای

باریک بکشه و از پرواز جا بمونیم.

میخندم حینی که لیانا را در پتویش میپیچم میگویم:

– چشمها درویش سیدعلیرضاجان.

چمدانها را پایین میبرد و من هم لیانا را بغل میکنم

و دست کهدی را میگیرم و آرام از پلهها پایین

میرویم.

یک ساعتیست که حاج سید و حاج خانم تهران را به

مقصد خانهی خالهی سیدعلیرضا ترک کردهاند و ما

هم ظهر از خانوادههایمان خداحافظی کردهایم.

علیرضا با آژانس تماس میگیرد و کمی بعد ما هم در

ماشین مینشینیم و به سمت فرودگاه به راه میافتیم.

لیانا خوابیده، نوزاد آرام و مظلومیست و جز برای

شیر خوردن زیاد گریه نمیکند.

درست برخلاف برادرش است.

 

مهدی هک روی صندلی پشتی، کنارم نشسته و

سرش را به من تکیه داده.

با یک دسته را در آغوش دارم و با دست دیگر کمر

مهدی را بغل کردهام.

سیدعلیرضا سمتم میچرخد و میگوید:

– کاش مهدی رو میذاشتی جلو، پیش خودم.

سر بالا میاندازم، نه پیش خودم باشه بهتره.

نمیخواهم باز حسادتش بروز پیدا کند.

میخواهم از همین حالا، پشت یکدیگر باشند.

به صورت هردوشان نگاه میکنم، انگار هر چه

بیشتر میگذرد، لیانا بیشتر شبیه مهدی میشود و دلم

برایشان ضعف میرود.

 

فاتحهای برای امیررضا و نرگس میخوانم. مطمئنم

دعای خیر آنها هم برای زندگی ما بیتاثیر نبوده.

به فرودگاه میرسیم، پروازمان کمی تأخیر دارد و بعد

سوار هواپیما میشویم.

*

چمدان هایمان را در هتل میگذاریم مهدی غرق در

خواب است، سید علیرضا او را بغل میگیرد و

میگوید:

– اگر سختته الان بریم برای زیارت، یه کم استراحت

بکنیم؟

سر بالا میاندازم.

– من خسته نیستم، نزدیک اذان صبحه، بریم که نماز

صبح رو بخونیم.

 

میگوید:

– باشه پس بریم.

راه میافتیم، تمام راه را پیاده میرویم.

در حالی که او او مهدی را در آغوش دارد و من لیانا

را .

میرسیم، مقصدمان همینجا بود، بین الحرمین!

دخترم را سخت در آغوش فشار میدهم و نگاهم میان

دو گنبد جابه جا میشود و اشک هایم روی صورت

لیانا میچکد.

 

برمیگردم و سیدعلیرضا را نگاه می کنم درحالی که با

یک دست مهدی را در آغوش دارد، دست دیگرش را

دور کمرم حلقه میکند.

چشمهای او هم بارانیست و هر دو آرام زمزمه وار

میگوییم:

 

– السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی

اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

مهدی بیدار شده و خوابالود میپرسد:

– ایجا تُجاس؟

پچ میزنم:

– بهشته مامانی، بهشت.

سید علیرضا پر بغض و شادی زمزمه میکند:

– الهی شکر، الهی الحمدلله.

من زیر لب می گویم:

 

– مقصد همینجا بود درست همینجا.

خدایا شکرت.

 

 

 

                                                                    ****پایان*****

4.6/5 - (28 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
arezo
arezo
1 ماه قبل

عالی بود مرسی از رمان خوبت

......
......
1 ماه قبل

خیلی زیبا بود👏🏻👏🏻🌷🌷

نیلو
نیلو
1 ماه قبل

خیلی قشنگ بود دست نویسندش درد نکنه❤👌🏻

...
...
1 ماه قبل

عالی دم نویسندش گرم افرین👏👏👏

کیانا
کیانا
1 ماه قبل

کاشکی اخر رمان ها رو متفاوت تر مینوشتید
من با اینکه یک ماهی میشد که نخونده بودم رمان رو اما تا قسمت اخرش رو خوندم تونستم حدس بزنم که سفرشون مشهده و اخرش با هم خوب میشن و مخصوووووصا لیلیان چادری میشه

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x