رمان لیلیان پارت ۸۱

 

 

 

 

آسودگی میکشم و دلم از اینکه دختر کوچولویی میان

 

جانم در حال جان گرفتن است غنج میرود.

 

رو به فروشنده میکنم و میگویم:

– لطف اا داخل این بادکنک رو پر از زر ورقهای

صورتی بکنید.

دختر جوان با لبخند سر تکان میدهد.

گوشیام زنگ میخورد، سید علیرضاست که

میپرسد:

– زنگ زدم برای آخرین بار بپرسم واقع اا نمیخوای

بهم بگی جنسیتش چیه؟!

 

میخندم و جواب میدهم:

– سالمه عزیزم، مگه برات فرقی داره علی؟

میگوید:

-خب الحمدلله، اما نه برام فرقی نداره فقط دوست دارم

بدونم چیه، ذوق زدهام.

اما با بدجنسی تمام خداحافظی میکنم و تماس را قطع

میکنم.

وقتی سمت خانه در حرکتم، با مامان تماس میگیرم و

میگویم:

– من دارم میرم خونه مامان، گفتی هروقت از

سونوگرافی برگشتم زنگ بزنم که بیای کمکم.

 

مامان هم میپرسد:

– بچه حالش خوبه؟ جنسیتش معلوم شد؟

میخندم و جواب میدهم:

– شب همگی میفهمید دیگه، هی ازم نپرسید.

غر غر میکند و میگوید:

– این اداها چیه آخه دختر من؟ اما باشه عیبی نداره.

راستی دختر تو چرا خودتو تو زحمت انداختی؟ زنی

که حاملهست و یه بچهی کوچیک داره، مهمونی

نمیگیره که.

میگویم:

 

– آخه ایرج داره میره، میخواستم دور هم باشیم.

– باشه پس من الان راه میافتم و میرم سمت خونه ی

شما.

مامان و حاج خانم اجازه نمیدهند من دست به سیاه و

سفید بزنم.

غذاها را آماده میکنند، خانه را مرتب میکنند، میوه

ها را میشویند و غروب است که ایرج و بابا و

لهراسب میرسند و کمی بعد از آنها هم حاج سید و

سیدعلیرضا به خانه میآیند.

میخواهم به آشپزخانه بروم و چای بریزم که سید

علیرضا مانعم میشود و می گوید:

– نه خودم میارم.

 

لهراسب به آن بادکنک سیاهی که معلق میانه زمین و

هوا مانده اشاره میکند و میگوید:

– چایی نمیخوایم والا، قبلش این رو بترکونید.

میخندم و میگویم:

– نه دیگه اون باشه برای بعد از شام

که یک صدا همه با هم میگویند:

– ای بابا!

میخندم، دیگر نمیشود بیش از این منتظرشان

بگذارم.

لهراسب گوشی موبایلش را بیرون میآورد و

میگوید:

 

– بیا برو سیدجان، بترکون این بادکنک رو ما ببینیم

بالاخره توش آبیه یا صورتی.

کنار سید علیرضا میایستم، مهدی هم در آغوش

پدرش مشتاق بادکنک نگاه میکند، سیدعلیرضا سوزن

را به بادکنک می زند و زر ورقهای صورتی از آن

بیرون میریزد و در هوا پراکنده میشوند.

 

همه دست میزنند، تبریک میگویند و سیدعلیرضا

پرمحبت نگاهم میکند و آرام بوسه ای روی پیشانیام

میزند و میگوید:

– لیلیان جانم قراره یه فرشته ی دیگه مثل تو بیاد توی

زندگیمون.

مرسی خانوم قشنگم.

 

دیگر چه اهمیتی دارد که مقابل بقیه خجالت میکشم یا

از نگاه خیرهشان گر میگیرم؟

مهم این است که من احساس خوشبختی میکنم و پر

عشق نگاهش میکنم و میگویم:

– خدا رو شکر میکنم که تو بابای بچه هامونی.

مرسی که انقدر پدر خوبی هستی.

خیلی دوستت دارم.

*

چند ساعتیست که هواپیمای ایرج پریده، خواسته بود

که هیچ کداممان به فرودگاه نرویم. گفته بود خداحافظی

اذیتش میکند.

دلم گرفته است، مهدی را بغل میکنم و به طبقه ی

پایین میروم.

کنار حاج خانم نشستهام که تلفن زنگ میخورد.

گوشی را جواب میدهد، متوجه میشوم که خواهرش

است.

 

کمی با یکدیگر احوالپرسی میکنند و بعد متوجه

میشوم که در حال صحبت کردن با نگار است.

میگوید:

– آره اینجاست، چند لحظه گوشی.

میبینم که دارد به من نگاه میکند و میگوید:

– لیلیان جان، نگار میخواد باهات حرف بزنه.

حاج خانم هنوز هم چیزی از ماجراهای اتفاق افتاده

نمیداند.

نمیخواهم با او حرف بزنم اما خب، راه گریزی

ندارم.

ناچار میایستم، علیرغم میل باطنیام سمت تلفن

میروم، گوشی را از دستش میگیرم و آن را به گوشم

میچسبانم.

 

آرام میگویم:

– الو؟

کمی طول میکشد تا جوابم را بدهد.

با صدایی خفه میگوید:

– سلام لیلیان.

جواب میدهم:

– سلام.

میگوید:

– نمیدونم باید چی بگم، با اینکه خیلی با خودم فکر

کرده بودم اما الان انگار مغزم قفله.

 

پس از مکثی کوتاه ادامه میدهد:

– راستش فقط یه خواهشی ازت دارم.

سرسنگین جواب میدهم:

– بفرمایید؟

میگوید:

– میشه من رو ببخشی؟ بابت کاری که باهات کردم،

اشتباه کردم.

اعتراف میکنم که اشتباه کردم و اون اشتباه هم باعث

شده که توی این چند ماه خیلی اذیت بشم، خیلی با

 

خودم فکر کردم، نمیدونم چی باعث انجام این کار

شد، عزادار خواهرم بودم و شاید یه حسی

مکث میکند، انگار اعتراف برایش سخت است.

– یه حس بدی، حس حسادت باعثش شد.

میخوام که من رو ببخشی.

بخشش برایم سخت است، من خدا نیستم که بتوانم انقدر

بخشنده باشم و بتوانم کینه ای که دارم را فراموش کنم.

اتفاقاتی که باعث تشنج اعصاب برایم شده بود و

زندگیمان را تبدیل به جهنم کردهبود.

سکوت کردهام، حاج خانم کنجکاو نگاهم میکند،

اگرچه سعی دارد خودش را مشغول بازی کردن با

مهدی نشان بدهد اما حواسش اینجاست.

نگار دوباره میگوید:

 

– الو لیلیان

لب میزنم:

– پشت خطم.

میگوید:

– میتونی حلالم کنی؟

میخواهم قاطع و محکم بگویم نه، من آنقدر ها هم

بخشنده نیستم، من آنقدر ها هم روح بلند مرتبهای

ندارم که بتوانم تو را ببخشم اما درست در همین

لحظه، اولین حرکت دخترکم را احساس میکنم!

چشم میبندم و دست روی شکمم میگذارم. انگار

میخواهد بگوید، به خاطر من قلبت را صاف کن.

 

انگار میخواهد وجودش را برایم یادآور شود و به

این فکر می کنم که حق با دختر کوچکم است.

آرام لب میزنم:

– میبخشمت نگار، آره، حلالت میکنم ولی مسئله اینه

که تو هم میتونی خودت رو ببخشی یا نه؟

میفهمم که انگار گریه میکند و با صدایی لرزان

میگوید:

– مامانم رو هم ببخش، اگر چیزی گفته اگر کاری

کرده بذار پای اینکه یه مادر داغدیده بوده.

میدونم ما کارهایی کردیم که باعث رنجش و

ناراحتیان شد اما الان نمیخوام از دستم ناراحت

باشی.

دست روی شکمم میگذارم و لب میزنم:

 

– بخشیدم.

******

روزها میگذرند، به سرعت برق و باد، اگرچه این

چند ماه سخت گذشته و هیچ روزی از آن راحت

نبوده، دانشگاه، بچهداری، خانهداری و بارداری.

روزهایی که از شدت حالت تهوع و خستگی دوست

نداشتم از جایم تکان بخورم اما مجبور بودم به محکم

بودن، به مادر بودن و سختیهایش را به جان خریدهام.

همراهی سیدعلیرضا برایم به اندازهی تمام دنیا

ارزشمند است.

حالا، خیره به تقویم روی دیوار ماندهام و با لبخند

نگاهش میکنم.

سیدعلیرضا پشت سرم میآید و میگوید:

– امروز هم که خط بزنی فردا کوچولومون تو

بغل مونه.

 

و خودش خودکار را از دستم میگیرد و روی تاریخ

ضربدر میکشد

دخترمان را هنوز کوچولو صدا میزنیم، برای

انتخاب اسمش به اتفاق نظر نرسیدهایم.

 

اشارهای به ساک کوچک آماده شدهاش که گوشه ی

اتاق است میکنم و میگویم:

– دارم لحظه شماری میکنم تا اون لباسهای

کوچولوش رو توی تنش ببینم.

میخندد و میگوید:

 

– الهی فدات بشم، من لحظه شماری میکنم که

هردوتون صحیح و سالم از اتاق عمل بیاید بیرون.

لبخند میزنم و در آغوشش فرو رفته میگویم:

– و البته شدید اا منتظرم ورم بینی و لبهام بخوابه.

– تو همه جوری ماهی خانوم.

و من حق دارم که بخواهم برایش غش و ضعف کنم.

سنگین شدهام، راه رفتن برایم سخت است و کمرم به

شدت درد گرفته.

نشستن و ایستادن و خوابیدن با این شکم اگرچه شیرین

است، اما درست به همان اندازه، عذابآور است!

 

دخترکمان یک لحظه آرام و قرار ندارد، انگار میداند

قرار است کمتر از ده دوازده ساعت دیگر بیرون

بیاید.

بار دیگر با دکتر تماس میگیرم و میگویم:

– من فردا ساعت هفت بیمارستان باشم دیگه؟ درسته

خانوم دکتر؟

میگوید:

– آره عزیزم، حواست باشه که ناشتا باشی. میبینمت.

گوشی را قطع میکنم و به اتاق مهدی میروم که

روی تخت خوابیده.

به صورت مانند ماهش نگاه میکنم.

کم کم دارد برای خودش مردی میشود پسرم.

دست روی شکمم میگذارم، به سختی خم میشوم و

پیشانیاش را میبوسم.

 

سید علیرضا دست به سینه، تکیه زده به چهارچوب

در، نگاهم میکند و میگوید:

– خم شدن برات سخته عزیزدلم، نکن خب.

سمتش میچرخم:

– نمیتونم نبوسمش و بخوابم.

دست سمتم دراز میکند.

– بیا بریم بخواب، شاید این فسقلی هم مثل داداشش

باشه و تا چند ماه شب خوابیدن برامون بشه آرزو.

لبخند میزنم دست روی شکمم که از حرکاتش بالا و

پایین میشود میکشم و میگویم:

 

– عیبی نداره، سختیهاش به شیرین ی داشتنشون

میارزه.

روی تخت دراز میکشم شکمم را نوازش میکند.

مثل تمام شب هایی که در این چند ماه گذشته، با

دخترمان حرف میزند و برایش شعر میخواند.

نوازشم میکند و در نهایت با شیطنت میگوید:

– ببینیم خانم خانوما کی اجازه میدن بالاخره یهکم با

مادرشون خلوت کنیم!

میخندم و با بدجنسی میگویم:

– تا یکی دو ماه که فکر نکنم بشه.

با حسرت نگاهم میکند، آه میکشد و میگوید:

 

4.6/5 - (27 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sanaz
sanaz
4 روز قبل

رمانت قشنگه ❤
خیلی دوسش دارم رمانتو اگه میشع عکس شخصیت لیلیان و علیرضا رو بزار

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x