رمان ماتیک پارت ۱۰۷

 

 

 

لادن وحشت زده خودش را به در چسباند

 

حالت تهوع گرفته بود!

 

ساواش دوباره پرسید

 

_ جواب؟

 

لادن با چشم دنبال مازیار گشت

 

مشغول صحبت کردن با موبایلش بود

 

اینبار نعره ساواش اتاقک ماشین را لرزاند

 

_ جواب منو بده هرزه

 

لادن به گریه افتاد

 

_ توروخدا دست از سرم بردار … روانی

 

هم زمان مازیار سوار شد و ساواش پوزخند زد

 

دست از سرش برمیداشت؟!

 

بازی تازه شروع شده بود

 

_ ما رو بذار خونه‌ی اندیشه

 

مازیار بهت زده نگاهش کرد

 

اندیشه نام کوچه‌ای بود از مناطق پایین تهرلن

 

تهران که نمیشد گفت البته

 

در حاشیه تهران منطقه ای روستا مانند

 

داستانش را می‌دانست

 

مادر ساواش از خیرین قدیمی بود

زنی بیوه همراه دو بچه در آن خانه زندگی می‌کردند که پیدایشان کرد

 

خَیِر ها مثل بقیه نیازمند ها تلاش کردند کمکشان کنند اما زن افسرده و مریض بود

 

قبول نکرد

 

مادر ساواش به اسم خودش خانه را از صاحبش خرید تا حداقل زن پول اجاره نداشته باشد اما…

 

_ اونجا چرا؟! به اونجا اصلا میشه گفت خونه؟

 

ساواش سرد نگاهش کرد

 

_ کاری که میگمو بکن

الانم بزن کنار سیگار بگیرم

 

_ قراره برید اون خونه بعد تنها چیزی که میخوای بخری سیگاره؟

اونجا اصلا میشه زندگی کرد؟

 

هم زمان مقابل سوپری ایستاد

 

ساواش بیخیال از ماشین پیاده شد

 

لادن فرصت را غنیمت شمرد

 

آرام پرسید

 

_ اون خونه کجاست؟

 

مازیار در آینه با ترحم نگاهش کرد

مگر دخترک می‌توانست در آن خانه زندگی کند؟

 

خودش را به کوچه علی چپ زد

 

_ آخرِ اندیشه ، از تهران خارج میشه

 

کاش هیچ زمان دخترک سرگذشت ساکنین قبلی خانه را نفهمد!

 

لادن با سادگی سر تکان داد

 

_ نه منظورم اینه که مال کیه؟ من تا حالا اسمش رو نشنیده بودم

 

مازیار کوتاه توضیح داد

 

_ مال مادرِ ساواش

 

_ کسی اونجا زندگی نمیکنه؟

 

مازیار سری به نشان نفی تکان داد

 

با داستان های ساختگی و ترسناک اهالی روستا کسی جرات نمیکرد از کنار خانه حتی عبور کند!

 

لادن با شرمندگی زمزمه کرد

 

_ پولارو ‌‌… پولارو تونستید پس بگیرید؟

 

مازیار زیرچشمی نگاهش کرد

 

این قسمت حرف هایشان را از داخل اتاق نشنیده بود؟!

 

با جدیت و خشک جواب داد

 

_ سوالاتت رو از شوهرت بپرس لطفا

 

لادن اما تصمیمش را گرفته بود

 

پایش را در آن خانه‌ای که مازیار گفته بود نمیگذاشت

 

آب دهانش را فرو داد و با احتیاط خودش را جلو کشید

 

کت ساواش را از روی صندلی جلو برداشت و در برابر نگاه مشکوک مازیار زمزمه کرد

 

_ سردمه…

 

 

 

مازیار حرفی نزد

کت شوهرش بود و او اجازه دخالت بیش از این را نداشت

 

لادن با احتیاط دستش را در جیب های کت فرو برد و با لمس کردن کیف پول لبخند بی جانی زد

 

ساواش بدون پول برای خرید سیگار رفته بود؟

 

نگاهی به سوپر بین راهی در جاده انداخت

 

او را مشغول صحبت با موبایلش دید

 

بزودی متوجه نبود کیفش میشد و برمیگشت

باید عجله میکرد

 

_ من باید برم دسشویی

 

مازیار بدون اینکه نیم نگاهی به اون بیندازد ، جواب داد:

 

_وقتی رسیدیم خونه ، می‌ری دستشویی.

 

لادن لبش را گاز گرفت

 

اگر پایش به خانه می‌رسید ، قطعا باید فکر بیرون زدن از آن را با خود به گور می‌برد.

 

در جایش تکان تکان خورد و فیلم بازی کرد

 

_نمی‌تونم تحمل کنم.

اگه نمی‌خوای ماشینت به گند کشیده بشه ، بهتره بذاری برم

 

با دست به پمپ بنزین اشاره زد و ادامه داد

 

_ ببین اونجاست

 

مازیار کلافه دستش را لابه‌لای موهایش کشید.

 

عجب گیری کرده بود!

 

_ خیلی‌خب برو

4.2/5 - (27 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x