رمان ماتیک پارت ۸۶

 

ساواش لبخندی زد و سر تکان داد:

 

_ کاری نکردم . می‌رم یکم جمع و جور کنم

فردا هم دو نفر میان برای تمیزکاری

تو نمی‌خواد دست به چیزی بزنی اونا خودش همه‌ی کارها رو انجام میدن

تمرکزتو بذار رو درس و روحیه‌ات!

 

حرفش را زد و بدون اینکه منتظر شنیدن جمله‌ای از جانب لادن باشد ، از اتاق بیرون رفت.

 

دخترک کلافه سرش را در دست گرفت و نفس عمیقی کشید.

 

تلفن همراهش را برداشت و بدون فکر پیامی برای امیر نوشت

 

_ میخوام خرید خونه لغو بشه

همه چیزو که فروختیم ، خونه بمونه

میشه؟

 

امیر که انگار روی تلفن همراهش خوابیده بود که به سرعت جواب دخترک را داد:

 

_معلومه که نمی‌شه

همه‌ی کار ها انجام شده

دیگه دیره برای لغو کردن فکرشم نکن

 

لادن پوزخند زد

 

حتی برایش اهمیت نداشت دخترک چرا پشیمان شده است!

 

 

سرش را سمت آسمان گرفت و لب زد

 

_ خدایا

تو خودت شاهدی چه قدر عذاب کشیدم

فقط تو میدونی من اون روز تو صندوق عقب ماشین ساواش چه عذابی رو تحمل کردم

وقتی به زور بردم سمت حموم چه قدر وحشت کردم

وقتی بیدار شدم و دیدم سه سال از زندگیم رفته و نمیتونم راه برم چه قدر نابود شدم

میدونم حتی پدر مادرمم بعد از این جریان تو صورتم تف میندازن

میدونم هیچ کس حق و به من نمیده ولی مگه اونا جای من بودن؟

مگه اونا میفهمن درد تحقیر و ترحم بقیه رو وقتی به ویلچر نگاه میکنن؟

خدایا بهم کمک کن….

 

گفت و زمانی که از تنها بودنش مطمئن شد به سختی از روی ویلچر بلند شد

 

هنوز نمی‌توانست درست قدم بردارد

 

به زور پاهایش را جلو کشید و بی تعادل چمدانش را بیرون کشید

 

چند دست لباس ، مدارکش ، کارت پول ها و چند وسیله شخصی دیگر

 

چمدان را پشت تخت پنهان کرد و سعی کرد پاهایش را نرمش دهد

 

نمیتوانست با این وضع فرار کند

 

باید هرچه زودتر از شر ویلچر لعنتی خلاص میشد

 

 

 

ساواش با ابروهایی درهم از دقت تور لباس عروس گران قیمت ایتالیایی را از نظر گذراند

 

در ذهنش لباس عروس را در تن دخترک تصور می‌کرد.

 

دستش را در جیب شلوارش فرو برد و به سنگدوزی‌های محشر روی لباس چشم دوخت.

 

فروشنده‌ با همان لبخندی که برای جذب بیشتر مشتری بر لب داشت جلو رفت و کنار ساواش ایستاد.

 

_انتخاب‌تون فوق‌العاده بوده ، می‌تونید یک تاج ستم باهاش بگیرید که زیباییش رو چند برابر می‌کنه

البته نه هر تاجی

این مدلی که میگم تو ایران ساخته نشده

 

ساواش بدون اینکه نگاهش را از لباس عروس بگیرید، سری تکان داد.

 

_ مشکلی نیست

 

فروشنده به لبخندش عمق بیشتری داد و درحالی که با آب و تاب صحبت می‌کرد ، عکس تاجی را مقابل ساواش گرفت :

 

_این همون تاجیه که ازش صحبت می‌کنم ، تا حالا کسی تو ایران نمونه‌ش رو نه داشته و نه استفاده کرده اما خب قیمتش یکم بالاست.

 

ساواش روی پاشنه‌ی پا چرخید و موبایل را از دست فروشنده گرفت

 

_ میخوام از نزدیک ببینمش

 

_ باید تشریف ببرید مزون همکارم

ما نمیتونیم چنین تاج های گرون قیمتی رو اینجا نگه داریم

امن نیست

ولی جسارتا بعد از واریز مبلغ

 

 

4.6/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x