رمان ماتیک پارت ۹

 

 

 

لادن دوان دوان پشت سرش آمد :

 

_ هی آروم

 

میم “آرام” از دهانش خارج نشده بود که ساواش سمتش برگشت و شانه اش را گرفت

 

با خشم عقب هلش داد و به دیوار کنار کوباندش

 

انگشتش را تهدید آمیز جلوی صورت لادن تکان داد و هم زمان بدون هیچ رحمی گردن ظریف دخترک را محکم تر به دیوار فشرد

 

صدایش جدی بود و پر از خشم :

 

_ یک بار دیگه ، فقط یک بار دیگه به پرو پای من بپیچی بلایی به سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن بچه جون

 

لادن در کمرش درد عجیبی احساس می‌کرد

 

گردنش از برخورد با دیوار می‌سوخت و مهم تر از همه بهت زده و عصبی بود

 

در این هجده سال بارها شیطنت هایی کرده بود که گوش هر پدر مادری با شندیدنش سوت می‌کشید اما هیچ زمان کسی به خود جرات نداده بود اینطور با او برخورد کند

 

ساواش فشار دیگری به گردنش آورد که نفسش بند امد و انگشتش را بالا و پایین آورد :

 

_ بخاطر غلطی که کردی عذرخواهی می‌کنی و تو مدرسه هم دیگه زنگ درس من آروم میگیری وگرنه بچه جون…

 

نگاهی به صورت قرمز شده لادن انداخت و چشمانش را تنگ کرد

 

 

سعی کرد صدایش وحشتناک تر به نظر برسد :

 

_ وگرنه کاری می‌کنم که….

 

جمله اش تمام نشده لادن خودش را جلو کشید و انگشت دستش که تهدید آمیز جلوی صورتش تکان میداد را به دندان گرفت و با تمام توان بدون هیچ دلسوزی فشرد

 

چشمان ساواش از شدت درد و بهت گشاد شد

 

لادن محکم تر دندان هایش را فشرد

 

چشمانش را بست و با خودش فکر کرد تکه استخوان ران مرغ بین دندان هایش است و باید به دو قسمت تقسیمش کند

 

صدای فریاد خشمگین ساواش بلند شد و او بی توجه آنقدر فشار داد که طعم خون در دهانش پیچید اما باز هم دست بردار نبود

 

ساواش با دست دیگر پیشانی دخترک را فشرد و فریاد زد :

 

_ ول کن توله سگ

 

لادن فشار آخر را آورد ، طعم خون چند برابر شد و صدای فریاد دردآلود ساواش برای بار چندم بلند شد

 

بالاخره رضایت داد و عقب کشید

 

ساواش عصبی نفس زنان انگشت دردناکش را میان دستش گرفت و فشرد

 

 

از شدت خشم می‌لرزید

فقط اگر دستش به دخترک می‌رسید…

 

زخم را فشرد و ناباور به خونی که از دستش جاری شده بود خیره ماند

 

لادن صبر نکرد

 

با سرعتی باور نکردنی سمت خانه دوید و در را بهم کوبید

 

ساواش زیرلب غرید :

 

_ حسابتو می‌رسم بچه جون ، یکی طلبت

 

لادن که نفس زنان وارد خانه شد پدرش فهمید بازهم دسته‌گل تازه ای به آب داده

 

زیرچشمی نگاهش کرد :

 

_ چیکار کردی تو باز مارمولک؟

 

لادن با خنده دستش را دور گردن پدرش انداخت :

 

_ کاری نکردم حاجی جون که

 

_ چرا غذاهارو برگردوندی پس؟

 

لادن نگاه گیجی به ظرف های غذا انداخت و خندید

 

سر کِیف بود و از نظر خودش کاری که انجام داده بود یکی دیگر از همان شیطنت های همیشگی بود

 

 

_ یادم رفت بدم بهشون

 

_ یعنی چی؟!

 

بی خیال دستش را در هوا تکان داد :

 

_ فردا می‌برم مدرسه میدم بهش

 

پدرش با تاسف سر تکان داد :

 

_ خیله خب الآن برو به مادرت کمک کن

 

_مامان کار نداره

 

_ کار داره ولی تو جوری کار می‌کنی که آدم توبه میکنه بهت کاری بگه

 

لادن خندید و از پله ها بالا رفت

 

بی توجه به جمع وارد اتاقش شد و در را قفل کرد تا کسی مزاحمش نشود

 

هنزفری را در گوشش گذاشت ، آهنگ را پلی کرد و دوباره لبخند زد

 

سرخوش از حرکتی که انجام داده و به خیال خودش حال ساواش دانش پژوه را گرفته بود…

 

 

لادن دستی به مقنعه‌اش کشید و با انگشت اشاره اش دو ضربه به در دفتر دبیرستان زد

 

نیم نگاهی به ظرف غذا ها انداخت و با بدجنسی لبخند زد

 

صدای ناظم که آمد و اجازه‌ی ورودش را داد مشماها را بلند کرد و وارد دفتر شد

 

مدیر با روی خوش و لبخند به لب احوالش را پرسید

 

محجوب تشکر کرد و مشما ها را بالا گرفت :

 

_ اینا رو از نذری دیروزمون برای شما و آقای دانش پژوه آوردم

 

مدیر با همان لبخند تشکر کرد و ابرویی بالا انداخت :

 

_ مگه ساواش نیومد؟

 

لادن مشما ها را روی میز گذاشت و آهی تصنعی کشید :

 

_ اومدن اما گویا زیاد حوصله نداشتن هرچی باباحاجیم اصرار کرد بمونن قبول نکردن.

 

مدیر سری به افسوس تکان داد

ساواش کوتاه نمی‌آمد اما خبر نداشت اینبار او هم کوتاه بیا نیست

4.1/5 - (24 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sahar
sahar
1 ماه قبل

چرا اینقدر لادن سگه😂😐

دامینیک
سولومون
1 ماه قبل

چرا سلیمون🗿🌱
اسمم ینی
Solo=تنها
Moon=ماه
حالا هر طور راحتی قاص😂
میگم ی سوالی داشتم قبلا اینجا
چت روم زدین و پاک کردین؟

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x