رمان ماتیک پارت 90

 

 

 

ما برادرشونید؟ یا اینجا مستأجرید؟

 

_ من شوهرشونم ، شما؟

 

زن نگاه خریدارانه ای به خانه انداخت و مرد توضیح داد

 

_ ما خریدار خونه ایم

 

ساواش گیج و عصبی سر تکان داد

 

_ یعنی چی آقا؟ این خونه فروشی نیست بفرمایید بیرون

آدرس رو از کدوم املاک گرفتید؟

این دیگه چه وضعشه بفرمایید بیرون

 

مرد با جدیت جلو امد

 

_ مثل اینکه شما در جریان نیستید

ما چندین روزه خونه رو خریدیم

این خونه به اسممونه

شما انگار در جریان نیستید

 

 

 

مرد و زن وارد خانه شدند و شخص سوم بی توجه به آن ها راهرو و آسانسور را از نظر میگذراند

 

ساواش وارفته و سرگردان پوف کشید

 

سروکله‌ی این ها دیگر از کجا پیدا شده بود را نمیدانست

تنها میخواست شرشان را کم کنند تا دنبال دخترک بگردد

 

_ اشتباه گرفتید جناب ، مزاحم نشید

 

_ چه مزاحمتی؟ میگم این خونه رو خریدیم!

شما باید برید بیرون

 

زن پشت چشم نازک کرد

 

_ سند خونه رو نشونشون بده خب امیرعلی جان!

 

مرد جیب هایش را گشت

 

_ پیش داداشته

 

_ داداش داره راهرو و پارکینگ رو میبینه

 

_ تو گوشیم عکسش رو دارم

 

و ثانیه ای بعد عکس سند خانه روبرویش بود

 

مرد بی توجه به او داخل خانه قدم زد

 

_ دو روز برای تخلیه‌ی خونه بهتون فرصت میدم، خواهشا سر موقع تخلیه کنید و من رو هم توی شرایط سخت قرار ندید

خانمتون گفته بودن مشکلی برای تخلیه نیست

خودشون تشریف ندارن؟

 

زن با همان صدای جیغ جیغو گفت

 

_ لادن جون گفتن میخواید مهاجرت کنید که!

شما نرفتید باهاشون؟

 

 

مرد آرام کنار گوش زنش پچ زد

 

_ ولش کن این خبر نداره مثل اینکه

دخترِ قالش گذاشته!

 

ساواش کم مانده بود خرخره‌ی مرد مقابلش را بجود.

 

با عصبانیت دستش را جلوی صورت او تکان داد و با صدایی که دیگر کنترلی بر روی آن نداشت ، غرید:

 

_چه زری داری می‌زنی تو مرتیکه؟ از توی خونه‌ی خودم بلند شم که چی بشه؟!

اینجا رو از کی خریدید؟

اصلا همسر من فعلا نمیتونه از روی ویلچر بلندشه

چطوری میخواد خونه بفروشه؟

 

زن خندید

 

_ والا روز اول فقط رو ویلچر بودن

برای امضا که رفتیم ایشون فقط کمی لنگ میزدن ولی حالشون خوب بود

 

ساواش موهایش را چنگ زد

 

اشتباه میکردند…

 

لادن را با کس دیگری اشتباه گرفته بودند

 

مرد سوم وارد شد

 

_ اتفاقی افتاده؟ این خونه به اسم منه اگر مشکلی هست قانونی میتونیم حلش کنیم

 

زن اعتراض کرد

 

_ داداش صدبار بهت گفتم تا تخلیه نکردن همه‌ی پول رو نده! بیا دارن میزنن زیرش

 

مردی که خودش را مالک خانه معرفی کرده بود و دور تر از زن و مرد دیگر ایستاده بود ابرویی بالا انداخت و جلو امد

 

_آقای محترم من مهری هستم ، مالک جدید این خونه ، خانم فخرآرا چیزی بهتون نگفتن؟!

نمیدونم چطور شما در جریان نیستید

 

 

4.5/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x