رمان مادمازل پارت۱۶۷

 

 

 

 

من جلوی در داروخونه بودم و نیکو که برخلاف من اشتیاق بیشتری واسه فهمیدن باردار بودن یا نبودن من داشت رفته بود داخل که بی بی چک بخره.

با اینکه وقتی همه چیز رو در روزهای گذشته مرور میکردم بگی نگی احتمال میدادم بارداری ممکنه یکی از دلایل این احوالاتم باشه اما چندان هم مطمئن نبودم.

 

بیقرار و کم طاقت هی به چپ و راست قدم رو میرفتم و هر چند ثانیه یکبار عین کسی که شش ماهه دنیا اومده باشه و طاقتی نداشته باشه، به امید اومدن نیکو جلوی در داروخونه رو نگاه میکردم.

اگه حامله باشم چی !؟

حس میکنم واسه بچه دار شدن هنوز یکم زوده اما چرا با اینکه چیزی هنوز مشخص نبود حس خوبی داشتم !؟

دیگه قدم رد نرفتم.ایستادم و خیره به دور دست لبخند محوی زدم.

شاید اومدن یه بچه همچی رو تغییر بده و عوضش بکنه.

شاید زندگی ما بهتر و شیرینتر بشه و فرزام مهربونتر.

آره…یه خانواده ی سه نفر قشنگتر میتونه باشه!

صدای نیکو رشته افکارمو پاره کرد:

 

 

-گرفتم آی گرفتم.بی بی چک رو گرفتم!

عمه به قربونش بره!

 

 

هاج و واج نگاهش کردم.

سرخوشانه از رو پله ها پایین میومد و بی توجه به اینکه رفتار و حرفهاش نگاه چند نفرو دنیال خودش میکشونه پشت سرهم اون حرفهارو تکرار میکرد.

دویدم سمتش و گفتم:

 

 

-هیس بابا! آبرومو بردی که!

 

 

چشمهاشو واسم تو کاسه چرخوند و گفت:

 

 

-تو هیس شو ! حامله بودن آخه آبرو رفتن داره

 

 

چون اینو گفت چپ چپ نگاهش کردم….

 

 

چپ چپ نگاهش کردم.

پشت چشمی نازک کرد و بعدهم انگار که بخواد خط و نشون بکشه انگشت اشاره اش رو تکون داد و گفت:

 

 

-ببین رستا…حواستو جمع کن!

با عمه ی نورا بد رفتار کنی هرچی بینمون هست تموم میشه!

 

 

متعجب و سردرگم پرسیدم:

 

 

-نورا کیه؟عمه ی نورا کیه؟

 

 

خندید و با اشاره به خودش جواب داد:

 

 

-خودم دیگه! اسم قشنگیه نه؟ اسمشو بزاریم نوزا؟ به اسم من میا د

 

 

نفسمو بیرون فرستادم و گفتم:

 

 

-عجب دل خجسته ای داریاااا نیکو! بچه کجا بود.

 

 

با ذوق گفت:

 

 

-هست…ایشالله بچه ای درکارهست…من حسم خیلی قویه…احساسم‌بهم‌میگه تو بارداری…

 

 

کیفمو رو دوشم جا به جا کردم:

 

 

-حالا خیلی رو حست هم حساب باز نکن…

 

 

خندید و دستمو کشید و گفت:

 

 

-اتفاقا حساب باز میکنم.

بیا تاکسی دربست بگیریم بریم زودتر بریم خونه ببینم جوابش چیه! وای خداااا …

کاش تست جوابش مثبت بشه کاش…!

 

 

آخ آخ کنان گفتم:

 

 

-باشه باشه…آرومتر…دستمو شکوندی…

 

 

 

از تاکسی که پیاده شدیم بدو بدو به سمت در خونه رفتیم.

صدای خنده هامون توی کوچه پیچیده بود.

دست بردم تو کیف تا دسته کلید رو هرجور شده پیدا کنم.

نیکو باعجله و کم طاقتی گفت:

 

 

-وا کن دیگه! زود باش!

 

 

سقلمه ای بهش زدم و گفتم:

 

 

-اینقدر عجله نکن! وایسا کلید رو پیدا کنم.

 

 

دستمو تو کیف چرخوندم تا بالاخره تونستم پیداش کنم.

فورا درو وا کردم و رفتیم داخل.

اونقدر هیجان زده بودم که اصلا نه ماشین پارک شده ی فرزام رو دیدم و نه حتی کفشهاش رو که نپوشیده بود.

مقنعه ام رو از سر کشیدم و پرت کردم رو زمین و دست بردم سمت دکمه های مانتوم و همزمان خطاب به نیکو پرسیدم:

 

 

-به نظرت اصلا میشه رو جواب این بی بی چکها استفاده کرد !؟

 

 

کاملا مطمئن جواب داد:

 

 

-آره بابا! حرفها میزنیا!

 

 

همینطور مشغول حرف زدن بودیم که فرزام بی هوا از پله ها پایین اومد و بدون اینکه با اِهنُ و اُهُنی مارو متوجه خودش کنه پرسید:

 

 

-شما دوتا اینجا چیکار میکنین !؟

 

 

تا صداش رو شنیدیم شروع کردیم از ترس جیغ زدن!

سابقه نداشت اون این موقع خونه باشه برای همین تا صداش رو شنیدم به گمون اینکه یه غریبه باشه تقریبا تا مرز سکته کردن پیش رفتیم.

نیکو زودتر از من به خودش اومد و پرسید:

 

 

-وای کشتی که مارو فرزام! یه اِهنی یه اُهنی…

 

 

هنوز لباس های خونه تنش بود و حتی مشخص بود تازه از خواب بیدار شده.

دستشو لا به لای موهاش کشید و گفت:

 

 

-یه جوری میگی انگارجن دیدین…

 

 

دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم و بعد هم مانتوم رو از تن درآوردم و گفتم:

 

 

-ترسوندیمون آخه! تو مگه نرفتی سر کار!؟

 

 

از کنارمون رد شد و همونطور که سمت آشپزخونه میرفت جواب داد:

 

 

-نه! دیر تر میرم…شما چرا اینقدر زود اومدین هان !؟

4.1/5 - (27 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Zahraa Jad
2 ماه قبل

لطفا طولانی تر باشه پارتتون مرسی

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x