رمان مادمازل پارت ۱۴۶

 

 

 

 

خیلی آروم از ماشین پیاده شدم و نگاهی به خونه ی پیش روم انداختم.

سیگار توی دستم رو انداختم زمین و کفشمو روش گذاشتم و آهسته فشارش دادم.

این خونه رو میشناختم.

خونه مجردی خواهرش بود که البته گمونم اون الان ایران نباشه.

احتمالا واسه همین هم از من خواسته بود اینجا بیام.

نفس عمیقی کشیدم و قدم زنان جلو رفتم.

واسه پیش رفتن دو دل بودم ولی من الان اینجام.

اینجام و دیگه نمیشد به رفتن یا نرفتن فکر کرد.

یکبار دکمه ی زنگ رو فشردم و بعد عقب رفتم و دستهامو تو جیبهای شلوارم فرو بردم .

چند ثانیه طول نکشید که صدای آرومش به گوشم رسید:

 

 

“میدونستم میای فرزام میدونستم…”

 

 

هیچی نگقتم.درو که باز کرد کنارش زدم و رفتم داخل.

سکوت خونه با صدای نزدیک شدن قدمهای اون و من تو راهروی نه خیلی طولانی شکست.

چند قدمی هم که رسیدیم، ایستادیم.

دیگه نه من جلوتر رفتم و نه اون اومد سمت من.

چشمهام روی صورتش به گردش دراومد.

پیرهنی رو پوشیده بود که یه روز خودم براش خریده بودم.

یه بلوز حریر مانند مشکی با آستینهایی که بلندیشون تا یکم زیر آرنج بود.

بلوزی که میشد بخاطر جنس شفافش لباس زیری که پوشیده بود رو هم دید.

با گذشته فرق زیادی نکرده بود جز موهاش که حالا لایت بودن…

وگرنه همون ترگل آخرین دیدار بود البته کمی آرومتر و نه عصبی و پرخاشگر.

اون دلخوری روز آخر رو نمیشد تو صورتش دید.

 

لبخند زد و گفت:

 

 

-من واقعا میدونستم که میای فرزام…با خودم شرط بسته بودم که میای!

شرط بسته بودم سر این اومدن…

 

 

باید بگه شرط بسته بود سر متزلزل بودن دل من.

دلی که نتونست بیخیال این اومدن بشه.

خیره به صورتش پرسیدم:

 

 

-چرا ازم خواستی بیام ؟

 

 

 

 

خیره به صورتش پرسیدم:

 

-چرا ازم خواستی بیام ؟

 

 

گویا برای سوال واضح و روشن من جواب مشخصی نداشت.شاید هم داشت و حالا نمیخواست بیانش بکنه.

اومد سمتم و وقتی نزدیکتر شد دستشو به سمت دستم دراز کرد تا لتونه بگیرش و بعد گفت:

 

 

-اونجا واینسا…بیا بریم داخل!

 

 

قبل از اینکه بتونه لمسم کنه دستم رو پس کشیدم و گفتم:

 

 

-ترگل…اومدنت اشتباه بود.سراغ گرفتنت اشتباه بود…

 

 

لبخند از روی صورتش پر کشید

آب دهنشو قورت داد و زل زد تو چشمهام و با لحنی قاطع و قرص گفت:

 

 

-نه! نیست…اشتباه نیست!

 

 

هر چقدر اون مطمئن بود نیست من همون اندازه و بخاطر خودش مطمئن بودم هست واسه همین گفتم:

 

 

-چرا هست….

 

 

بازم تکرار کرد:

 

 

-نه نیست… ما سه روز دو روز باهم نبودیم.یه سال دو سال هم نبودیم…ما بخش زیادی از عمرمون باهم بودیم…همو دوست داشتیم.

من بیشتر از اینکه یا خانواده ام خاطره داشته باشم با تو دارم لعنتی.

این کجاش اشتباهه !؟کجاش غلطه ؟

 

 

خیره به چشمهای درشتش گفتم:

 

 

-من ازدواج کردم…

 

 

پوزخندی زد و عصبی گفت:

 

 

-آره ولی من شک ندارم که به اون دختر هیچ حسی نداری…

 

 

 

 

 

پوزخندی زد و گفت:

 

 

-آره ولی شک ندارم که به اون دختر هیچ حسی نداری…

 

 

حس داشتن و نداشتن من مهم نبود.

مهم این بود که دیگه راهی واسه باهم بودن ما وجود نداشت.

من حتی بیشتر برای خودش نگران بودم.

اون لیاقت بودن با یه مرد بهتر رو داشت‌.

مردی که متاهل نباشه.

دستمو روی صورتم کشیدم و گفتم:

 

 

-من ازدواج کردم ترگل…من اون فرزام مجرد سابق نیستم این رو هم تو میدونی و هم من!

 

 

جلوتر اومد.صاف تر و دقیقتر زل زد تو چشمهام و بعد هم گفت:

 

 

-آره میدونم…پس نگران نباش. چون بقول خودت من همچی رو میدونم…

 

 

کلافه و ختسه از این حرفها، سرمو تکون دادم و گفتم:

 

 

-ترگل چرا منو کشوندی اینجا؟

 

 

به صورتم خیره شد و بعد دستم رو گرفت و با زدن لبخند گفت:

 

 

-بیا فرزام…بیا من خیلی با تو حرف دارم

 

 

دستمو گرفت و به دنبال خودش برد سمت نشیمن.

فضا نه روشن بود و نه تاریک…

همه چیز یه حالت رمانتیک داشت.

اما این فضای رمانتیک واقعا مناسب بود برای منی که زن داشتم و برای اونی که پذیرفته بود دیگه نباید ریخت منو ببینه !؟

روی میز یه کیک کوچیک شکلاتی بود که وسطش یه شمع قرار داشت و کنارش یه جعبه کوچیک کادو…

 

رو کاناپه نشست و بعد کف دستش رو به کنار خودش زد و گفت:

 

 

-اینجا…اینجا بشین..

4.5/5 - (15 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
1 ماه قبل

عجب عفریته ایه

ناشناس
ناشناس
1 ماه قبل

چرا دیگه پارت نمیزارید؟

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x