رمان مادمازل پارت ۱۷۶

 

 

 

* چند روز بعد*

 

 

اون پشت در ایستاده بود و من داخل.

فعلا اجازه ی ورود نداشت.

نمیخوام بگم از وقتی جواب آزمایش اثبات کرده بود من واقعا باردارم از این رو به اون رو شده بود نه…ولی یه نمه بهتر شده بود و گاهی تو بعضی موارد باهام راه میومد مثل مهمونی چند وقت پیش و حتی تلاشش واسه آشتی دادن رهام و بابا و حتی حالا که در حالی که کاملا آماده ی رفتن بود من پشت در نگهش داشته بودم تا در مورد ظاهرم سورپرایزش کنم!

با پشت انگشتهاش چند ضربه به در زد و بعد پرسید:

 

 

-رستاااا….

 

 

بلند بلند جواب دادم:

 

 

-هاااان

 

 

خسته پرسید:

 

 

-تموم نشد این جینگولگ بازیات؟ صد دفعه به من زنگ زدن…بیام تو !؟

 

 

دل از آینه کندم و ازش فاصله گرفتم.

صاف و صورف وسط اتاق ایستادم.

نظر اون مهم بود دیگه…

آخه امشب جرات به خرج دادم برای این عروسی زیادی به خودم رسیده بودم.

نه اینکه تا خرخره بزک دوزک کرده باشم نه فقط یه سری قوانین رو رعایت نکرده بودم.

شنیونی که چند ساعت درست کردنش وقت برد و آرایش ملیح و یه لباس قرمز اتیشی.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-آره حالا میتونی بیای!

 

 

در باز شد و بالاخره اومد داخل.

 

 

 

 

 

تا چشمش به ظاهرم افتاد دستگیره در رو به آرومی رها کرد و بدون اینکه قادر باشه قدمهای بعدی رو برداره همونجا ایستاد و بهم خیره شد.

نمیدونستم خوشش اومده یا بدش اومده…یعنی این مورد از ظاهرش مشخص نبود برای همین واسه رسیدن به جواب این سوال لبخندی زدم و پرسیدم:

 

 

-چطور شدم !؟ این لباس بهم میاد !؟

 

 

بالاخره تکونی به خودش داد و چندقدمی جلو اومد.

برای چندمینبار ظاهرم رو با دقت و موشکافانه برانداز کرد و بعد هم به جای جواب دادن به سوالم که بدجور مشتاق شنیدن جوابش بودم پرسید:

 

 

-میخوای اینجوری بیای !؟

 

 

سرم رو خم کردم و نگاهی به خودم انداختم و همزمان جواب دادم:

 

 

-خب آره….خوبه !؟خوشگله لباسم؟ بهم میاد !؟

 

 

نه گذاشت و نه برداشت و یه راست رفت سر اون چیزی که ازش انتظار میرفت:

 

 

-در بیار بابا مگه میخوای بری کاباره! دربیار

 

 

 

 

 

 

جوابش چنان صریح، جدی و رک و مستقیم بود که همون لحظات اول پاک مایوسم کرد و لبخند رو از روی صورتم پر داد!

چطور دلش اومد همچین چیزی به منی که اون لحظه با اشتیاق شدیدی دنبال تائید و تحسینش بودم بگه ؟

 

لبخند رو لبم ماسید.سگرمه هامو زدم توی هم و گفتم:

 

 

-فرزام! کاباره چیه! مگه کراپ و دامن کوتاه پوشیدم همچین چیزی میگی!؟

یه لباسه دیگه!

بزار بپوشم….لطفا!

 

 

عبوسانه و جدی گفت:

 

 

-نه دربیار یه چیز درست و حسابی بپوش.

 

 

متحیر پرسیدم:

 

 

-یعنی این درست و حسابی نیست ؟

 

 

 

خیلی سریع جواب داد:

 

 

-نه نیست‌…یه چیز بهتر بپوش.یه چیزی که چاک نداشته باشه.یه چیزی هم سرت کن رنگ رژتم خیلی جیغه…چشم هرچی مرده میاد سمتت.نه.

عوض کن رستا…ده دقیقه فرصت داری یه چیز درست و حسابی بپوشی !

 

 

پیش بینی کرده بودم که اگه بزارمش تو عمل انجام شده همچین حرفهایی میزنه اما در نهایت راضی میشه با همین ظاهر بیام ولی مثل اینکه اشتباه فکر میکردم.

نفس عمیقی کشیدم.

عقب عقب رفتم سمت تخت و گفتم:

 

 

-خیلی خب پس من نمیام!

 

 

جوابم تندش کرد.

اومد سمتم و شد همون فرزام قبل اخه صداش رو برد بالا و گفت:

 

 

-الان داری گرو کشی میکنی !؟ نمیایی !؟ به دزک که نمیای…اتفاقا خیلی هم فکر خوبیه.

اگه قراره این ریختی بیای همون نیای بهتره…

4.2/5 - (26 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x