رمان مادمازل پارت ۱۷۹

 

 

 

میتونم به جرات بگم تقریبا عاشقانه ترین  جمله ی فرزام یا بهتره بگم تنها جمله ی فرزام  که میشد رد دوست داشتن رو توش دید همین بود.

همون یه خط جمله اش:

 

“دیگه همچین فکری نکن”!

 

 

به چشمهاش خیره شدم.

چشمهای قهوه ی عزیزش! چشمهایی که وقتی اولینبار دیدمشون مسخشون شدم.

به سرم زد بپرسم:

 

 

-فرزام

 

 

-بله ؟

 

 

لبهامو روی هم‌مالیدم و پرسیدم:

 

 

– تو اصلا منو دوست داری !؟

 

 

چشمهاش روی صورتم به گردش در اومد.

کنج لبشو داد بالا ودرحالی که کاملا مشخص بود میخواد از زیر جواب دادن به این سوال در بره پرسید:

 

 

-رستا این دم رفتن چه وقت پرسیدن این سوالهاست!

 

 

خواست بلند بشه که تند و سربع گفتم:

 

 

-خواهش میکنم…جواب بده…بگو…تو اصلا منو روست داری؟

حتی یه ذره…

 

 

نفس عمیقی کشید و به صورتم خیره شد…

 

 

 

خودمم نمیدونم چیشد که هوس کردم همچین سوالی رو بپرسم و تا جوابش رو نگرفتم بیخیال نشم فقط حس میکردم به دونستنش احتیاج مبرم دارم واسه دلخوشی.

واسه با دل خوش و حال بهتر ادامه دادن.

چند لحظه ای بدون حرف و کلام بهم خیره بود اما درنهایت گفت:

 

 

-رستا…به نظرت اگه دوست نداشتم تو الان از من باردار بودی !؟

 

 

اگرچه این  پاسخ که حالتی پرسشی داشت بی نهایت دلم رو خوش کرد اما…اما ابهاماتی داشت که اجازه نمیداد ازش لذت ببرم واسه همین گفتم:

 

 

-اما هم تو هم من میدونیم که حاملگی من تقریبا ناخواسته و اتفاقی بود…

 

 

انگار افتاده بود تو تله و هرجوابی میداد یه انقلتی داشت با این وجود اما یه کوچولو خودش رو کشید سمتم.

با اینکارش دیگه هیچ فاصله ای بینمون نبود.

یه نزدیکی شیرین…از اونا که قلب رو به تکاپو میندازه.

از نزدیکترین فاصله ی ممکن به چشمهام خیره شد و بعد گفت:

 

 

-چه اتفاقی چه غیر اتفاقی ما صکص داشتیم که این اتفاقا افتاد درسته !؟

 

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:

 

 

-اهوم…درسته

 

 

چونه ام رو گر۴ت و گفت:

 

 

-محاله از کسی خوشم نیاد و باهاش صکص کنم.یا بهتره بگم محال کسی رو دوست نداشته باشم و اینکارو باهاش انجام بدم.

 

 

 

این تقریبا اون جوابی بود که بهش احتیاج داشتم.

همون چیزی که گوشم مایل بود بشنوش.

ناخوادگاه لبخندی به پهنای صورت زدم و اون به محض دیدن این لبخند گفت:

 

 

-حالا  پاشو…این لباس زیادی تو چشمه…من دلم نمیخواست همچین چیزی بپوشی ولی حالا که اینقدر اصرار داری باشه…یه امشب نادیده میگرم

 

 

اون لبخند جون دار تر و عریض تر شد.

نتونستم خودمو کتارل کنم و بوسش نونم!

اینکارو کردم و لبهامو روی لبهاش گذاشتم و محکم ماچش کردم و بعد هم گفتم:

 

 

-عاشقتم!

 

 

نیشخند زد و بعد لبهاشو روی هم مالید و گفت:

 

 

-مزه  میوه میده…رژی شدن لبهام !؟

 

 

بهش نگاه کردم و با خنده گفتم:

 

 

-آره…تمیزش کنم واست !؟

 

 

 

به گمون اینکه قصد دارم با دستمال کاغذی همچین کاری انجام بدم گفت:

 

 

-آره…

 

 

اما من میخواستم به  سبک خودم اینکارو انجام بدم واسه همین دستهام رو که کمی سرد بودن  دو طرف صورتش گداشتم و زبونمو روی لبهاش که کمی آغشته به رژم بود کشیدم.

.

4.2/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x