رمان مادمازل پارت ۱۸۶

 

 

 

صدای گریه هام تو خونه پیچیده بود و لحظه ای این صداها و هق هقها بند نمیومدن.

خم شد و موبایلش رو از روی زمین برداشت.

نگاهی به شماره تماس انداخت و بعد هم زیر لب زمزمه کرد:

 

 

“لعنت! آخرش زهر خودش رو ریخت! ”

 

 

اینو گفت و سرش رو بالا گرفت.سعی کرد آرومم کنه واسه همین گفت:

 

 

-ببین رستا من برات توضیح مبدم…قضیه اصلا اون چیزی که تو فکر میکنی نیست!

 

 

دستهاش رو به زور از خودم جدا کردم و گفتم:

 

 

-به من دست نزن کثافت زن باز خیانتکار…به من دست نزن..چطور تونستی یبا من همچین کاری بکنی!؟

چطور تونستی هم با من باشی هم با اون…چطول تونستی دست به این خیانت بزنی؟

هزار جور سخت گیری در حق من میکردی بعد خودت داشتی به من خیانت میکردی!؟

 

 

با حرص و جوش گفت:

 

 

-خیانت چی ؟آش چی؟ کشک چی!؟ من اینکهرو با تو نکردم رستا…

 

 

سرمو تکون دادم و گفتم:

 

 

-کردی…تو اینکارو کردی…همه حرفهات هم دروغ بودن.

دروغ بود که فراموشش  کردی….دروغ بود…برو…برو پیش همون دوست دختر عزیزت…معشوقه ی چندین و چندساله ات!

 

 

عصبانی شد و گفت:

 

 

-خفه شو بابا دوست دختر کجا بود هی میبری و میدوزی…این یه مدت سرو کله اش پیدا شده بیخیال من نمیشد هرچی ازش شنیدی دروغه…

 

 

باور نمیکردم واسه همین رفتم سمت پله ها و گفتم:

 

 

-حرفهاتو باور ندارم…حرفاتو بادر ندارم دروغگو.

دیگه یک ثانیه هم اینجا نمی مونم…حتی یک ثانیه

 

 

 

پا تند کرد سمتم و بلند بلند و عصبی با لحن تندی گفت:

 

 

-خفه شو …تو هیچ گورستونی نمیری!

می مونی و حرفهای منو میشنوی که بفهمی هر چی اون حرومزاده بهت گفت دروغ بود هست

 

 

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

 

 

-میرم تو هم هیچ  غلطی نمیتونی بکنی…چرندیاتم به دردم نمیخورن چون دروغگو تر از خودت خودتی که تمام روزایی که داشتی به من ظلم میکردی و با سختگیری هات آزارم میدادی خدا میدونه رو کدوم تخت و کجا با اون داشتی به سادگی من میخندیدی….

 

 

از خودم جداش کردم اما تا خواستم از پله ها برم پایین دستمو گرفت  و سعی کرد نگه داره.

یا دو دست شروع کردم چنگ انداخت به سرو سینه اس.

تقلا میکردم از خودم دورش کنم و همزمان میگفتم:

 

 

-میرم…میرم و دیگه پامو اینجا نمیزارم…هیچوقت و هیچ زمان…

پیش توی کثافت زن باز خیانتکار نمی مونم!

 

 

نعره زد :

 

 

-اینقدر اینو نگو…اینقدر نگد..چندیار بهت بگپ  اشتباه میکنی.

 

 

تو صورتش داد زدم:

 

 

-نه چون تو آشغالی…یه خیانتکار پلشت.یه عوضی که زن و بچه داره اما با هرزه ها میپره…

حرفم تموم نشده بود که یه سیلی محکم به گوشم زد.

بخاطر اون کشیده ی محکم انگشتامو از روی نرده سر خورد  و ناخوداگاه چون لبه پله بودم تعادلم رو از دست دادم و با کشیدن یه جیغ بلند افتادم از روی  پله ها افتادم پایین…

 

 

 

 

غلت خوردن خودم روی پله هارو کاملا احساس میکردم.

عین گوله برفی که یکی از سر بالایی هلش میده و سر میخوره تا ته اون سر پایینی ودرتمام اون لحظات دردی رو احساس میکردم که زبونم از بیانش قاصر و عاجز بود!

صدای ” ای وای”  گفتنهای فرزام اکو شد توی سرم.

افتادم رو پاگرد و سرم محکم خورد به نرده ها…

چشمهام رو هم فشرده شدن و کمرم تیر کشید و حتی قدرت تکلمم رو هم از دست دادم!

فرزام هراسون و پریشون خودش رو بهم رسوند و بالای سرم ایستاد و پرسید:

 

 

-رستا…رستا خوبی !؟ رستا !؟ رستا صدامو میشنوی؟رستا….

 

 

صداش رو میشنیدم اما نمیتونستم حرف بزنم.

بدی و ناخوشی حالم واسه خودمم عیان و مشخص بود.

لبهامو اروم وا کردم که ازش بخوام  فاصله بگیره و  ازم دور بشه اما حتی نمیتونستم لبهامو تکون بدم.

دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:

 

 

-رستا…رستا جان…رستا…رستا من نمیخواستم اینطوری بشه…لعنت! لعنت!

 

 

دوید و پله هارو دوباره رفت بالا.

موبایلشو از رو زمین برداشت و  همونطور که به اورژانس زنگ میزد دوباره برگشت سمت من.

چشمهام حالا تار می دیدنش و این تاری لحظه به لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که دیگه نه خودش رو دیدم و نه حتی صداش رو شنیدن…

 

4.1/5 - (26 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x