رمان مادمازل پارت ۱۹۶

 

 

 

*ده روز بعد*

 

 

*رستا*

 

 

ده روز گذشته بود و من هنوز روم نمیشد با اونا پای یه میز غذا بخورم.

مستقیم نگاه کردن تو چشمهای بابا واسم سخت بود چون همون لحظه ها و روزهایی به روزم اومده بود که اون از قبل واسم پیش بینیشون کرده بود.

تو این مدت چند باری پدر و مادر فرزام اومده بودن خونه مون اما من هر بار که اومدن با یه بهونه ای خودمو تو اتاق حبس کردم چون نمیخواستم ببینمشون.

به خلوت و تنهایی بیش از هر چیز دیگه ای احتیاج داشتم و دلم نمیخواست با کسی همکلام و همصحبت بشم.

با هیچکس…

 

مثل تمام این رورای اخیر کنار پنجره تشسته بودم و خیره به بیرون هرازگاهی کمی از اون نسکافه ی توی دستم رو میچشیدم.

چنان پژمرده و درهم بودم که حس میکردم اگه همین حالا زمین زیرپام بلرزه یا سیل بیاد من تنها کسی هستم که هیچ انگیزه ای واسه بلند شدن از جا ندارم.

تو حال و هوای خودم بود که صدای ریما از پشت سر به گوشم رسید:

 

 

-رستا…

 

 

بالاخره از فکر و خیال بیرون اومدم و سرم رو به سمتش برگردوندم.

از اینکه کسی بی اجازه خلوتم رو بهم بریزه اصلا خوشم نمیومد.

نگاه اخمالودم رو که دید خودش فورا گفت:

 

 

-بخدا چند بار در زدم هی صدات زدم هیچی نگفتی مجبور شدم بیام داخل!

 

 

آهسته و بی رمق گفتم:

 

 

-اشکالی نداره…چیکار داری!؟

 

 

نفس عمیقی کشید و بعد تلفن همراهش رو به سمتم گرفت و جواب داد:

 

 

-فرزامه…میخواد با تو حرف بزنه…پشت خطه…

 

 

تا این حرف رو ازش شنیدم انگار که  از درون و بیرون آتیش گرفته باشم تمام وجودم سوخت!

چطور روش میشد بامن حرف بزنه؟

اصلا چی واسه گفتن داشت ؟

 

گوشی موبایلشو از لای انگشتهاش با حالتی کاملا  عصبی  بیرون کشیدم و فورا تماس رو قطع کردم و بعد هم سگرمه هامو زدم توی هم و خیلس جدی بهش گفتم:

 

 

-وقتی اون عوضی بهت زنگ میزنه  تو که مثلا خواهر منی حق نداری جواب بدی!

فهمیدی  یا بهت بفهمونم هااان؟

اصلا مگه من به همتون نگفتم من نه دیگه با خودش  حرفی دارم نه خانوادش حالا واسه من خوش خوشان اومدی اینجا میگی فرزام با تو کار داره!؟

 

 

تاحالا  این روی منو ندیده بود واسه همین یکم از رفتارم جاخورد.

چن لحظه ای ساکت بود اما بعد گفت:

 

 

-هزار بار تاحالا زنگ زده رو گوشی من…چیکار میکردم خب !؟ مجبور شدم جواب  بدم…

خواهش کرد گوشی رو بهت بدم منم دادم.

بعدشم کار خاصی که نمیخواد بکنه میخواد باهات حرف بزنه!

 

 

صدامو بردم بالا و گفتم:

 

 

-غلط کرده …من هیچ حرفی با اون ندارم.متوجه شدی!؟

 

 

گوشی دوباره زنگ خورد و من تا چشمم به اسم فرزام افتاد فورا ریجکت کردم و بعد هم اونو به سمت خود ریما گرفتم و گفتم:

 

 

-وای به حالت اگه زنگ بزنه و جواب بدی ریما…وای به حالت!

 

 

 

صورتش دلگیر و پکر شد.

تلفن همراهش رو ازم گرفت و بعد هم یه نفس عمیق کشید و گفت:

 

 

-اینقدر عصبی هستی که نمیشه باهات حرف زد اصلا! بی منطق شدی…

 

 

کلافه گفتم:

 

 

-آره پس حالا که اینو میدونی برو…دست از سرم بردارین لطفا…

آره من بدبختم بیچاره ام شکست خورده ام

دیگه لطفا شرایط رو واسم سخت تر از این نکنین!

 

 

سگرمه هاشو زد توی هم و گفت:

 

 

-مقصر که ما نیستیم! هستیم !؟

 

 

من آه کشیدم و اون یه نفس عمیق.

آره…مقصر فقط خودم بودم.

فقط خود لعنتیم که جذابیتهای فرزام کور و کرم کرده بودن‌

خسته و بی رمق و داغون با صدای کم جونی گفتم:

 

 

-میشه تنهام بزاری!؟

 

 

اول میخواست همین کارو کنه اما بعد منصرف شد و ایستاد.چند لحظه ای خیره نگاهم کرد اما بعد گفت:

 

 

-دیروز فرزام اومده بود دم در ولی من به تو نگفتم.یعنی هیچکدوممون به تو نگفتیم.

قرص خورده بودی و خواب بودی…

 

 

واککنشی نشون ندادم.

فنجون رو کنار گذاشتم و دستهامو دور بدنم حلقه کردم.

نمیدونم چرا دیگه نمیخواستم هیچی در مورد فرزام بشنوم جز خبر مرگش.

من ساکت موندم اما اون ادامه داد:

 

 

-میخواست تورو ببینه ولی رهام باهاش دعوا کرد.

شانس آوردیم بابا نبود وگرنه واویلا میشد.

کتک کاری کردن کل محل ریختن  تو کوچه…حتی خانواده خودش  …!

 

 

باورم نمیشه…

کارمن به خوردن قرصهایی رسیده بود که بیخ گوشم همچین اتفاقی افتاد و نفهمیدم…

3.9/5 - (36 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x