رمان مادمازل پارت ۱۹۷

 

 

 

 

چشم از منظره ی بیرون برداشتم و سرم رو آرومی به سمت ریما برگردوندم.

اونا نه از طریق من بلکه همون روز اول همچی رو از زبون رهام شنیدن واسه همین در جریان  بخش زیادی از اتفاقهایی که افتاد، بودن.

غمگین و آهسته پرسیدم:

 

 

-دعواشون شدید بود!؟

 

 

سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

 

 

-آره…فرزام میخواست تورو ببینه رهام هم اجازه نمیداد.

نیکو هم بود…مامان باباش هم بودن …فرزام هی کوتاه میومد هی سعی میکرد ماجرارو آروم نگه دار اما آخرش از رهام کتک خورد

بنده خدا  اصلا از خودش دفاع نمیکرد و هی میگفت حق دارین فقط بزارین زنمو ببینم…

 

 

پوزخندی زدم و گفتم:

 

 

-هه! بنده خدا…

 

 

بی توجه به پوزخند و طعنه ی من ادامه داد:

 

 

-رهام یه جوری هلش داد سرش خورد به دیوار و شکست…اگه بدونی چه خونی ازش میومد

 

 

دلم براش نسوخت.

دلم اصلا واسش نسوخت.

اصلا این به تلافی همه بدخلقی هایی که ازش دیدم و همه بدو بیراه هایی که از ش شنیدم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-به درک! نوش جونش…حقش بود!

 

 

و دوباره نگاهمو دوختم به بیرون…

 

 

 

و دوباره نگاهمو دوختم به بیرون.

برای من فرزام مرد!

برای من فرزامی که دیوانه وار دوستش داشتم  همون روز تو بیمارستان مرد.

من همچی رو با اون تحمل کردم.

همچی رو…

سختی کشیدم و دم نزدم.

بدخلقی دیدم و دم نزدم.

حبس کشیدم و دم نزدم ولی مرگ بچه ام و خیانتش نه…

اون برام قابل بخشش نبود.

ریما بعد ار یه سکوت کوتاه  دوباره ادامه داد:

 

 

-امروز صبح که داشتم از دانشگاه برمیگشتم دیدمش..

منم اندازه ی تو از اون بابت این شرایط ناراحتم اما ازم فرصت حرف زدن خواست…

 

 

مکث کرد.دستش برد تو جیب لباسش و تلفن همراهمو بیرون آورد و گفت:

 

 

-چیز خاصی بهم نگفت فقط خواهش کرد تلفن همراهت رو بهت بدم!

 

 

سر چرخوندم و یه نگاه به خود ریما و یه نگاه به موبایلم انداختم و بعد گفتم:

 

 

-فکر کردم حالیته که نباید باهاش همصحبت بشی

 

 

تند و سریع گفت:

 

 

-همصحبت نشدم…کلا پنج دقیقه پیشش نبودم…

 

 

ترسید بخوام دعواش کنم واسه همین فورا اونو گذاشت لب پنجره و تند تند گفت:

 

 

-فکر کردم حتما لازمت میشه…نه به خاطر اون به خاطر خودت که ممکنه لازمت بشه واست آوردمش!

خب دیگه من برم کلی کار دارم…چیزی لازم داشتی صدام بزن…

 

 

و باعجله و قبل از اینکه بخاطر صحبت با فرزام شماتتش کنم ازم دور شد و از اتاق رفت بیرون…

 

 

 

 

 

 

بالاخره اون موبایلی که حدودا نیم ساعتی  میشد لب پنجره بود رو برداشتم.

نفس عمیقی کشیدم و بر خلاف میلم قفلش رو باز کردم.

هنوز روشن بود و تو قسمت نوتیف میشد فهمید کلی پیام اومده روش.

پیامهای زیادی که اسم نیکو و فرزام بینشون خود نمایی میکرد.

اول پیامهای نیکو رو وا کردم و خوندم:

 

 

“رستا…”

 

 

“رستا منم دلم گرفته تورو خدا بزار ببینمت یا باهات حرف بزنم”

 

 

“رستا جوابمو نمیدی؟”

 

 

“رستا…من که در حقت بد نکردم.کردم؟ چرا با منم قهری..”

 

 

“رستا امرور هفتمین روزیه که رهام اجازه نداده برم خونه پیشش.خیلی دلم گرفته…تورو خدا بهم زنگ بزن”

 

 

“رستا…خوبی؟حالت بهتر شده؟ از ریما سراغتو گرفتم گفت ناخوشی…قربونت برم من بیا باهم حرف بزنیم…بیا مثل همه وقتهایی که دلمون پر بود و باهم حرف میزدیم حالمونو خوب کنیم”

 

 

“رستا شد هشت روز و نه تو به من محل میدی و نه رهام.

هشت روز که خونه ی بابامم…

هشت روزه که هر روز میرم دم در خونمون اما رهام درو برام باز نمیکنه…”

 

 

“رستا خیلی دلم گرفته…امروز رهام بالاخره جوابمو داد اما کاش نمیداد آخه گفته دیگه منو نمیخواد”

 

 

“رستا من خیلی ناراحتم…خیلی…رهام گفته باید جدا بشیم من و اون حتی رابطه هم نداشتیم…زندگیم سوخت..دلم نمیخواد به بابات بگم میترسم باز رابطشون بد بشه…

رستا من حالم خیلی بده…”

 

 

اشکهام رو گونه هام سرازیر شدن.

چه کاری از دست من واسه اون برمیومد وقتی خودمم یه قربانی بودم…!؟

یه دلشکسته…

4.3/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x