رمان مادمازل پارت ۴۳

 

 

خسته شده بودم از انتظار.موهای ریخته رو پیشونیم رو که میگفت نباید دست به ترکیبشون بزنموکنار زدم و گفتم:

 

-منظره طبیعت هم میخواستی بکشی تاحالا تموم شده بود فرزام…بده دیگه ببینم!

 

بالاخره دستشو پایین آورد و گفت:

 

-نق نزن تموم شد

 

خودمو کشیدم بالا و بیشتر بهش نزدیک شدم و بعدهم تخته رو ازش گرفتم و هیجان زده طرحی که کشیده بودو نگاه کردم.

باورم نمیشد! منو اسکل کرده بود.

یه طراحی مسخره که افتضاحترین اثر هنری دنیا میتونست لقب بگیره! سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم و پرسیدم:

 

-فرزام این منم!؟؟؟

 

پشت سرش رو خاروند و گفت:

 

-ن پس عممه.خودتی دیگه.این وزوزیا موهاتن..این گردی و چشم و ابروهام که مشخصن…اون دوتاهم گوشاتن این دوتا گردی سینه هاتن …خوب کشیدم نه!؟

 

-افتضاااااح

 

-برو بابا! سه درجه خوشگلتر شدی

 

خندیدم و شروع کردم ضربه زدن به بازوش و همزمان گفتم:

 

-خیلی بدی خیلی بدی…دلقک کشیدی!

 

دستاشو سپر سروصورتش کرد و گفت:

 

-دلقک چیه بابا…داوینچی هم همچین اثری نمیتونه بکشه…نزن…نزن دختر…

 

اونقدر زدمش که دیگه یکجا ننشست گفت:

 

-باشه خودت خواستی!

 

دوتا دستمو گرفت و پرتم کرد رو تخت

جیغ نه خیلی بلندی کشیدم و خندیدم.

اومد رو تنم و دستهامو خیلی محکم با یه دستش گرفت و بالای سرم نگه داشت و گفت:

 

 

-مثل اینکه به گفنه ی خودت تنبیه شدن خیلی دوست داری

 

تکون خوردم و باخنده گفتم:

 

-ولم کن فرزام…جون من دستهامو ول کن!

 

قیافه ی بدجنسی به خودش گرفت و گفت:

 

-نوچ! سزای توهین به اثر هنری فرزام یه تنبیه سخت و جانسوز!

 

من بازم خندیدم اما بعد زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

 

-چه تنبیهی!؟

 

 

 

 

من بازم خندیدم اما بعد زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

 

-چه تنبیهی!؟

 

زبونشو توی دهن چرخوند و بعد با دست موهای مزاحم ریخته رو صورتم رو بالای سرم نگه داشت و پرسید:

 

 

-تنبیه که زیاد داریم!بستگی داره تو ودوم رو بخوای انتخاب کنی!؟

 

با ناز و عشوه ای ساختگی که حالتی طنز گونه به صورتم میداد جواب دادم:

 

-هرچه از فرزام نیکوست!

 

خیره شد تو صورتم بدون اینکه حرفی بزنه.حس کردم این حرف من اونو یاد یه چیز خاصی انداخته چون به کل حس و حالش رو عوض کرد.

دیگه شوخ و خندان نبود.انگشتاش به دور موهام رها شدن و خیلی آروم خودش رو کنار کشید و نشست روی تخت.

پاهاش رو گذاشت روی زمین و دستهاشو لای موهاش کشید.

منم بلند شدم.از پشت دستمو گذاشتم روی شونه هاش و بعد سرم رو بردم جلو و پرسیدم:

 

 

-فرزام…من حرف بدی زدم!؟

 

سرش رو تکون داد و گفت:

 

-نه.تو چیز بدی نگفتی!

 

دستهامو نوازشوار روی کمرش از بالا تا پایین کشیدم و گفتم:

 

-پس چرا یهو بلندشدی…؟!

 

پیش از اینکه جوابی بهم بده دستهامو دور تنس حلقه کردم.سرمو بردم جلو و گوشش رو از پشت بوسیدم و گفت:

 

-من خیلی..خیلی میخوامت فرزام…تو بهترین اتفاق زندگیمی…

 

دستهام روی سینه هاش بودن.من نمیتونستم برای گفتن این حرفها صبر کنم.همیشه دلم میخواست این کلمات رو به زبون بیارم و بهش بگم چقدر دوساش دارم.

دستهامو روی سینه اش بالا و پایین کردمو دوباره با لحن وسوسه گری کنار گوشش گفتم:

 

 

-من هرچیزی که از طرف تو باشه دوست دارم…خواه یه لبخند ساده باشه …خواه یه عزیرم و یه جانم باشه…خواه یه بوسه باشه…با تنبیه….

 

نفس پر لرزشی کشید و بعد سرش رو برگردوند سمتم و گفت:

 

-اگه نیاز جنسی باشه چی!؟

 

تعارفی نداشتم.حاضر بودم تمام خودم رو به فرزام بوم.

با صراحتی که میدونستم مورد پسند اون هست جواب دادم:

 

-اگه تو نیاز جنسی ای داشته باشی دلم میخواد من باشم که برات برطرفش کنم…

 

– من باشم که برات برطرفش کنم نه کس دیگه ای!

 

تو همون حالت ودرحالی که سرش به سمت منی که پشتش نشسته بودم کج بود پرسید:

 

-اگه جز تو کس دیگه ای رفعش بکنه چی!؟

 

حتی صحبت در موردش هم ترسناک بود.سرمو روی کمرش گذاشتم و درحالی که از تپیدن قلبش زیر دستم لذت میبردم، خاطر جمع جواب دادم:

 

-نه…تو اینکارو نمیکنی! ینی جز با من تو اینکارو نمیکنی!

 

 

بی حرکت جوابی داد که بگی نگی هم فازش سنگین بود هم ترسناک اما برای منی که اون روزها کله ام بو قورمه سبزی میداد فقط یه جمله ی خشک و خالی بود:

 

 

-سکس با یه نفر که فقط تو واقعیت نیست…میشه با هزار نفر تو سرت سکس کنی…تو فکرت!

 

 

اون دوباره نگاهش رو دوخت به جلو و من و سرمو بلند کردم و چونه ام رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:

 

 

-من میخوام هم تو واقعیت و هم تو فکرت پارتنرت باشم…فرزام…میدونی همین الان دارم چی رو حس میکنم!؟

 

 

به خودش زحمت فکر کردن و حدس زدن نداد و گفت:

 

-چمیدونم…خودت بگو…

 

گله مند گفتم:

 

-عه چه بی ذوقی تو هنرمند…دستم رو قلبتم…هی زیر دستم میتپه…

 

کوتاه خندید و گفت:

 

-واسه ضربتن قلبم من اینجوری خر ذوق شدی!؟

 

 

خندیدم و با مالیدم صورتم به صورتش جواب دادم:

 

 

-مسخره نکن….حس کردنش قشنگ!

 

نفس عمیق و طولانی ای کشید و با منطق جوکر مانندی گفت:

 

-نمیدونستم تپیدن قلبم اینقدر هیجان داره واست وگرنه بابتش پول میگرفتم!

 

دستمو زیر چونه اش گرفتم و با جمع کردن لبهاش پرسیدم:

 

 

-از من پول میگرفتی!؟

 

ریلکس جواب داد:

 

-آره…

 

چون اینو گفت لبخند پر شیطنتی زدم و لبم رو زیر دندون فشار دادم…

3.9/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Helya
Helya
5 روز قبل

پارت جدید نمیدی؟🥲
منتظریمااا

فهرست
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x