رمان مادمازل پارت ۸۹

 

 

 

 

از تو آینه نگاهم کرد و گفت:

 

-باشه برو…

 

تو سر و دلم بود تمام دنیا و تمام عالم و آدم بفهمن من،نیکو بزرگمهر ناجور خاطر خواه و بالاخواه پسر بزرگ طرد شده ی سرهنگ آریامهر هستم اما نه حالا…

نه الان!

نگاهی به پشت سر انداختم.رستا اونقدری تو کیف بدست آوردن برادر برج زهرمار و گند اخلاقم بود که بزرگترین سوتی هارو هم از من می دید باز حالیش نیمشد دور و اطرافش چه خبره !

پرده رو کنار زدم و رفتم بیرون. آنچنان شوق دیدارش رو داشتم که جز اون به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم و نمیخواستم فکر کنم حتی اینکه ممکنه کسی من رو پیش اون ببینه البته اگر اومده باشه و من بتونم ببینمش.

چپ و راست رو نگاهی انداختم تاا اینکه بالاخره دیدمش.

دست به سینه کنار سانتافه ی آبی کاربنی رنگش ایستاده بود و انتهای خیابون رو تماشا میکرد.

می دیدمش حالم یه حال غریبی میشد.

قدم زنان به سمتش رفتم و

پشت سرش رایستادم.

اونقدر تو ف ر و خیال بود که حتی متوجه ام نشد.

چنددقیقه ای از اون نما نگاه که نه…تماشاش کردم و بعد گفتم:

 

 

-رهاااام…

 

 

صدام رو که شنید دستهاش رو پایین آورد و سرش رو به سمتم برگردوند.

از دیدنم یکم جاخورد.شاید انتظار داشت به جای من رستا یا دست کم ریما رو ببینه و چون احساس ردم خیلی خوشحال نشده خودم پیش پیش گفتم:

 

 

-میدونم الان داری به چی فکر میکنی!رستا هنوز زیر دست آرایشگره ریما هم مامانت کلی کار ریخت رو سرش…

 

 

هیچی نگفت. فقط دستهاش رو توی جیبهاش فرو برد و بهم خیره موند.

باید منو یه جوری نگاه میکرد که من بفهمم دلش واسم تنگ شده ولی اصلا اینطور نبود.خیلی خونسرد و سرد و خنثی بود.

و یخ…من این سردی و یخی رو دوست نداشتم چون باهاش دچار لرز و ترس میشدم.

ترس از اینکه چشمش دختر دیگه ای رو گرفته باشه!

بیشتر بهش نزدیک شدم.

زل زدم تو چشمهاش و باحسرت گفتم:

 

 

-رهام…چقدر دلم واست تنگ شده بود….احساس میکنم یه عمر ندیدمت…چرا تماسهام رو جواب نمیدادی؟

چرا پیامهام رو جواب ندادی؟

چرا رهام؟

من دلم خیلی واست تنگ شده بود.خیلی….

 

 

اومد سمتم.دست راستش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و بعد سر انگشتهاش رو به سمت صورتم دراز کرد.

نفسم تو سینه حبس شد.

زل زدم تو چشمهاش.

موهای تاب خورده ی هایلات شده ام رو به آرومی نوازش کرد و گفت:

 

 

-خوشگل تر شدی….

 

 

مسخش شدم.نمیگفت خوشگل شدی…

میگفت خوشگلتر شدی …شما بودی عاشقش نمیشدین؟

 

 

 

 

مسخش شدم.نمیگفت خوشگل شدی…

میگفت خوشگلتر شدی …شما بودی عاشقش نمیشدین؟اصلا مگه میشد خاطر این هیبت رو نخواست؟

لبخندی روی صورتم نشست.کم مونده بود اشک شوق هم بریزم.

چشمهاش روی قرص صورتم به گردش دراومد و بعد دوباره گفت:

 

 

-اینقدر خوشگل میکنی نمیگی چشم پسرای دیگه هم میاد سمتت ؟

 

 

گورتمام پسرای شهر.اصلش این بود.اینی که رو به روی من ایستاده بود.

اومده بودم پیشش گله کنم.

بگم چرا جواب تماسهام رو نمیدی…

چرا زنگ میزنم پیام میدم پیغام میفرستم کم محل میکنی اما حالا باهمین دو کلوم حرف منو چنان منو محو خودش کرد که به کل تمام گله هام رو یادم رفت.

نفسم تو سینه حبس شد.

بریده بریده گفتم:

 

 

-اینجوری حرف میزنی من دلم میخواد محکم بغلت کنم رهام…بغلت کنم !؟

 

 

واقعا دلم میخواست اینکارو انجام بدم.فقط منتظر بودم اجازه بده.

منتظر بودم بزاره دستهامو وا بکنم و بپرم تو آغوشش حتی یک قدم جلو رفتم اما اون کف دستشو ما بینمون نگه داشت و بعد گفت:

 

 

-نه!

 

 

دوباره بهم ریختم.دلگیر شدم.من وقتی اون پسم میزد به همون اندازه ویران میشدم که وقتی بهم محبت میکرد غرق شادی و خوشی میشدم.

دلگیر نگاهش کردم و پرسیدم:

 

 

-دوست نداری من بغلت کنم؟دلت برام تنگ نشده بود..؟

 

پیش از اینکه بخواد حرفی بزنه خودم پوزخندی زدم و گفتم:

 

 

-عجب حرف مسخره ای…خب اگه دلت تنگ شده بود خودت جوا….

 

 

حرفم رو برید و آهسته گفت:

 

 

-چیشد که داداشت دوباره از رستا خواستگاری کرد؟

 

 

پس فکرش هنوز درگیر این موضوع بود.بهش نگفتم خودکشی من باعث شد فرزام بیخیال اون ترگل عوضی بشه.

ممکن بود بهش بربخوره برای همین فقط گفتم:

 

 

-از اول هم رستارو دوست داشت ولی فکر میکرد باید پایند اون دوست دختر قبلیش بمونه صرفا جون باهم بودن اما یه مدت بعد فهمید…فهمید دختره زیرابی می رفت قدر رستارو دونست و برگشت…

 

 

این دروغهارو گفتم که ذهنش سمت چیزای دیگه نره.

چند لحظه ای بهش خیره موندم و بعد دوباره گفتم:

 

 

-خیلی دلم واست ننگ شده بود رهام…همش منتظر یه پیام بودم…منتظر جواب تماسهام…

 

 

در عین ناباوریم گفت:

 

 

-عزیزم…اگه جواب ندادم دلیلش این بود که نمیخواستم اونقدری وابسته بشی که این دوری بهت سخت بگذره…خصوصا وقتی که من یه شهر دیگه بودم.

اما…خبر خوب دارم…شعبه دوم شرکت رو انتقال دادم تهران …

یه خونه هم خریدم کردم که میخوام تو فردا شب بیا ی و ببینش…دوست دارم تو بپسندیش!

 

 

محو تماشاش شدم.

این خودش بود که داشت باهام حرف میزد !؟

خودش بود که داشت به من میگفت عزیزم…؟

باورم نمیشد!

خدایا مگه میشه؟؟؟

من عاشق شنیدن این لفظ از زبون اون بودم.

به خودم اشاره کردم و پرسیدم:

 

 

-م…من…من باید بپسندم!؟

 

 

یه شال نازک حریر نازک سرم بود که صرفا چون نمیخواستم موهام مشخص و عریون و بدون پوشش باشن پوشیده بودمش.

اما اوت دوباره موهایی که مدلشون اینجوری بود و مناسب با آرایشم بود رو زیر شال فرستاد و حتی خود شال رو هم کشید جلو و بعد گفت:

 

 

-خب آره…اونجا به هر حال قراره خونه ی آیندمون باشه!

 

 

داشتم ضعف میکردم و از حال میرفتم.

به گوشهام اعتماد نداشتم.

نه به گوشهام نه به چشمهام.

یعنی واقعا اون خودش بود که داشت این حرفهارو بهم میزد!؟

خدایااااا مگه میشد….؟ چرا من حس میکردم تو توهمم؟

چرا حس میکردم خل و چل شدم!؟

ناباورانه لب زدم:

 

 

-خو…خونه….خونه ی آینده!؟

 

سرش رو آهسته جنبوند و جواب داد:

 

 

-آره…خونه ی آیندمون! هر وقت تو بخوای میتونی بیای اونجا و ببینیش…

 

بیصبرانه پرسیدم:

 

 

-فردا شب بیام!؟

 

 

شونه بالا انداخت و جواب داد:

 

 

-هروقت دوست داشتی و هر وقت واست جور بود

 

 

نیشمو تا بناگوش وا کردم و گفتم:

 

 

-چشم…هرچی تو بگی…

 

 

لبخند محو دلبری زد و بعد بک گام جلو اومد و دوباره با جلو کشیدن شالم و مخفی کردن موهام گفت:

 

 

-تو تالار من که نمیتونم بیام.ولی…سر به زیر باش نر جماعت چشمشون سمتت نیاد!

 

 

لبخندم عریضتر شد.

چشمهامو بازو بسته کردم و گفتم:

 

 

-چشمممم!

 

 

سر انگشت اشاره اش رو به لبهای سرخم زد و یا یکم اخم گفت:

 

 

-درضمن…

 

 

منتظر بودم به لبهام گیره بده.به سرخی رژ لبم.اما اینکارو نکرد تا بهم بفهمونه بیخودی خاطرخواهش نشدم:

 

 

-رنگ رژت خیلی قشنگه….

4.7/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
1 ماه قبل

ای جان چه عاشقانه زیبایی

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x