رمان مادمازل پارت ۹۱

 

 

 

خندیدم و شالمو کشیدم بالا و گفتم:

 

-چشممم…

 

یه چشمک زد وبعدهم قدم زنان سمت ماشینش رفت.نمی رفت باز من همونجا وایمستادم که هی بیشر باهاش حرف بزنم.

لبخند زنان، خوشحال و قبراق وارد سالن آرایشگاه شدم.

بطری آب معدنیش هنوز توی دستم بود و حتی دلم نمیومد از اون اب بخورم!

آرایش رستا تموم شده بود و رو به روی آینه ایستاده بود و خودش رو تماشا میکرد.

لبخند عریضی ردم و به سمتش رفتم .

تورش ، لخت و ساده ولی شیک و زیبا بود و اون توی همون توری که خوش سلیقگیش رو می رسوند آنچنان زییا و خوشگل شده بود که حتی من هم عاشقش شدم چه برسه به….

 

 

* رستا *

 

 

بیشتر از پنج دقیقه میشد که مقابل اون آینه قدی عریض و بلند ایستاده بودم و خودم رو با حساسیت تماشا میکردم و این نگاه ها تا وقتی ادامه میدا کرد که چشمم افتاد به نیکو…

بالاخره اومد.

دو طرف تور لختم رو گرفتم و چرخیدم سمتش و پرسیدم:

 

 

-خوشگل شدم ؟

 

 

محو سر تا پام اومد جلوتر.ببین یه آب خریدن رو چقدر لفت داده بود.

از نوک پا تا کله ی سرم رو با لذت و کیف تماشا کرد و گفت:

 

 

-ماه شدی…مااااه! یه چرخ بزن ببینم!

 

 

میدونستم نیکو اهل دروغ گفتم و بیخودی تعریف و تمجید کردن نیست.

لبخندی زدم و جلو چشمهاش چرخیدم و گفتم:

 

 

-خب !؟ مدل موهام خوبه؟ تاج گلم ؟! خوبه همچی؟

 

 

-خب به جمالت حرف نداری.عالی شدی عالی….

 

 

خوشحال شدم از نظرش.خودمم حس میکردم آرایشم همون چیزی که مدنظرم بوده از آب در اومد.

سرش رو آورد جلو و باخنده تو گوشم گفت:

 

 

-چه شق القمری بکنه امشب فرزام بیچاره…

بااین صورت ماه و این اندام سکسی داداش بیچارم امشب ار کمر درد میمیره!

 

 

اول خندیدم ولی بعد با به میون اومدن اسم فرزام یادم افتاد که هرچقدر شماره اش رو میگیرم جواب نمیده برای همین گفتم:

 

 

-راستی…صدبار تاحالا زنگ زدم رو گوشی فرزام اما جواب نیمده! نگرانش شدم….

 

 

خیال جمع جواب داد:

 

 

-نگران نباش…حتما توراهه….تماستو ببین خودش جواب میده!

 

 

غمگین‌گفتم:

 

 

-امیداورم آخه تاحالا صدبار شمارش رو گرفتم.دارم‌کم‌کم نگرانش میشم…

 

 

 

 

 

غمگین‌گفتم:

 

 

-امیداورم آخه تاحالا صدبار شمارش رو گرفتم.دارم‌کم‌کم نگرانش میشم…

 

یه چشمک زد و بعد هم گوشواره ام رو که ظاهرا کج شده بود مرتب کرد و بعدهم گفت:

 

 

-نگران نباش اصلا الان خودم شماره اش رو میگیرم!

 

خیلی سرحال بنظر می رسید.اصلا هم مثل من دل آشوب و نگران نبود.

خوشحال بود.خیلی بیشتر از چنددقیقه پیش.

ولی من نمیتونستم به سرحالی اون باشم چون

بیش از بیست بار شماره ی فرزام رو گرفته بودم اما اون جواب نمیداد واسه همین گفتم:

 

 

-ولی من نگرانشم…

 

 

-طبیعیه…همه ی عروسها همچین مواقعی اینقدر استرس دارن…

 

 

کاملا مطمئن گفتم:

 

 

-قطعا نه بیشتر از من. بیست بار بیشتر شماره اش رو گرفتم.یک ساعت بیخودی اینجا معطلم…دارن درموردم پچ پچ میکنن!

 

نگرانیم رو که دید و حرفهام رو شنید واسه اینکه آرومم کنه از توی کیفش تلفن همراهش رو بیردن آورد و همزمان گفت:

 

 

-خب خب صبر کن…الان واسه اینکه خیالت راحت بشه منم بهش زنگ میزنم…لابد بنزنین تموم کرده یا کارش تو آرایشگاه طول کشیده یا چیزی شبیه به اون…

 

 

همزمان که حرف میزد شروع کرد گرفتن شماره ی فرزام.

و جالبه…بوق اول رو نخورده جوابش رو داد.نیکو زد رو اسپیکر تا منم صداش رو بشنوم و بعد گفت:

 

 

“سلام فرزام کجایی ؟”

 

خیلی خونسرد انگار که نه انگار من اینجا منتظرش هستم جواب داد:

 

 

“دارم سیگار میکشمم”

 

 

هردو با تاسف بهم نگاه کردیم.البته اون خیلی سعی داشت خودش رو خونسرد نشون بده که البته خیلی هم موفق نبود.آهسته و نه به سرحالی چنددقیقه پیش گفت:

 

 

“داری سیگار میکشی؟ رستا یه ساعت اینجا منتظرته.چرا نمیای ؟”

 

 

بازهم با بیتفاوتی و خونسردی جواب داد:

 

 

“سیگارمو که کشیدم میام”

 

 

این خونسردی فرزام اون هم درحالی که من اینجا منتظرش بودم اعصابم رو بهم ریخت برای همین گوشی نیکو رو از دستش کش رفتم تا خودم باهاش حرف بزنم….

4.4/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ناشناس
ناشناس
1 ماه قبل

چرا اینقدر پارت ها کوتاهه؟

mehr58
mehr58
1 ماه قبل

وای که چقدر این مرد بیشعوره

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x