رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۳

&&سیروس&&

من سیروسم …
کسی که یه قاچاقچیه بزرگه …
کسی که کارش زورگوییه و مثل پادشاه ها زندگی میکنه …
وقتی خیییلی کوچیک بودم .. اومممم ، تقریبا ۴ یا ۵ ساله ؛ پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن و جدا شدن …. من تو ایران به دنیا اومدم ولی الان در فرانسه زندگی میکنم …
افراد وفاداری رو دور خودم دارم که همشون تو کار قاچاقن …
و زیر دستای منن …
من یه باند بزرگ قاچاقچی تشکیل دادم …
تمام زیر دستام تمرین دیدن و تک ، تکشون قادر به جنگیدن با یه لشکر هم هستن ..
اره این منم سیروس ..
همه بهم میگن سیروس خان ..
همه واسم خم و راست میشن و کسی جرئت نافرمانی از منو نداره ، من یه فرد مغرورم ..‌‌ هه !
هر چیو خواستم تا حالا به دست اوردم … هر چیووو …
ولی فقط یه مشکل دارم … اونم اینکه … هوففف ،،،
خب گفتنش واسم سخته … من و همسرم نمیتونیم بچه دار بشیم و متاسفانه متاسفانههه مشکل از همسرم نیست .. از منه …
۵۵ سالمه و حدود ۲۰ سالی میشه که ازدواج کردم …
یه ماه پیش پدرم از دنیا رفت …
خییلی نگرانم …
من باید یه جانشین واسه خودم انتخاب کنم !
کسی که بعد از من بتونه افرادم رو تو دستش بگیره و با شهامت ، محکم و قوی باشه … اما تا حالا هیچ پسری نظرمو جلب نکرده … هوففف …. !!!!
فردا ، پس فردا یه پرواز دارم به ایران …
همراه کاترین ( همسرم ) به دیدار مادرم میخوام برم …
با خودم فکر کردم حالا که سرم خلوته یه سرم به مامانم بزنم … چی میشه مگه؟!

&&سارا&&

نفسمو با حرص و عصبانیت بیرون فرستادم …
خیییلی عصبانییی بودم …
آخه هرچی میخوام این عموی ناتنی و زنشو ببینم … نمیزارننن ، من بدبختو انداختن پشتشون و خودشونم رفتن جلو و دارن سلام ، احوال پرسی و روبوسی میکننننن …
اختیارم رو از دست دادم و جیغ بنفش بلندی کشیدم … که همه از جلوم رفتن کنار ، گوشه ای ایستادن و دستاشونو گذاشتن رو گوشاشون …
با نفس نفس خیرشون شدم که صدای خنده ی مردی رو شنیدم ‌….
بعله آقا سیروس بودکه هرررر هرررر هررر داشت میخندید …
زنشم ریز ریز میخندید و نگام میکرد ….
پوفففف ! الان اینا به‌ من میخندن؟!
اخم غلیظی کردم و دست به کمر خیرشون شدم
بالاخره بعد چند لحظه به خنده ی مسخرشون پایان دادن…
عمو با یه سرفه واسه صاف کردن صداش نزدیکم شد
دستش رو به نشونه ی سلام جلو آورد و همراه با لبخندی گفت :« افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم ؟!»
لبخندی شیک زدم و دستمو آروم تو دستش قرار دادم و همونطور که می فشردمش ، گفتم:« سارا … اسمم ساراست … »
سرش رو چند بار تکون دادو گفت :« اوهوم … که اینطور … از آشناییت خوشبختم سارا خانوم! »….

*_* ٬*_*٬ *_*

سینی شربت رو از روی‌ اُپِن ور داشتم و حرکت کردم طرفه‌ پذیرایی …
شیما هم پشت سرم میومد و شیرینی هارو تعارف می کرد …
پشت سرش هم مریم میومد و میوه هارو میاورد …
بعد از پذیرایی به سمت مبل دونفره ای که افشین روش نشسته بود ، حرکت کردم و کنارش جا گرفتم …
افشین لبخندی زد ودستش رو انداخت پشت سرم…
حس خیییلی خوبی از این کارش بهم منتقل شد
بحث کشیده شده بود به سمت عشق و دوست داشتن و ازدواج …
عمو رشید ( پدر افشین ) گفت :« به نظر من عشق و اینجور چیزا همه چرنده … یه مشت حرف و احساسات چرت و پرت که بعضی از آدمای ساده … »
و همونطور که نگاهش روی افشین بود ، با پوزخند ادامه داد:« باور کردن …. هع !!!»
سرمو چرخوندم و به افشین نگاه کردم ، اخم غلیظی روی صورتش بود …
اینجا چخبره ؟!
منظور عمو از زدن این حرف چی بود ؟!؟!
گیج داشتم نگاهم رو بین عمو و افشین رد و بدل میکردم که عمو سیروس گفت:« من که اینطور فکر نمی کنم … »
نگاهم و چرخوندم و روی عمو سیروس ثابت کردم …. عمو سیروس نگاهی به جمع انداخت و بعد همونطور که دست همسرش رو توی دستش گرفته بود با یه لحن خاص ومغرورانه ادامه داد:« مثلا خودم به شخصه اولین بار که کاترین رو دیدم ، تو یه نگاه عاشقش شدم … اونم منی که خیییلی مغرورم !!! … عاشق شدم … جوری که دوست داشتم همیشه کنارم باشه … معتادش شده بودم … اطرافیانم شاخ در اورده بودن از اینکه من .. اینقدرررر عاشق یه دختر شدم … »
لبخندی زدم و به مهشید خانوم نگاه کردم ، با یه لبخند عاشقانه زل زده بود به همسرش …
نفس عمیقی کشیدم …
خوش به حالشون …
با عشق ازدواجشون رو شروع کردن …
و چه عشق پایداری …
هومممم !!!
سکوت بزرگی ایجاد شده بود …
هیچ کس حرفی نمیزند
نفس عمیقی کشیدم و رو به عمو سیروس گفتم :« اره منم دقیقا با شما موافقم ..
عشق شاید درد و رنج و سختی رو هم همراه خودش بیاره ولی خییلی حس شیرینیه ! …
اوممم یه حسی که لذت و احساسش غیر قابله درکهههه »
عمو سیروس مغرورانه ابروهاشو بالا انداخت و لبخندی زد …
اما عمو رشید اخم بزرگی کرد ..
شونه ای بالا انداختم …
این عمو رشید هم یه چیزیش میشه هاااا !!!!!

چند روز بعد ‌…

حدود چهار ، پنج روزی میشه که از اومدن عمو سیروس میگذره ، این عمو هم مثه اینکه قصد رفتن نداره … والااا !!!
روی صندلی میز تحریرم نشسته بودم و همونطور که گوشی تو دستم بود ، رمان می خوندم که در اتاق یه دفعه باز شد …
هِینی کشیدم و همونطور که دستم رو قلبم بود برگشتم طرف در …
افشین بود که با چشمایی قرمز و خسته داشت نگام میکرد …
متعجب و با لکنت گفتم :« ا … این ، چ … چه وضعشه ..؟! »
خسته و کلافه دستی به صورتش کشید و در اتاق رو بست …به طرف تخت رفت ، توی یه حرکت خودشو پرت کرد روی تخت و ساعد دستشو گذاشت رو چشماش …
متعجب گوشی رو خاموش کردم و همونجا رو میز گذاشتم …
از جام پا شدم و به طرفش قدم برداشتم ، کنارش روی تخت نشستم و به چهرش خیره شدم …
ساعد دستشو از رو چشماش ور داشت ، با یه حالت خاص و معصومانه ای نگام میکرد …
زبونی روی لبهام کشیدم و همونطور که موهای طلایی رنگش رو از روی چشماش کنار میزدم ، نگران گفتم:« افشین … چیشده پسر؟! چرا انقدر داغونی ؟؟؟!!»
بی حوصله از جاش بلند شد و روی تخت کنارم نشست … و با گرفتن دستام تو دستاش ، خیره ی چشمام شد و گفت :« سارا … تو اگه بخوای بین من و خانوادت یکیو انتخاب کنی … کیو انتخاب میکنی ؟!»
چند لحظه ساکت بهش خیره شدم و بعد با صدای آرومی گفتم :« خ… خب … م … معلومه دیگه … خ… خانوادم رو … »
اب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم :« تو جای خودتو توی قلبم داری و خانوادم هم جای خودشونو ‌… ولی … ولی اینو بدون هیچکس نمیتونه جای مامان ، بابامو تو قلبم بگیره !»
نفس عمیقی کشید و سری به بالا و پایین تکون داد ، دستمو ول کرد و کلافه و عصبی دستشو بین موهاش کشید …
متعجب از حرکات و رفتارای عجیبش لب زدم :« نمیخوای بگی چیشده ؟!»
لبخند دندون نمایی زد که قشنگ معلوم بود ساختگیه … و با مِن ، مِن گفت :« چ … چیزی… نش … نشده !» اخمی کردم و گفتم :« خر خودتی … یعنی فکر میکنی من متوجه نشدم یه چیزیت هست؟! »
اب گلوشو قورت داد و بعد کمی سکوت ، با صدایی ناراحت و ضعیف لب زد :« س .. سارا … اگه ….اگه یه موقعی یه اتفاقی افتاد که من و تو از هم جدا شدیم ، ق ..‌ قول بده که جامو تو … قَل … قلبت، به … هیشکی ندی ! »
دستمامو گرفت تو دستاش و ادامه داد:« باشه؟!؟؟»
با صدایی متعجب گفتم :« یعنی چی ؟! مگه … مگه قرار نیست منو تو تا ابد مال هم باشیم ؟!؟! »
چشماشو آروم رو هم گذاشت و سری به نشونه ی آره تکون داد و گفت :« اوهوم … ولی .. ولی روزگاره دیگه … یهو دیدی… یه اتفاق خاصی افتاد …مثلا بعضیا نذاشتن به هم برسیم ! »
و در ادامه نگران لب زد :«منو تو قلبت نگه دار … باشه ؟!؟!»
خییلی حالم گرفته شده بود از این حرفاش …
یعنی چی!؟
منظورش چیه؟!
من مطمئنم یه اتفاقی افتاده که نمیخواد بهم بگه!!
هوففف
سری به نشونه ی باشه تکون دادم که‌ تو یه حرکت منو کشید تو بغلش و محکم به خودش فشارم داد …
لبخند محوی زدم و بیشتر تو آغوشش فرو رفتم … .
این پسر خوده آرامشِ … یه آرامشِ محض !!

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. خیلی ممنون از اینکه این رمان گذاشتید بی زحمت هر روز اپارت کذاری کنید ممنون منتطر پارت 4هستیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *