رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت ۶

نگاهی به روبه روم انداختم …

…هتل ریتز …

من قراره یه مدت توی این هتل بمونم و بعد اگه افرادِ بابا ، تونستن خونه ای واسم گیر بیارن ، برم توی اون خونه زندگی کنم …
الان تو شهر ( پاریس ) هستم
نفس عمیقی کشیدم …
خداییش شهر قشنگ و با صفاییه !
آب و هواش که کاملا اقیانوسیه…!
لبخندی زدم و داخل هتل شدم …
چون قبلا افرادِ بابا کارا رو انجام داده بودن و واسم یه اتاق گرفته بودن ، دیگه زیاد معطل نشدم و با دادن نشونی هام به یکی از کارکنای پذیرش هتل ، کلید اتاقمو گرفتم و حرکت کردم طرف آسانسور ….
اتاق ۲۷ مال من بود …
اینجور که متوجه شدم این هتل ۱۴۲ تا اتاق داره ۷۱ تا اتاق ، ۷۱ تا سوئیت و یه هتل ۵ ستاره هست …
خدا رو شکر اتاق من اون طبقه های بالا بالا نبود ….
حالا درسته ۲۷ هم خیلی بالاست …
ولی دیگه بهتر از اتاقای ۶۰ یا ۷۰ هست !!!
درست نمیگم؟!؟
شونه ای بالا انداختم و شَستیِ پایین اومدن آسانسور رو فشار دادم ….
بعد از چند لحظه اسانسور توی طبقه ای که من بودم ایستاد ‌…
در های اُتوماتیکش باز شدن و تعداد زیادی آدم از توش ریختن بیرون …
پوفی کشیدم و داخل شدم …
چند نفر دیگه هم داخل اسانسور شدن …
روی شَستیِ ۲۰ تا ۳۰ کلیک کردم …
نگاهی به جمعیت توی اسانسور انداختم ،
از سر و لباس دخترا که براتون نگم …
یک وضع افتضاحی داشتن که خدا میدونه !!!
پسرا هم که بعضیاشون با شلوارک و تی شرت بودن
و بعضیا هم بلعکس ، با کُتو شلوارِ شیکو مرتب وَ جذبه ی خاصی ایستاده بودن …
همشون هم هیکلی …
البته قشنگ بعضیاشون معلوم و واضح بود که جنسشون اصل نیست و این بدن رو نساختن …
به بازوهاشون دست میزدی ، میدیدی که از اون آمپولیان !! پُفَکیَن …
خخخخ !!!
والااا…
بعد چند لحظه آسانسور طبقه ی ۲۰ تا ۳۰ ایستاد …
خارج شدم …
نگاهی به اطرافم انداختم …
شروع کردم به جلو حرکت کردن و زیر لب شماره ی هر اتاق رو با خودم زمزمه میکردم …

+ ۲۲…۲۳…۲۴…۲۵…

به سمت اتاق بعدی چرخیدم و تا خواستم ۲۶ رو زیر لب بگم …
در اتاق باز شد و یه مردِ جَوون که بهش میخورد همسن های من باشه ، توی چارچوب در قرار گرفت …
اب گلومو قورت دادم و بی حواس ، خیرش شدم
تی شرت فیروزه ای رنگی تنش بود و شلوار همرنگش…
سیکس پک هاش حتی از زیر تی شرت هم معلوم بود ….
هی دلم میخواست نزدیکش بشم و به بازوهای مردونه و
قویش دست بزنم ، ببینم پفکیه یا محکم !؟!
سرم رو به دو طرف تکون دادم و به خودم اومدم
با ابرویی بالا رفته و پوزخندی گوشه لبش خیرم بود ….
وقتی دید ساکت نگاش میکنم با پوزخند و غرور به زبون فرانسوی گفت :

_‌چیه ؟! خوشگل ندیدی ؟!

اخمی کردم …
این دیگه چه اعتماد به سقفی داره باو ….
پشت چشمی نازک کردم و مثل خودش با پوزخند گفتم:

+نه والا … شتر دریایی از نزدیک ندیده بودم !….

پوفی کشید و پوکر فیس گفت :

_یه نگاه تو آینه هم مینداختی واست کافی بود !….

ناخودآگاه دستام از اینهمه پر رو گریش مشت شد …
یکم با حرص نگاش کردم ، بعد هونطور که با ناز از جلوش رد میشدم و به سمته اتاقم میرفتم ، گفتم :

+ جوابِ اَبلَهان خاموشیست !!! هع !!…

کلید اتاقمو توی دستم جابه جا کردم و خواستم داخل قفل بکنمش تا برم تو ،
که همون پسره در حالی اروم آروم بهم نزدیک میشد ، لبش رو به دندون گرفت و دستی به چونش کشید …
زیر چشمی نگاش کردم ، بی حرکت همونطور که کلید تو دستم بود ایستاده بودم ، که بالاخره وقتی فقط کمی باهام فاصله داشت ، ایستاد و گفت :

_ نه … خوشم اومد ، دختر پُر جرعتی هستی !!!

هوفی کشیدم و برگشتم سمتش …
با پوزخند همونطور که کلید رو انداخته بودم دور انگشت اشارم و می چرخوندمش …
سرتا پاش رو نگاهی انداختم

+ یه طوری حرف میزنی انگاری چه خری هستی که بخوام ازت بترسم !!!

با تموم شدن این حرفم ، اخم غلیظی روی صورتش نشست …
هلم داد به عقب که محکم به دیوار پشتم برخورد کردم …

+ آیییی …
کمرم !!! …
هار وحشی …
خر ، خر ، خر ….

با کاری که کرد ، بغیه جیغ زدنام تو گلوم خفه شد‌ و چشمام تا حد ممکن وا شد …
چسبیده بود بهِم و لبامو با شهوت می بوسید ….
دستام رو گذاشتم روی سینش و بهش فشار اوردم ، اما خب اون زورش از من خییلی بیشتر بود، به همین دلیل کاری از دستم بر نمیومد …
وحشیه آمازونی اینقدر محکم گاز میگرفت لبامو که خدا میدونه …
بعد چند لحظه که نفس کم آورد سرش رو عقب کشید و با نفس نفس خیرم شد دستمو بالا اوردم و محکم رو گونش فرود اوردم …
سرش به یه طرف کج شد …
چند لحظه همونطوری تو هنگ بود ، اروم سرش رو چرخوند سمتم و با چشایی عصبی و قرمز خیرم شد ،
آروم اب گلومو قورت دادم و سریع قفل خونه رو باز کردم و داخل شدم …
در رو بستم و با نفس نفس بهش تکیه دادم …
یا خدا …
پسره ی نکبت چجوری لبامو بوسید و گاز گرفت !!!
با خشم و حرص دندونام رو ، روی هم سابیدم …
بیخیال این ماجرا توی اتاق راه افتادم تا یکم بررسیش کنم ، نه زیادی کوچیک بود و نه زیادی بزرگ …
واسه من خوب بود …
فکر کنم اندازش ۵۰ یا ۶۰ متر مربع بود …
رنگ دیوارای اتاق تماماً طلایی رنگ بود …
پرده هاش ، لوسترش ، همه چیزش طلایی رنگ و شیک بود …
به سمت یه در طلایی حرکت کردم و بازش کردم ،
وایی خدای مننن !!!
این حمومشه ؟!
یه وان بزرگی توش بود ، حمومش خیلی بزرگ بود !!
خب این از حمومش …
در حموم رو بستم و رفتم سراغ یه در دیگه …
اونم طلایی رنگ بود ،
بازش کردم ،
بعله اینم دستشوییشه !
در رو بستم …
خب فقط یه در دیگه مونده بود …
به سمتش رفتم و بازش کردم ،
وَاووو …‌
همونطور که حدس زده بودم
اینم اتاق خوابشه !
رو تختیش ، رنگ کمد هاش ،، همه چیزش طلایییی !!!
لبخند دندون نمایی زدم و داخل شدم‌ و در رو بستم …
چمدونم رو گوشه ی اتاق گذاشتم وخودمو پرت کردم روی تخت ..
وایی خیییلی نرمه …
انگار توش رو پُر از پَرِ قو کردن !!!
بخداااا …
یکدفعه با چیزی که یادم اومد سریع روی تخت درست نشستم ،
من که نیومدم اینجا واسه تفریح !!!
اومدم افشین رو پیدا کنمم …
کلافه و عصبی از دست خودم موهام رو از توی صورتم کنارم زدم …
مامان بزرگ فقط بهم گفت که افشین فرانسه هست و در پاریسه !
اما اون دقیق نمیدونست کجاست ؟!
چون همین یه سال ، دوسال پیش آقاسیروس فوت کرد …
و از اون موقع دیگه مامان بزرگ خبر نداشته چه بلایی سر افشین اومده و افشین چیشده !!؟
چون قبل از اون همیشه از عمو سیروس سراغ افشین رو میگرفت ولی حالا …
یکدفعه با چیزی که به ذهنم اومد ، سریع گوشیمو از تو جیب مانتوم در اوردم و قفلش رو باز کردم …
پنج سال پیش که آقا سیروس اومد ایران ، من از کاترین ( همسر آقا سیروس ) شمارش رو گرفتم …
چون زن مهربون و دوست داشتنی ای بود، شمارش رو ازش گرفتم تا باهم در ارتباط باشیم ، اما یه بارم بهش زنگی ، پیامی، چیزی ندادم …
آها پیداش کردم …
روی اسمش کلیک کردم که شروع کرد به بوق خوردن …
یه بوق ، دو بوق ، سه بوق ،
خداکنه برداره …
دیگه تقریبا مطمئن شدم قصد برداشتن نداره اما تا گوشی رو اوردم پایین و خواستم دکمه قطع مکالمه رو فشار بدم ،
صدای یه مردی بلند شد . به فرانسوی گفت:

_ بله ؟!

نفسم تو سینه حبس شد …
ن …
نکنه افشینه ؟!
وای سارا اخه گوشی کاترین میخواد دسته افشین چیکار کنه ؟!
بعدشم افشین که یه همچین صدای مردونه و پر جذبه و مغروری نداره !!!
با این حرفا یه جورایی قانع شدم و با اطمینان از اینکه مرد پشت خطم افشین نیست ، به فرانسوی گفتم :

+ سلام … میشه گوشیو به کاترین خانوم بدی …

_ باشه ‌…

چه بی ادب !
سلام‌بلد نیست بگه !!؟؟
نوچ نوچ نوچ …
بعد از چند لحظه صدای زنی تو گوشم پیچید :

_ بله ؟!؟

+ سلام کاترین خانوم …
خوبید؟!

وقتی دیدم چیزی نمیگه …
ادامه دادم :

+ سارام …
نشناختید؟!

با تعجب گفت :

_سارا ؟!؟
به جا نمیارم ؟!؟

+ اوومممم …
یادتونه پنج ساله پیش اومدین ایران ،
همراه آقا سیروس …
من نوه ی مادرِ اقا سیروسم …
سارااا

یکهو انگار تازه یادش اومده باشه بشکنی زد که من صداشو شنیدم و با شوق و ذوق گفت :

_اها …
یادم اومد…
واقعا خودتی ؟!
چقدر صدات تغییر کرده …
قبلا صدات بچگانه بود ،
اما حالا خانومانه…
ماشالله … ماشالله !!

لبخند عمیقی زدم و گفتم :

+ اون قبلا ای که شما میگید ،
پنج سال پیش بود …
بایدم صدام تغییر کنه

_ بعله درست میگی …

زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم :

+ کاترین جووون …
اوممم ، شما خبر دارین از اینکه افشین ، پسر عموم …
از‌ پنج سال پیش غیب شده ؟!

صداشو شنیدم که نفسه عمیقی کشید و بعد لحظاتی کوتاه گفت :

_ آ ..
آره …
سیروس بهم گفته بود 🙂

+ نمیدونین کجاست ؟!؟

این سوالو پرسیدم تا ببینم راستش رو میگه بهِم ، یا نه ؟!

_ خ …
خب …
واسه چی این سوالو از من میپرسی ؟!

+ حالا شما جوابمو بده …

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت :

_ اره …
میدونم کجاست …

لبخندی روی لبهام به وجود اومد از این صداقت کلامش …

+ خب ؟!؟
کجاست ؟!!!

_ هوففف …
اون ، اون ، …
فرانسه هست …

+ بعله …
خودم میدونم فرانسَست ،
بهم بگید دقیقا کجاست ؟!؟
کجایِ فرانسه ؟!؟؟

با تعجب گفت :

_ میدونی فرانسَست ؟!

+ بله …
فقط نمیدونم دقیق کجاست ؟!

_ پاریسه …

+ خب ….

_ وایسا ببینم ، اصلا تو چرا بعد از پنج ساااال بهم زنگ زدی و این حرفارو‌ ازم میپرسی ؟!!؟!

ای بابا !!!
چه گیری هم داده …
ترجیح دادم از یه راه دیگه وارد بشم ،
با لحن خر کننده و لوسی گفتم :

+ کاترین جووونییی …
بگو دیگه !!!

_ پوففف …
محله لاتین میدونی کجاست ؟!

یکم به مُخَم فشار آوردم …
اها یادم اومد …

+ اره ، اره …
یه محله ایِ که توی قلبِ پاریس قرار داره !

بعد چند لحظه ، وقتی دیدم چیزی نمیگه ، گفتم :

+ کاترین جون ؟!؟
چیشدیییی!!!؟؟؟؟

_ همینجام دختر …
فکر نمیکردم اینقدرررر بلد باشی پاریس رو !!!

لبخند دندون نمایی زدم

+ ما اینیم دیگه …
خب بعدش …

_اوممم …
خیابون مفتار …
خونه ی افشین تو همون خیابونه…

+ خب میشه یه نشونی ، چیزی از خونش بهم بدید تا بتونم پیداش کنم ؟!

_ خونش خب….
خییلی نمایِ شیک و با کلاسی داره…
تماما سیاه رنگه…
و علامت یه شیری که در حال نعره کشیدنه ، هم روی در های بزرگ خونش، کشیده شده…
دو تا نگهبون هم با کت و شلوار رسمی و مِشکی رنگ دو طرفه در های ورودی ایستادن…
بازم نشونی میخوای؟!

+ ها؟!؟
نه، نه…
مرسی همینا کافیه، فقط… یه سوال 🙂

_ جانم؟!

+ اومممم…
شما هم با افشین توی همون خونه زندگی میکنید یا نه؟!

_ نه…
من خونم یه محله دیگست…

+ اها… باشه ممنون

_ قربونت…
دیگه کاری نداری عزیزم؟!

+ نه… مرسی بابت کمکتون…

_ خواهش…
من برم که کارای زیادی دارم …

+ باشه… فعلا

_ راستییی سارا…

+ بله؟!

_ افشین الان اینجاست…

+ چییی؟!؟؟ اونجاست؟!؟!
یه موقع متوجه نشد که من به شما زنگ زدم؟!؟!

_ اولی که یه مردی جوابتو داد، اون افشین بود …

با شنیدن این حرف کُپ کردم…
پس حِسم بهِم دروغ نمیگفت…

+ واااییی چه بدشانسی ایییی!!!

کاترین خنده ی بلندی کرد

_ چرا بدشانسی؟!!
تو نیم ساعته داری آدرس خونش رو ازم میپرسی…
بعد میگی بدشانسی؟!!

+ هوففف… کاترین جون اخه شما که از هیچی خبر نداری…
اگه خبر میداشتی این حرفو نمیزدی…

_ والا من که سر از کاره شما جَوونا در نمیارم!
اما خب واسه راحت شدنِ خیالت، اضافه کنم که اونم مثه من متوجه اینکه اون نفر پشت خط تویی نشد و خیلی عادی گوشیو داد بهِم و گفت باهام کار دارن!!!

نفس عمیقی کشیدم…
هوففف….
خداروشکرررر !!!

+باشه ، پس لطفا بهش چیزی نگید.. !

_ خیالت تخت، چیزی بهش نمیگم…
فقط یه سوال ،،،

+ بفرمایید؟!!!؟

_ واسه چی ادرس خونه ی افشین رو ازم خواستی؟!
به چه دردت میخوره؟!؟!

+ به زودی متوجه همچی میشید…
شرمنده الان نمیتونم چیزی بگم! … 🙂

*_* ٬ *_* ٬ *_*

به عمارت بزرگ روبه روم خیره شدم…
چه خونه ی بزرگی داره، باور نمیکنم کُل این عمارت واسه افشین باشه!!! …
پوفی کشیدم…
حالا چطوری میتونم برم داخل؟!
چطوری افشین رو ببینم؟؟؟!!
دستی به لباسای بَرَم کشیدم و حرکت کردم طرف در های بزرگ عمارتش…
وقتی که نزدیک عمارت شدم ، روبه روش ایستادم …
با چند تا سرفه صدامو صاف کردم و با زبون فرانسوی گفتم :

+ ببخشید افشین هست؟!

دو تا نگهبان نگاه متعجبی بهَم انداختن و انگار که هماهنگ کرده باشن، همزمان با چشایی گشاد رو به من گفتن :

_ افشییییین!؟؟!؟؟

وا… !!!
با کمی تعجب گفتم :

+ آره دیگه… افشین…

هنوز همونطور با تعجب نگام میکردن
خیلی عصبی و کلافه شده بودم…
دست به کمر شدم و با صدایی شبیه جیغ، گفتم :

+ هوووی نسناسای بی قواره…
جوابمو بدید دیگه….

با جیغ من به خودشون اومدن …
یکیشون با اخم و تشر گفت :

_ زود باش از اینجا برو…
تا نگفتم بیان بندازنت تو زندون…

چشمام از این حرفش تا حد ممکن گرد شد…

+ مگه شهر هِرته که تو بخوای منو بندازی تو زندون…

یک قدم جلو اومد و با دستایی مشت شده، گفت :

_آره شهر هرته …
گورتو گم کن تا کُفریم نکردی !!!
وگرنه بد میبینی…

دست به سینه ، سر جام صاف ایستادم و زل زدم تو چشای مشکیه عصبیش :

+ من از اینجا یه قدم هم اونوَرتر نمیرم…
پس الکی خودتو عصبی نکن…

و بعد هم لبخند حرص در آری تحویلش دادم…

ابرویی بالا انداخت و عصبی خواست به طرفم بیاد که اون یکی نگهبانه، سریع خودش رو رسوند و همونطور که اینو گرفته بود، گفت :

_ اروم باش آراشید… چند تا نفس عمیق بکش پسر …

اما اون مثه اینکه خییلی عصبانی تر از این حرفا بود… چون در حالی که سعی میکرد اون پسره رو کنار بزنه و به سمتم حمله کنه، با نفس نفس گفت :

_ ولم کن دیان…
ولم کن تا بهش نشون بدم نا فرمانی از من یعنی چی!!!!

با زبون درازی گفتم :

+ اوه اوه …. ترسیدم باو.. نکُشیمون گُراز…

و پوزخندی زدم….

یه دفعه ای انگار به سرش زده باشه، دادی کشید ، با یه حرکت دیان رو کنار زد و حمله کرد طرفم ، قبل از اینکه به خودم بیام، یکی محکم زد تو گوشم…
اونقدر شدت ضربَش زیاد بود که پرت شدم به یه طرف…
روی زمین افتاده بودم که اومد بالا سرم و این پاهاش و دستاش بودن که به شدت روی بدنم فرود میومد…
دیان سعی داشت جلوشو بگیره، ولی آراشید زورش زیادتر بود و از دست دیان کاری بر نمیومد…
فکر کنم یه پنج دیقه ای میشد که داشت منو میزد…

_ اونجا چه خبره؟!؟

اراشید نگاه خشمگینی بهِم انداخت و از روم بلند شد و همونطور که دستی به لباساش میکشید تا صافشون کنه…
با اضطراب رو به اون مردی که من نمی دیدمش، گفت :

_ چیزی نیس قربان …
شما خودتون رو درگیر این مسئله ی بی اهمیت نکنین…

اون مرد صداشو برد بالاتر و گفت :

_ میفهمی چی میگی؟!؟
حتی اگه کوچیکترین اتفاقی توی این عمارت رخ بده ، من باید خبر داشته باشم…

و داد کشید :

_ متوجهی؟!؟ …

آراشید نیم نگاهی به منی که بیحال و با چشمایی نیمه وا روی زمین افتاده بود، انداخت و سرش رو برگردوند و رو به اون مَرده ، با ترس لب زد :

_ بله رئیس…

صدای قدمایی رو شنیدم که بهم نزدیک و نزدیک تر میشد و بعد چند لحظه حس کردم کسی کنارم روی زمین نشست…
چشمامو به زحمت وا کردم ، کمی چرخیدم تا اون فرد رو ببینم…
اما تا باهاش چشم تو چشم شدم ، دلم زیر و رو شد…
چشمای دریاییش و موهای طلاییش…
آره این افشینه
وای خدا اینقدر بیحال بودم که از روی صداش نتونستم تشخیص بدم که اونه…
آبه گلوشو اروم قورت داد و زل زد تو چشای قهوه ای رنگم…
اروم زیر لب اسممو زمزمه کرد…

_ س… سارا !؟

اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن…
بی مهابا اشک میریختم و گریه میکردم …
توی یه حرکت منو کشید تو آغوشش و شروع کرد به بوسیدنه لبام …
نفس که کم اورد با بی میلی سرش رو عقب کشید و خیرم شد…
آروم گفتم :

+افشییین !!! …

چشماش رو اروم روی هم فشار دادو محکم به خودش فشارم داد

+ آیییی…

با نگرانی سرشو عقب کشید و لب زد :

_ چ… چی شد؟!

دستمو گذاشتم روی سینش و به عقب هلش دادم…
کمی فاصله گرفت ازم ، به زحمت روی زمین نشستم و
دستمو گذاشتم رو پهلوم :

+آخ، آخ…. درد میکنه…

افشین بلافاصله سرش رو بالا گرفت و نگاه خشمگین و ترسناکی به اراشید انداخت…
با چشماش به آراشید اشاره کرد

_ اون ، این بلا رو سرت در آورده! درسته؟!؟!…

مظلومانه سری به بالا و پایین تکون دادم که سریع از جاش بلند شد و پا تند کرد سمته اراشید و در گوشی محکمی نثارش کرد…
جالب این بود که اراشید هیچی نگفت و هیچ حرکتی نکرد…
افشین با صدایی که از خشم زیاد به لرزه افتاده بود و دو رگه شده بود، گفت :

+ چرا همچین غلطی کردی؟!

_ ق..
قربان…
من…
من خبر نداشتم که…
که شما ایشونو….
ایشونو میشناسید!
ف…
فکر کردم…
مزاحمن…

افشین با خشمی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، داد زد :

+ تو خیلی بی جا کردی دست روش بلند کردی…
خوبه بدم زنده به گورت کنن؟!؟!

اراشید جلوی پای افشین زانو زد و با ترس و التماس خیره ی افشین شد :

_ افشین خان …
غلط کردم ، گوه خوردم
به بزرگیتون بنده رو عفو کنید

اراشید همینطور داشت التماس میکرد افشین رو…
با حس درد شدیدی توی کمرم آی بلندی کشیدم…
افشین به سرعت خودشو بهِم رسوند و کمکم کرد از رو زمین پا شم…
به سختی بلند شدم، ولی پاهام خیلی درد میکرد و نمیتونستم راه برم…
افشین که متوجه این موضوع شد، توی یه حرکت دستشو انداخت زیر زانو هام و بغلم کرد…
سرم رو بیحال چرخوندم ، آراشید و دیان همینطور گنگ و متعجب نگاه من و افشین میکردن، انگار واسشون خیلی جالب بود و جای تعجب داشت که افشین منو بغلش کرده ، بی حوصله سرم رو چرخوندم و خیره ی قیافه ی افشین شدم ، چقدررر تغییر کرده ، چهرش خیلی مردونه تر شده!
ته ریشِش دله منو برده!
دستمو به آرومی بلند کردم و گذاشتم روی ته ریشش…
با این کارم از حرکت کردن ایستاد و آب گلوشو قورت داد…
سرش رو به آرومی پایین آورد و خیرم شد
بغض گلومو گرفته بود ….
سرش رو با عجله تکون داد و در رو با پاش کنار زد و داخل عمارت شد…
به دورو ورم هیچ توجهی نمی کردم که ببینم فضای عمارت چجوریه!؟
فقط زل زده بودم به چهره ی جذاب و خواستنی افشین…
پسری که پنج ساله ندیدمش…
پسری که هنوز که هنوزه عاشقشم و با تموم وجودم می پرستمش!…
اخم ریز روی صورتش اونو جذاب تر کرده بود ، همینطور داشتم چهرش رو آنالیز میکردم که متوجه نشدم کِی چشمام رو هم افتاد و تو آغوشه گَرمش خوابم برد…

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫9 دیدگاه ها

  1. عالی بو دمتون گرم هر روز اپارت کذاری کنید واقعا از شما ممنون
    اپارت طولانی بهتره اوکی منتظر م برای فردا

    1. جووون الهی به فدات با این رمانه عالیت
      خعلی جذاب کیوت و در اخر پرفکت و مطمئنن با ی پایانه جذاب
      زمانه پارت گذاریتم عالیه و به بقیه رمانا توجه نکن که فکر میکنن اگه دیر بزارن رمان جذاب میشه اتفاقا وقتی تند تند بزار خواننده های زیادی برای رماناشون جذب میشه
      کلا عالی🤩👌
      موفق باشی 😘♥️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *