رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت 10

اب دهنمو قورت دادم و روی آیکون وصل تماس کلیک کردم …
گوشی رو گرفتم سمت گوشم که بعد چند لحظه صدای نگران زن عمو توی گوشم پیچید

_ الو…
سارا جان؟!
دخترم خوبی؟!

نفس عمیقی کشیدم

+ سلام زن عمو …
مرسی خوبم ، شما خوبی؟!

_ ببخشید عزیزم…
انقدر نگرانت بودم که سلام یادم رفت!

لبخندی زدم ولی با دیدن قیافه ی اخموی افشین لبخند از صورتم پَر کشید
آب گلومو قورت دادم و اهسته لب زدم :

+ کاری داشتین زن عمو؟!

_ فقط می خواستم مطمعن بشم سالمی…

ابرویی بالا انداختم

+ اوممممم….
مگه اتفاق خاصی می خواسته بیفته که این حرفو میزنید….

_ نه عزیزم….
فقط دیشب خواب خیلی بدی دیدم…
دلشوره داشتم واسه همین زنگ زدم بهت…
راستی ، تونستی پسرمو پیدا کنی؟!

به افشین زل زدم و با کمی مکث لب زدم :

+ آره….
اتفاقا الان شازده پسرتون همینجا روبه روم ایستاده…

هیجان زده و با لکنت گفت :

_ ع… عه…. الان یعنی…. یعنی واقعا پیشِته؟!

لبخندی زدم که افشین ابرویی بالا انداخت

+ آره زن عمو….

زبونی روی لبهام کشیدم

+ میخواین گوشیو بدم بهش….
ب… باهاش حرف بزنید؟!

چند لحظه سکوت کرد و در آخر گفت :

_ آ …. آره عزیزم… م…. ممنون

با لبخند گوشیو پایین گرفتم و زدم روی بلندگو تا هم افشین بشنوه و هم من….

+ زن عمو؟!

_ جانم دخترم؟!

افشین با شنیدن صدای مامانش کپ کرد….
چند لحظه بهم خیره شد و بعد سرش رو آورد پایین و به گوشیم خیره شد….
چند بار نگاهشو بین منو گوشی چرخوند ….
یه لحظه حس کردم چشماش لب ریز از اشک شده ولی بعد که سرشو بالا گرفت دیدم هیچ حسی جز جدیت توی نگاش نیست !
با صدای زن عمو منو افشین به خودمون اومدیم

_ الو؟!
سارا جان؟!
چیشدی دخترِ خوب؟!

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم :

+ همینجام زن عمو….
گوشی روی بلندگوئه  ….
افشین صداتون رو می شنوه…

_ افشین؟! پسرم؟!

افشین به زحمت لب زد :

_ ب …. بله؟!

زن عمو زد زیر گریه…. و در همون حین گفت :

_ ک… کجایی افشینم…. تک پسرم…. کجا رفتی تو آخه؟!
کجا غیبت زده آخه پسر؟!

افشین دستی به چشمای نم دارش کشید

_ چیکارم داری مامان…. م… مگه خودتون همینو نمیخواستی؟! هاااا؟!

_ پسرم ما همه پشیمونیم…. من ، پدرت و حتی مامان بزرگ … از مخالفتی که باهات کردیم پشیمونیم…

پوزخندی زد و با بی رحمی گفت :

_ پشیمونی شما چه به درد من میخوره؟!
آخه الان چه فایده ای داره زدن این حرفا؟!

زن عمو گریَش شدید تر شد

_ پسرم….
تو رو خدا برگرد….
برگرد ایران عزیزم…

همونطور که به اطراف نگاه میکرد لب زد :

_ متاسفم…
ولی برگشتنی وجود نداره….
اون موقع که مخالفت کردین باهام ،
باید فکر اینجاشم می کردید !

_ افشیییین….
به چی قَسَمِت بدم که برگردی؟!
که راضی شی؟!

افشین با تشر مامانشو صدا زد و گفت :

_ هیچی منو نمیتونه راضی به برگشتن به ایران بکنه!
میفهمین؟؟ هیچییییی!!!!

زن عمو گریه کرد…
زار زد ولی افشین حرف خودشو میزد….
واسش ارزشی نداشت که مادرش داره گریه میکنه !
به خودم که اومدم دیدم زن عمو گوشیو قطع کرده و افشینم با یه حالت خاصی رفته توی فکر….
سری به نشونه ی تاسف‌ تکون دادم واسش و به سمت در خونه حرکت کردم….
دو تا نگهبان دو طرف در ایستاده بودن و تا متوجه شدن من میخوام برم بیرون زودی جلوی در ایستادن و راهمو سد کردن….
متعجب کمی سرمو کج کردم و با بهت گفتم :

+ برید کنار ….
میخوام برم بیرون….

_ شما هیچ جایی نمیری….

برگشتم و به افشین که این حرفو زده بود خیره شدم…
یعنی چی این حرفش؟!
اخم غلیظی کردم و لب زدم :

+ میشه بگی چرا ؟!

ابرویی بالا انداخت و همونطور که با پوزخند سر تا پام رو چک میکرد ، لب زد :

_ چون که زیرا….

و در ادامه ی این جملش پشتش رو بهم کرد و به یه سمتی حرکت کرد… .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *