رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت 25

چند تا سرفه ی پی در پی کرد و به سختی لب زد :

_ کمکم کن برم توی عمارت …

هنوز ساکت سرجام ایستاده بودم و گریه می کردم که صداشو بالا برد و گفت :

_ زووود باش سارااا …

نفس عمیقی کشیدم و بهش نزدیک شدم ، یعنی کی این بلا رو سرش آورده؟!

* * * *

روی مبل نشست ، به سمت آشپزخونه حرکت کردم و یه دستمال خیس کردم و به طرفش قدم برداشتم …
روی مبل دراز کشیده بود و چشماشم بسته بود !
بی صدا داشتم گریه می کردم تا عصبی نشه … پایین مبل نشستم ، زبونی روی لبام کشیدم و دستمال رو بالا اوردم …
گذاشتم روی زخماش و مشغول تمیز کردن صورتش شدم …
معلوم بود حسابی دردش میومد چون هربار که دستمال رو روی زخمای صورتش فشار می دادم یا روی صورتش می کشیدم ، اخماش توی هم میرفت و صورتش مچاله میشد !
منم که طاقت درد کشیدنش رو نداشتم ، گریَم شدت می گرفت … .
وقتی صورتش رو تقریبا تمیز کردم ، دستمال رو پایین گرفتم و با بغض لب زدم :

+ باید بریم بیمارستان !
حالت خیلی بده … .

چشماش رو باز کرد و بهم زل زد …
دست چپشو گذاشت روی گونم و آروم نوازشم کرد …

_ به دکتر گفتم بیاد اینجا …
نمیدونم چرا دیر کرده !

با گریه لب زدم :

+ نه اینطوری فایده نداره !
باید بریم بیمارستان … باید بستری شی … حالت بدجور وخیمه !

لبخند ریزی زد و گفت :

_ نمیدونستم اینقدر برات اهمیت دارم !

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم :

+ تو واسم عین یه داداشی !
مگه میشه واسه آدم داداشش بی اهمیت باشه؟!
همه داداشاشونو دوست دارن …
منم دوستت دارم …!

لبخندش پررنگتر شد …

_ فکر میکنی لیاقت داداش بودنتو دارم؟!

با بغض گفتم :

+ خودت چی فکر میکنی؟!

دستشو عقب کشید و لب زد :

_ تو خیلی خوبی سارا …
بهترین و معصوم ترین دختری که توی عمرم دیدم !

صورتشو برگردوند جهت مخالفم و ادامه داد :

_ من مثل تو نیستم !
من آدم خیلی بدی هستم …
شاید از اول نباید تورو قاطی این ماجراها می کردم !

گریَم شدت گرفت …
اون نباید این حرفارو بزنه !
من خودم تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم !
دستشو گرفتم توی دستم و لب زدم :

+ نه ایلیاد …
این حرفارو نزن …
اتفاقا به نظر من تو بهترین داداش روی زمینی !

این حرفو زدم و خودمو اندختم توی بغلش …
سرمو گذاشتم روی سینش و چشمامو بستم …
دستشو گذاشت روی سرم و مشغول بازی کردن با موهام شد …

&& افشین &&

دستمال رو روی زخم پیشونیم فشار دادم تا خونش بند بیاد …
درد می کرد ، بدجور !
ساعت ۵ بعد از ظهره …
امروز صبح متوجه شدم ایلیاد قراره یه سری دختر رو قاچاقی بفرسته اونوَرا …
با افرادم رفتم مکانی که قراره دخترا رو قاچاق کنه …
خلاصه که دیگه با هم درگیر شدیم …
افراد من با افراد اون … و منو اونم با همدیگه … !
هر دوتامون حسابی زخمی شدیم …
کثافت با یه شیشه ضربه زد به پیشونیم !
منم جبران کردم و چند تا مشت محکم حواله ی صورتش کردم !
دستمال رو پایین آوردم … خدای من !
مثل رود داره از پیشونیم خون میاد !
وحشت زده به دستمال خیره شدم …
خدا لعنتش کنه …
حرومزاده ی عوضی !
همینطور داشتم توی ذهنم نقشه ی قتلشو می کشیدم که چند تقه به در اتاق خورد …
دستمالو گذاشتم روی زخمم و عصبی گفتم :

+ بیا تو …

در باز شد و دکتر به همراه آبتین داخل شد …
دکتر گفت :

_ سلام …باز چه بلایی سر خودت آوردی افشین ؟!

خوب منو میشناخت …
دکتر شخصیم بود !
کلافه سری تکون دادم …
به سمت تخت حرکت کردم و در همون حین لب زدم :

+ بیا و خودت ببین …

روی تخت دراز کشیدم و منتظرش موندم …
نفس عمیقی کشید و به سمتم اومد …
جعبه ی وسایلش رو گذاشت روی میزعسلی کنار تخت و بالا سرم ایستاد ، دستمال رو کنار گرفتم تا زخمم رو بررسی کنه …
عینک هاشو به چشمش زد و مشغول بررسی زخمم شد …
بعد از چند لحظه با وحشت سرش رو بالا آورد و بهم زل زد …
چشمام رو ریز کردم و پرسیدم :

+ چیشده ؟!

آب گلوشو قورت داد …
برگشت و به آبتین نگاهی انداخت ، سرشو برگردوند سمتم و لب زد :

_‌چیکار کردی با خودت پسر؟!

عصبی گفتم :

+ اَه … بنال دیگه …. چم شده؟!

_ خونریزی مغزی کردی !
یکی از رگ های سرت پاره شده …

همین چند کلمه رو گفت و سریع به سمت آبتین برگشت …
نگران و با عجله لب زد :

_ زنگ بزن اورژانس …
این پسر داره از دست میره !
زوووود باش … !!!

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

  1. وایی عزیزم رمااااااااانتتتتتتت عااااااااااالیه من ک عاشقش شدم بعد این رمان واقعیه؟😍😍😍😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *