رمان مال من باش

رمان مال من باش پارت24

با نفس نفس خم شدم و دستامو گذاشتم روی زانوهام …
دیگه توان نداشتم !
همینطور داشتم تند تند نفس می کشیدم که ایلیاد نزدیکم شد و حرصی گفت :

_ زود باش سارا …
هنوز ۵ دور دیگه مونده دختر … !

عصبی بلند شدم …
دست به کمر بهش زل زدم و گفتم :

+ من دیگه نمیتونم ایلیاد …
یه نگاه به حال و روزم بنداز !
دیگه واقعا بیشتر از این نمیتووونم … !
حیاط این عمارت خیلی بزرگه ، الان دقیقا ۱۰ دور شده داریم می‌دوییم دورش !
حالا این گرم کردن مگه اینقدررر واجبه؟!
بابا خسته شدمممم … !

اخم غلیظی کرد و گفت :

_ خوبه منم از اول دارم باهات گرم میکنم …
زود باش تنبل خانوم !
زود باش که دیگه ۵ دور بیشتر نمونده !

چشمام رو ریز کردم و چند لحظه ساکت خیرش شدم ، در آخر با عصبانیت برگشتم و همونطور که به سمت در عمارت پا تند می کردم ، لب زدم :

+ عمرا ‌…
من نمیخوام بیشتر از این نرمش کنم !

همینطور داشتم به سمت در عمارت قدم بر می داشتم که زودی خودشو بهم رسوند …
مچ دستمو گرفت و گفت :

_ کجا خانوم خوشگله؟!
اینقدر زود جا زدی …!

ناراحت برگشتم طرفش …
زل زدم توی چشماش و گفتم :

+ خب آخه دیگه واقعا خسته شدم !
بیا و از خیر این گرم کردن بگذر …
من نیومدم اینجا ورزش کنم ، میخوام زودی چیزای مهم رو یاد بگیرم و برم عمارت افشین !!!

لبخندی زد و گفت :

_ واسه اینکه اون چیزا رو یاد بگیری ، باید قبلش گرم کنی تا یه موقع یکی از اعضای بدنت نشکنن !
تو دفعه اولته که میخوای این تمرین ها رو انجام بدی ، یه جور شوک واسه بدنته !
فکر میکنی من دلم نمیخواد زودتر کارمون راه بیوفته ؟!
چرا اتفاقا ‌…
من از تو مشتاق ترم !
ولی باید صبور باشیم … .
متوجهی؟!

نفس عمیقی کشیدم و سری به نشونه ی آره تکون دادم و گفتم :

+ باشه … .

لخندش پر رنگتر شد …

_ خوبه ‌…
پس حالا که دیگه سر عقل اومدی ،
بیا بریم ۵ دور باقی مونده مون رو تموم
کنیم ‌…
بدو … !

هوفی کشیدم و دنبالش شروع کردم به دوییدن …

* * * *

_ بگیر …

چند لحظه ساکت بهش زل زدم و بعد دو تا دستکش بوکس رو ازش گرفتم …
سری تکون داد و گفت :

_ دستت بکنشون …

+ باشه … .

به سمت میزی که توی سالن بود حرکت کرد و دوتا دستکش هم واسه خودش برداشت …
هر دوتامون دستکشارو دستمون کردیم ، همینطور داشتم با دستکشام ور میرفتم که صداش رو شنیدم :

_ خب ببین قبل از شروع یه نکته ضروری ای رو بگم اونم اینکه ،
ببین وقتی مشت میزنی ،
نباید اینطوری …

مچ دستش رو خم کرد و ادامه داد :

_ اصلا نباید مچ دستت رو خم کنی چون به تاندون هات آسیب میرسه …متوجهی؟!

سری به نشونه ی آره تکون دادم …

_ خب …حالا واسه شروع باید عضلاتت شل و آروم باشه … .

* * * *

بعله و اینطور بود که من به واسطه ی ایلیاد تونستم ضربه ی بوکس رو یاد بگیرم‌!
دقیقا یه ماه درگیر همین ضربات بوکس بودیم …
خدایی خیلی ازش ممنونم !
مثل یه مربی ، نکته به نکته بهم یاد داد … .
الان که دارم واستون حرف میزنم ، دقیق یه ماه میشه که اومدم خونه ی ایلیاد …
رابطم باهاش خیلی خوب و صمیمانس !طوری که شاید فکرش رو هم نکنید …
اما این وسط دلم واسه افشین خیلی تنگ شده …
یه ماه از آخرین دیدارمون میگذره و از اون روز دیگه ندیدمش …
من الان یه ضربه زن ماهرم !
البته به لطف ایلیاد … .
نمیدونم واقعا دیگه حرفه ای شدم یا نه … اینو باید ایلیاد تایید کنه !
هر چقدر بهش میگم بوکس رو یاد گرفتم ولی گوشش بدهکار نیست که نیست !
میگه بوکس خیلی مهمه و اگه یه موقع سلاحی ، چیزی واسه دفاع از خودت نداشتی ، باید بلد باشی چجوری بدون هیچ اسلحه ای از خودت دفاع کنی !
تمومه حرفاشو قبول دارم !
اما دلم میخواد زودتر بقیه چیزا رو هم یاد بگیرم تا برم عمارت افشین و اون مدارک کوفتی رو واسه ی ایلیاد بیارم … !
درسته با ایلیاد بهم خوش گذشت ولی من افشین رو میخوام …
اونو دوست دارم !
ایلیاد مثل یه داداش خوب و جنتلمن واسه منه !
و من به عنوان یه داداش خیلی دوستش دارم !
ولی افشین یه چیز دیگس … ♥️

* * * *

نفس عمیقی کشیدم و خودمو پرت کردم روی تخت …
دستامو گذاشتم زیر سرم و به سقف اتاق زل زدم ، دلم اونو میخواس …
دیگه واقعا طاقتم تموم شده بود !
انتظار بد دردیه … !
ساعت ۴ بعد از ظهره …
ایلیاد همیشه ساعتای ۲ میومد خونه ، ولی امروز خیلی دیر کرده !
سابقه نداشته اینقدر دیر بیاد عمارت !
اگر میخواست دیر بیاد حتما من رو در جریان می گذاشت !
نه اینطور بی خبر … .
همینطور توی فکر بودم که صدای ماشینی رو شنیدم ، با عجله از روی تخت پایین اومدم و به سمت پنجره قدم برداشتم …
ایلیاد بود !
نگران و سریع به طرف در اتاق قدم برداشتم و از اتاق زدم بیرون ، به طرف در خروجی پا تند کردم و از خونه بیرون زدم ، بارون شدیدی داشت میومد !
هوا هم که سرد سرد … .
بی توجه به همچی به سمت پارکینگ ماشینا قدم برداشتم اما همینکه رسیدم

با چیزی که دیدم از ترس جیغ فرا بنفشی کشیدم !
ایلیادی رو دیدم که به زحمت سعی داشت از ماشین پیاده شه و صورتش غرق خون بود !
با گریه خودمو بهش رسوندم و کمکش کردم پیاده شه …
دستاش زخم و زیلی شده بود !
لباسای تنش که صبح خودم اتو کشیدم و مرتب تنش کردم ، حالا پاره پوره شده بودن !
قلبم از دیدنش توی این وضعیت به درد اومد …
اولین بار بود اینطور میدیدمش !
با گریه لب زدم :

+ ای …ایلیاد …
ایلیاد چت شده!

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن