رمان ماه تابانم پارت ۱۲۱

 

 

 

آترین دستمو گرفت و وقتی بلند شدم دستاشو روی کمرم گذاشت و شنلی گرم دور شونه ام انداخت وباهم رفتیم داخل محوطه ی بیمارستان.

 

نفس عمیقی کشیدم و به حیاط بزرگ بیمارستان نگاه کردم که متوجه نگاهای بقیه نسبت به خودم شدم. اخمام کمی از این نگاه ها تو هم رفت و آروم گفتم

-اترین ببین چطوری نگاهم میکنن خیلی معذبم.

 

آترین درحالی که من رو به خودش فشار میداد لب زد

-تو خانوم آینده منی پس باید به اینجور نگاها عادت کنی تو مثلا قراره زن آینده یکی از خواننده های مشهور بشی ها پس انقدر حساس نباش و بیخیال باش.

 

از این حرفش خندم گرفت وباصدای بلند میخندیدم که آترین گفت:

-دلم خیلی برای اینجور خندیدنات تنگ شده بود میدونستی؟

 

با ناز خیره اش شدم و بعد از کمی مکث شیطون گفتم

-اومم میدونی منم خیلی دلم برای گند دماغی های تو تنگ شده بود هم غیرتی شدنات همم…

 

آترین کنجکاو سرش رو کمی جلو آورد و سوالی گفت

-همم؟

 

ابرویی بالا انداختم و گفتم

-راستش میدونی…

 

آترین نفس عمیقی کشید و صحبت کرد

-چی رو بگو جون به لبم کردی.

 

ریز خندیدم و لب زدم

-اصلا بهت نمیاد بگی بخندی واونطوری خوبه باشی اون اترین جذاب ودست نیافتی…

 

انگار با شنیدن حرفم حالش گرفته شد که اخمی بین ابروهاش نشست و باعث شد بلند بخندم. چونه اش رو گرفتم وگفتم:

-قربونت برم من اینطوری نکن من تورو همه جوره دوست دارم شوخی کردم باهات.

 

آترین اخماش رو وا کرد و گفت

-دیگه از این شوخی ها نکن.

 

 

درحالی که میخندیدم گفتم:

-چشم.

 

هواخیلی خوب بود وحالمونو عوض کرد،نیم ساعت گذشته بود که برگشتیم داخل.

 

هوا داشت تاریک میشد وپرستار هم داروهامو بهم داده بود.

 

 

خیلی خوشحال بودم که فردا قراره مرخص بشم دیگه از این فضای بیمارستان خسته ش

ده بودم!

 

 

 

 

 

شب هم به خوبی وخوشی گذشت…

صبح زود آترین رفت کارای ترخیص من رو انجام داد!

 

با خوشحالی از جام بلند شدم با کمک مامان لباسامو پوشیدم.

یک تاپ صورتی همراه کت وشلوار مشکی پاچه گشاد ونیم بوت!

 

همین که لباس پوشیدنم تموم شد آترین اومد داخل با دیدن آمده بودنم دستم رو گرفت باهم از بیمارستان بیرون رفتیم که بادیدن جمعیت زیادی از خبرنگار ها باچشمای درشت به اطرافم خیره شده بودم.

 

 

نگاهی به آترین کردم که خیلی خونسرد بود وبه چهار بادیگاردی که پشت سرمون ایستاده بودن اشاره کرد.

 

یکیشون با اشاره آترین در ماشین باز کرد ویکیشون خبرنگارارو ازمون دور میکرد تا راحت سوار ماشین بشیم.

 

مامان دستشو جلوی صورتم گرفت وبا آترین سوار شدیم که یهوراننده حرکت کرد. متعجب چرخیدم سمت آترین گفتم

– پس مامان چی؟

 

آترین با آرامش لب زد

-مامانت باماشین خودش میاد

 

با این حرفش چشمام سر تعجب از درشت شد. با بهت گفتم:

-ماشین خودش؟

 

سری تکون داد و حرف زد

-اوهوم با راننده شخصیش پشت سرتو ببین ماشبن مشکی داره پشت سرمون میاد اون مادرته.

 

نگاهی سرشار از تشکر بهش انداختم که منظورم رو فهمید وگفت:

-خواهش میکنم تابان خانوم.

 

خندیدم وبغلش کردم که اونم دستاشو دور کمرم حلقه بست. بعد از کمی مکث گفتم

-اترین میشه یک چیزی بگم؟

 

درحالی که من رو به خودش فشار میداد گفت

-بله چرا که نه.

 

آروم گفتم:

-میشه بریم؟

 

آترین سوالی گفت

-کجا بریم عزیزم؟

 

نفس عمیقی کشیدم و صحبت کردم

-ایران دور از اینجا وادماش دور از مری وامیر توی کشور خودمون تاوقتی تو اینجا باشی ما مجبوریم همش رنج وسختی بکشیم باور کن من دیگه تحمل دوری ازتورو ندارم.

 

کمی فکر کرد وبعد خیلی جدی گفت:

-راجبش فکر میکنم.

 

با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبم نشست و گفتم

-مرسی

 

بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و لب زد

-خواهش میکنم عزیزم.

 

دیگه حرفی نزدیم تا خونه سکوت بینمون حاکم بود.

 

با رسیدن به خونه در ماشین باز شد مامان دستامو گرفت تا کمکم کنه ازماشین پیاده بشم.

وارد خونه شدم که خاطرات قبل از بی هوشیم جلوی چشمم رد شد.

 

سرجام ایستادم. بغض گلومو گرفت به حرفای تلخ مامان و سیلی که خوردم ازش یادم افتاد جوری شدم دلم نمی‌خواست اینجا باشم.

 

حالم از این خونه واز این کشور بهم میخورد دلم میخواست با اترین ومامان برگردیم کشور خودمون. مامان درحالی که بازوم رو نوازش میکرد گفت

-بیا ببرمت اتاقت عزیزم.

 

چشمامو بستم و اشکی که چکیده بود روی صورتم رو پس زدم وگفتم:

-بریم.

 

رفتیم داخل اتاقم به مامان گفتم

_ میخوام استراحت کنم

 

مامان هم با شنیدن حرفم باشه ای گفت ورفت بیرون.

 

روی تخت نشستم وبه اطراف اتاق زل زدم تمام خاطره های بدی که توی این خونه داشتیم توی سرم بود وهی جلوی چشمم میومد وعصبی میشدم

 

پشت هم تکرار میکردم:

-گذشت…گذشت

 

 

( فردا صبح )

 

یکم از چاییم خوردم وبه کتابام خیره شدم ولی متوجه شده بودم مامان انگار میخواست چیزی بگه ومقدمه چینی میکرد. نگاهش کردم و گفتم

-چیزی میخوای بگی مامان؟

 

با این حرفم هول نگاهم کرد و گفت

-ام…راستش اره عزیزم بزار برم سر اصل مطلب ببین ما داریم با یک مرد جوون توی این خونه زندگی میکنیم واین طبق رسم ورسوم ما اصلا درست نیست دخترم میدونی که اون هنوز هیچ نسبتی باهامون نداره پس فردا اگر ولت کرد ورفت چی؟ یکم به اینا فکر کن توباید روی پاهای خودت وایستی درضمن مگه قرار نبود از اینجا بریم وبرگردیم ایران؟

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم

-مامان همچین حرفی نزن آترین هرگز منو ترک نمیکنه.

 

مامان با لحن آرومی لب زد

-چرا عزیزم درضمن اون چرا ازت خواستگاری نمیکنه انگار که قصد ازدواج باهات رو نداره دخترم منو درک کن نمیخوام فکرتو بهم بریزم اما اینارو باید بهت میگفتم.

 

مامان با حرفاش واقعا ذهنمو بهم ریخته بود و من رو تو فکر فرو برده بود همین که حرفش تموم شد از جاش بلند شد و گفت

-من برم میز رو بچینم.

 

مامان ازاتاق خارج شد منم کنجکاو به کتابم خیره شدم وکمی استرس گرفتم.

 

 

بعد خوردن ناهار ظرف غذایی که برای آترین ریخته بودم رو دادم به محافظ که براش ببره اونم سریع باشه ای گفت ورفتش.

 

 

بعد کلی فکر وخیال راجب آینده مشغول خوندن درسم شدم وسعی کردم فکرای منفی رو ازخودم دور کنم.

 

 

 

نمیدونم چندساعت گذشت که آترین داخل چهارچوب در نمایان شد ولبخندی زد و گفت

-سلام تابان خانوم چیکار میکنی با درسات؟

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم

-سلام خوش اومدی.

 

سری تکون داد و لب زد

-مرسی.

 

آروم اومد کنارم نشست وبه کتابام خیره شد…با فکر به حرفای مامان کلا ذهنم بهم ریخته بود که بی هوا گفتم:

-من میخوام کار کنم.

 

یهو اترین باتعجب برگشت نگاهم میکرد و گفت

-چی؟

 

لبام رو کمی جمع کردم و گفتم

-من میخوام روی پاهای خودم وایستم اترین نمیخوام دستم توی جیب کسی باشه.

 

آترین که حرفم رو شنید اخماش توی هم رفت و گفت

-من هرکسی ام؟من…

 

کلافه لب زدم

-خب تو چیکارمی دوست پسرمی غیراینه؟

 

 

آترین اخماش رفت تو هم از روی صندلی بلند شد وگفت:

-منظور؟

 

نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرومی صحبت کردم

-ببین عشقم نمیخوام ناراحتت کنم اما منو تو به مامان قول دادیم که بعد یکی دوماه که تو کاراتو درست کنی برمیگردیم ایران اما الان…

 

آترین وسط حرفم پرید و گفت

-توفکرشم دارم کارامو درست میکنم که خواسته ی شماهارو براورده کنم.

 

صحبت کردم

-اگر کارت خیلی برات مهمه تو میتونی…

 

با اینکه برام سخت بود اینو بگم واز آترینم دور باشم گفتم:

-نیای.

 

آترین عصبی لب زد

-هرجا تو باشی برای من بهشته واینکه من خودم از اتفاقات اخیر خسته شدم ودلم میخواد ازاینجا برم ودارم هرچه زودتر کارامون رو درست میکنم خب تابان خانوم حالا قضیه کار کردنت چیه؟

 

 

دست توی جیبش کرد و اومد سمتم با حالت کنجکاو نگاهم میکرد که گفتم:

-مامانم خجالت میکشه که از پول تو برای خودش چیزی بگیره میگه خودت باید دستت توی جیب خودت باشه.

 

آترین نفس عمیقی کشید و صحبت کرد

-جیب منو تو نداره اما چون تو میخوای قبول وقتی رفتیم ایران یک کارایی میکنم برات هوم نظرت؟

 

فکر نمیکردم انقدر سریع قبول کنه و از حرفش خیلی خوشحال شدم پریدم بغلش و گفتم

-خیلی میترسم دوباره اتفاقی مانع خوشبختیمون بشه.

 

آترین درحالی که کمرم رو نوازش میکرد گفت

-نترس چون من دیگه گول هیچ چیز رو نمیخورم وبهت اعتماد کامل دارم.

 

ذوق زده گفتم

-ایی عزیزم.

 

 

محکم خودمو بهش فشردم که از بغلم بیرون اومد وگفت

-بفرما درست رو بخون خانوم خانوما.

 

با خوشحالی لب زدم

-چشم اقا اترین!

 

بعد رفتنش باخیال راحت نشستم روی صندلی…

 

چه خوبه کسیو داشته باشی که برای همه سگ باشه و فقط برای تو فرشته باشه.

 

 

بعد خوندن درسم یکم بامامان واترین وقت گذروندم اما اترین زیاد پیشمون نبود وتوی اتاقش تمرین میکرد.

 

فردا ساعت سه جشن بهترین زوج سال بود و منو اترین هم دعوت بودیم بابت این دعوت خیلی خوشحال بودم .

 

 

امشب هم خودم کباب درست کردم وبامامان میز رو چیدیم که اترین اومد وگفت:

-تابان مهمون داریم؟

 

با نیش باز گفتم:

-کیه؟

 

با لبخند لب زد

-برو درو باز کن میفهمی.

 

خندیدم وبا حالت کنجکاوی رفتم سمت در ودرو باز کردم که…

با دیدن کسی که روبه روم قرار گرفت با ناباوری بهش نگاه میکردم…لبخند روی لبم ماسید وچشمام اشکی شد

 

 

 

با یادآوری بلایی که سرم آورد چشمام خیس شد توی شوک فرو رفته بودم وباورم نمیشد که آترین اینو راه داده به خونه با بهت لب زدم

-تو؟

 

جدی گفت

-میشه حرف بزنیم؟

 

 

نگاهی به آترین کردم وگفتم:

-چطور اینو راه دادی خونه اترین؟

 

لب زد

-تابان خواهشا بزار صحبت کنیم من…

 

دستم رو بلند کردم وسیلی به گوشش زدم که مامان فوری اومد سمتم وگفت:

-پسره ی عوضی خود بین تو اینجا چه غلطی میکنی باورم نمیشه چطور تونستی بیای بعد غلطی که با دخترم کردی.

 

شرمنده صحبت کرد

-من خیلی پشیمونم خاله خیلی زیاد اومدم از تابان معذرت خواهی کنم تا شاید این عذاب وجدان دست از سرم برداره.

 

 

با نگاه به صورت پراز زخم امیر با نفرت گفتم:

-اون شب رو یادته که چطور زجه میزدم وتو میدیدی وبی محلی میکردی یادته چطور دنبال اترین میدویدم وگریه میکردم دیدی اما اهمیت ندادی یادته گفتم اگر یک بار خودتو دو رو بر خودم یا اترینم ببینم بهت رحم نمیکنم یادته؟

 

 

خواستم برم داخل که یهو امیر زانو زد جلوم وگفت:

-منو ببخش خواهش میکنم خیلی معذرت میخوام من گول مری رو خوردم اون منو خام کرد فکر میکردم تومنو دوست داری اما نداشتی وقتی بیهوش شدی خیلی ترسیدم اون مغزم رو شست وشو داده بود تورو خدا تابان به خاطر رفاقتمون یک فرصت بهم بده بیا مثل دوتا دوست باشیم.

 

پوزخندی زدم وعقب رفتم مامان خواست چیزی بگه که من با اخم گفتم:

-تو قبلا رفاقتت رو بهم نشون دادی حالا هم از جلوی چشمام دور شو.

 

 

اترین جلو اومد ودستاشو دوطرف شونه ام گذاشت منو توی بغلش گرفت گفت:

-باشه تموم شد گلم گریه نکن امیر حرفای تابان رو شنیدی حالاهم برو‌.

 

امیر سری به طرفین تکون داد و درحالی که سرش پایین بود حرف زد

-من دیگه اشتباه نمیکنم میدونم شمادونفر همو دوست دارین وجایی برای نفر سوم نیست فهمیدم فقط…

 

 

با صدای آترین که فریاد زد اشکام متوقف شد آترین عصبی داد زد

-کافیه گمشو بیرون تو بهم التماس کردی که بزار با تابان حرف بزنم وازش معذرت بخوام منم قبول کردم الان برو بیرون تا پرتت نکردم.

 

امیر بی توجه به آترین دوباره گفت

– بخاطر رفاقتمون تابان یک فرصت بهم بده.

 

 

سری به معنای نه تکون دادم وعقب عقب رفتم که مامان جلو اومد وگفت:

-پسره ی عوضی زندگی دخترمو بهم میریزه وبعد میگه معذرت میخوام بیشعور گمشو.

 

 

اترین به زور امیر رو انداخت بیرون ودرو بست که نشستم روی مبل ومامان سریع اب قند اورد برام آترین عصبی گفت

-تابان اتفاق بدی نیوفتاده گریه نکن حال خودتو خراب نکن اگر میدونستم اینقدر حالت بدمیشه نمیذاشتم پاشو جلوی دم در خونه ی من بذاره

 

 

 

سرمو بلند کردم و عصبی گفتم:

-چرا اجازه دادی بیاد؟

 

کلافه درحالی که موهاش رو دست میکشید صحبت کرد

-چند روزه میاد استادیو هرچی میندازمش بازم میگه میخوام معذرت خواهی کنم منم گفتم بیاد یا میبخشیش یانه.

 

دست به سینه لب زدم

-ازکی انقدر عوض شدی؟تو از امیر خیلی بدت میومد حالا…

 

آترین وسط حرفم پرید و گفت

-من عوض نشدم مطمئن شدم هم به خودم هم به تو امیر که سهله بزرگ تر از اونم نمیتونن منو ازت جداکنن

 

4.1/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x