رمان ماه تابانم پارت ۵۹

 

 

نمیدونستم چجوری بگم ولی بايد میگفتم برای همین دلو زدم به دریا و گفتم

_میشه وقتی میری سر قرار با گوشی زنگ بزنم و تو قطع نکنی تا من بتونم به حرفاتون گوش بدم؟

 

آترین متعجب گفت

_میخوای فضولی کنی؟

 

چشم غره ای رفتم و گفتم

_نخیر فقط کنجکاوم ببینم چی میگه همین!

 

آترین تک خنده ای کرد و گفت

_خیلی خب هروقت خواستم باهاش برم سر قرار زنگ میزنم که توهم گوش کنی خوبه؟

 

نیشم تا بنا گوش باز شد. سری تکون دادم و با ذوق رفتم سمت پذیرایی.

انقدر خوشحال شدم وقتی آترین گفت اینکار رو می‌کنه که حد نداشت…

 

آترین با خنده اومد کنارم و گفت

_چه ذوقی هم میکنه فضول خانوم!

 

_ فضول خودتی من فقط کنجکاوم!

 

چشمی چرخوند و هیچی نگفت.

بهش نگاه کردم و دیدم همینجور زل زده به من.

 

ابرویی بالا انداختم و گفتم

_یادم رفت با برایان برنامه ی کلاسم رو اوکی کنم. گوشیت رو بده پیامش بدم…

 

آترین گوشیش رو ‌از جیبش درآورد داد.

با دیدن صفحه اش که رمز داشت اخم مصنوعی کردم و گفتم

_رمزش چیه؟

 

ابرویی بالا انداخت و گفت

_اسمت…

 

با این حرفش شوکه، رمز رو زدم که در کمال ناباوری باز شد.

همینجور نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت

_چیه چرا انقدر شوکه شدی؟

خب دلم میخواست رمزش اسم عشقم باشه.

 

نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی که تمام صورتم رو گرفته بود چرخیدم سمت گوشی و پی وی برایان رو پیدا کردم.

ازش خواستم برنامه کلاسیم رو بهم بده..گ

 

انگار نتش روشن بود که سریع سین زد و بعد از مدت کمی برنامه رو فرستاد . . .

 

 

 

خوشحال عکس رو باز کردم و دیدم یه روز درمیون کلاس دارم از ساعت چهار تا شش.

 

نفس عمیقی کشیدم که آترین گفت

_چه روزایی بهت کلاس داده؟

 

_روزای زوج ساعت چهار تا شش…

 

_هر وقت بودم می‌ برمت هر وقت هم نبودم بهش میگم بیاد ببرتت.

 

با تعجب گفتم

_فکر نکنم نیاز باشه ها!

خودم میتونم برم و بیام. برایان و خودت توی زحمت میوفتید…

 

چشم غره ای رفت و گفت

_حرف نباشه همین که گفتم. نمیخواد شما نگران باشی…

برایان مطمئنن قبول میکنه. قبول هم نکرد خودم هرطور شده میبرمت و میارمت. نمیتونم بزارم تنهایی اینور و اونور بری.

 

پوفی کشیدم و هیچی نگفتم.

آترین هیچ وقت از حرف خودش کوتاه نمیومد.

البه منم بلد بودم چجوری بعدا حالش رو بگیرم…

 

نمیفهمم چرا همش باید حرف خودش باشه. میدونستم نگرانمه و میخواد مواظبم باشه ولی!

از اینکه میخواد به زور حرفش رو به کرسی بشونه اصلا خوشم نمیاد…

 

نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم که سریع نگاهم کرد و کنجکاو گفت

_کجا؟

 

پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم

_میرم اشپزخونه ببینم چی پیدا میشه بخوریم. دلم میخواد الان فقط بخورم…

 

اترین تک خنده ای کرد و گفت

_مواظب باش انقدر میخوری چاق نشیا من چاق دوست ندارم…

 

لگدی به پاش زدم که با چشمای گشاد زل زد بهم.

نیشم رو باز کردم و سریع رفتم سمت اشپزخونه…

 

_شاید من دوست داشته باشم چاق بشم اونوقت شما چیکار میکنی؟

 

وارد آشپزخونه شدم و رفتم سمت یخچال که صداش رو نشنیدم.

تا خواستم صداش بزنم، کنار گوشم حرف زد…

 

با ترس جیغی زدم و از جام پریدم.

بلند زد زیر خنده. حرصی شدم و سریع چرخیدم سمتش…

 

بی اختیار کمی روی نوک انگشت پاهام بلند شدم و موهاش رو محکم کشیدم…

 

با این کارم خنده اش قطع شد و دادش رفت هوا که قشنگ کیفففف کردم . . .

 

 

 

بیشتر کشیدم که با حرص سعی کرد جدام کنه. تو کسری از ثانیه ولش کردم و با دو فرار کردم.

رفتم طرف آشپزخونه ولی بهم رسید و دستش رو دور کمرم انداخت.

 

نشوندم روی اپن و ابرویی برام بالا انداخت

_که موهای منو میکشی اره؟

 

با خنده نیشم رو براش باز کردم که سریع اومد سمتم و بین پام جا گرفت.

یک لحظه بعد گرمی لباش روی لبام حس شد.

 

مات موندم و با چشمای باز و مطمئنن گرد شده زل زدم به آترین.

آترین بیخیال دنیا چشماش رو بسته بود و درحال بوسیدن من بود.

 

قلبم از شدت هیجان افتاده بود روی دور تند؛ نمیفهمیدم چرا ولی دوست نداشتم آترین ازم جدا شه.

انگار حرفم رو شنید که دست انداخت دور کمرم و من رو بیشتر چسبوند به خودش.

 

محکم تر شروع کرد به بوسیدن.

داشتم وا میدادم کم کم. دلم میخواست طعم لباش رو حس کنم برای همین پاهام رو دور کمرش حلقه کردم بعد از فرو کردن دستام توی موهاش شروع کردم به بوسیدنش!

 

وقتی نفس کم اوردم با نفس عمیقی ازش جدا شدم و زل زدم به چهره اش.

حسابی چشماش برق میزد.

 

دستی روی لبام کشید و گفت

_خوشمزه ترین چیز دنیا الان اینجاست، دقیقا روبروی من!

 

تک خنده ای کردم و سعی کردم دورش کنم از خودم چون حسابی گرمم شده بود.

انگار انداخته بودنم داخل کوره اتیش و داشتم میسوختم.

 

سرم رو انداختم پایین که آترین دست گذاشت زیر چونم و گفت

_چیشد؟

 

هیچی گفتم و اروم با کمی بغض گفتم

_تا حالا لب چند نفر رو بوسیدی؟

 

آترین بدنش از شوک تکونی خورد. سرم رو بلند کردم و به قیافه ناباورش نگاه کردم. نفس عمیقی کشید تا خودش رو اروم کنه…

 

میدونستم الان نباید گند میزدم توی این لحظه ولی دست خودم نبود.

این موضوع خیلی یهویی اومد توی ذهنم باعث شد بی اختیار این سوال رو بپرسم . . .

 

 

4.6/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ثنا
ثنا
1 ماه قبل

واییییی قشنگ تصور کردم خیلییی زیبا نوشتید ممنونم از قلم تون

ثنا
ثنا
1 ماه قبل

کی وارت 60 رو میزارین از دیروز سه بار تاخالا خوندم این پارتو انقدر قشنگ بود

ثنا
ثنا
پاسخ به  قاصدک .
1 ماه قبل

مرسی از شما لحظه شماری میکنم

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x