رمان مروا پارت ۶

 

 

 

با تمسخر خندیدم و گفتم :

 

-مثل بابات حرف می‌زنی پسر دردونه‌ی حاجی، این حرف ها رو برو به کسی بزن که نشناستتون.

گوش من از این حرفای تکراری و مزخرف پره، برو به سلامت.

بهش توجه نکردم و در اتاقم رو محکم بهم کوبیدم.

روی تختم دراز کشیدم و ساعد دستم رو روی چشمم گذاشتم نیم ساعتی گذشت که در اتاق زده شد لابد مامانه پوفی کشیدم و گفتم :

 

-بفرمایید.

با صدای خدمتکار دستم رو از روی چشم هام برداشتم.

 

-خانوم گفتن براتون گل گاو زبون بیارم.

سرد گفتم :

 

-نمی‌خوام ببر سینی رو.

اعتراض گونه گفت :

 

-خانوم من رو دعوا می‌کنه بخورید لطفا.

بهش نگاهی انداختم بچه می‌زد، مثل مُروا ریزه میزه بود. 18 19 سال بیشتر بهش نمی‌خورد.

بی‌مقدمه گفتم :

 

-چند سالته؟

مشخص بود تعجب کرده.

آروم گفت :

 

-19 سالمه.

روی تخت نشستم و گفتم :

 

-برای چی اینجا کار می‌کنی؟

لب گزید و گفت :

 

-می‌تونم برم؟

با جدیت گفتم :

 

-نه، زمانی که به سوالام جواب دادی می‌تونی بری.

آروم و با خجالت گفت :

 

-مجبورم به پول نیاز دارم.

باز پرسیدم :

 

-درس می‌خونی؟

سرخ شده گفت :

 

-بله اما امید ندارم که قبول بشم اصلا نمی‌رسم درس بخونم.

سری تکون دادم و گفتم :

 

-خوبه، سینی رو بذار رو پاتختی.

وقتی گذاشت بیرون رفت.

یاد کتم افتادم که توی ماشین جا گذاشته بودم.

کلافه روی پیشونیم کوبیدم.

بلند شدم و بیرون رفتم.

تا در اصلی رو باز کردم صدای مامان بلند شد.

 

-هَویرات جون من نرو بابات خون به پا می‌کنه.

آهسته گفتم :

 

-موبایلم تو ماشینه، می‌خوام برم موبایلمو بیارم…

بدون منتظر بودن از خونه بیرون زدم.

 

 

موبایل رو همراه کتم از ماشین بیرون آوردم.

مُروا پیامک داده بود روی پیامش زدم که کامل باز شد.

«یکی داره در رو می‌کوبه، من می‌ترسم»

با شماره‌اش تماس گرفتم.

به سمت داخل رفتم، پشت سر هم شمارش‌اش رو می‌گرفتم اما جواب نمی‌داد.

با داد حاجی به خودم اومدم.

 

-کدوم گوری رفـ…

پوزخندی زدم و گوشیمو تکون دادم و گفتم :

 

-رفتم دنبال گوشیم.

به سمت اتاقم قدم برداشتم و در رو بستم.

روی تخت نشستم و این‌بار به خونه زنگ زدم.

اما مُروا جواب نداد، نگرانش بودم انقدر خوابش سنگین نبود که متوجه صدای تلفن نشه.

با هیرا تماس گرفتم.

بعد از چند بوق برداشت.

 

-جانم داداش؟

کلافه گفتم :

 

-من باید برم خونه‌ام، بهونه جور کن برام.

با خنده گفت :

 

-انقدر لازمته؟

عصبی غریدم :

 

-زهر مار، مُروا گوشیشو جواب نمیده تلفن خونه هم همین‌طور.

با مکث گفت :

 

-همون صیغه‌ایه؟

توی اتاق راه رفتم و گفتم :

 

-آره.

 

-لابد خوابه.

کلافه گفتم :

 

-نه خواب نیست باید برم.

خمیازه‌ای کشید و گفت :

 

-می‌دونی که نمیشه بخواب صبح برو.

عصبی غریدم :

 

-لعنت بهت پسر.

تماس رو قطع کردم و روی تخت نشستم پام روی زمین ضرب گرفته بود و راه به راه موبایل مُروا رو می‌گرفتم اما دریغ از جواب.

ساعت 4 صبح شده بود و دل من آروم نبود.

بی‌خیال حاجی و غر غر هاش شدم و کتم رو برداشتم و با عجله بیرون رفتم.

توی خیابون های خلوت پام رو روی گاز گذاشتم… هر چی نباشه ناموسم که بود.

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و سمت آسانسور رفتم، وقتی رسید پایین سوارش شدم بعد از چند دقیقه آسانسور ایستاد کلید رو بیرون اوردم که توی قفل نرفت، از اونور کلید توش بود.

 

 

اول زنگ رو زدم با جواب ندادن کسی به در کوبیدم…

 

-مُروا منم در رو باز کن.

-مُروا؟

به سرایدار زنگ زدم و گفتم فوری بیاد بالا.

وقتی اومد گفت :

 

-سلام آقا کلید ندارید؟

 

-نه آقا مسلم کلید دارم اما کلید توشه از اونور…

خانومم هم جواب نمیده لطفا این در رو باز کنید یه جوری…

 

-چیکار کنم آقا نمیشه که.

با صدای بلندی گفتم :

 

-ای بابا یعنی این در کوفتی رو نمی‌تونی باز کنی؟

 

-چی شده؟

با صدای امیرمهدی که همسایه بالایی ما بود نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :

 

-در از تو قفله ، خانومم هم گوشیشو جواب نمیده.

نگران شد و گفت :

 

-مگه خونه‌ هست؟

کلافه دست توی موهام کشیدم و گفتم :

 

-آره، دیشب کار داشتم نبودم.

با مکث گفت :

 

-دیشب یکی به درتون می‌کوبید و مدام اسم شما رو صدا می‌زد.

نگران گفتم :

 

-این در لامصب رو باز کنید.

امیر مهدی گفت :

 

-صبر کن برم وسیله بیارم ببینم باز میشه.

بعد از نیم ساعت امیرمهدی در رو باز کرد. تشکری کردم و وارد خونه شدم بلند صداش زدم.

 

-مُروا؟ مُروا خونه‌ای؟

 

با نیومدن صدایی ازش، راه اتاق رو در پیش گرفتم.

با دیدن اتاق مرتب، عصبی شدم و بلند تر صداش کردم.

به سمت آشپزخونه رفتم.

وارد که شدم گوشه‌ی آشپزخونه دیدمش خودم رو سریع رسوندم بهش بی‌هوش شده بود سمت خودم کشیدمش که توی آغوشم ولو شد آروم روی گونه‌اش زدم و اسمشو صدا کردم با نشنیدن حرفی ازش به سمت اتاقمون رفتم و مانتو و شالی آوردم تنش کردم و بغلش کردم و با عجله از پله‌ها پایین رفتم.

به پارکینگ که رسیدم آقا مسلم جلوم سبز شد تا خواست چیزی بگه گفتم :

 

-یکی رو بیار در رو درست کنه.

4/5 - (21 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x