رمان مروا پارت ۷

 

 

 

به سمت ماشینم رفتم تا خواستم در باز کنم مسلم سریع خودش رو به من رسوند و در جلو رو باز کرد.

مُروا رو روی صندلی گذاشتم، ممنونی زیر لب گفتم و سریع به سمت بیمارستان حرکت‌‌ کردم.

دکتر گفت از ترس و ضعف بی‌هوش شده؛ سِرُمی نوشت و گفت بهش وصل کنن.

قبل از رسیدن به بیمارستان به هیرا گفتم بیاد تا برم کارم رو انجام بدم و برگردم، وقتی اومد اتاق مُروا رو نشونش دادم و گفتم توی همین بیمارستان کار دارم و زود میام.

 

♡مُروا♡

 

با سوزش دستم بیدار شدم اما چشم هام رو بسته نگه داشتم.

با صدای مردی چشم هام رو باز کردم.

 

-این چه طرز سوزن در آوردنه خانوم؟ وظیفه‌تون رو هم نمی‌تونید درست انجام بدین؟ فقط لوندی و عشوه رو بلدین؟

پرستار عصبی گفت :

 

-صداتون رو بیارید پایین آقای محترم.

این چه طرز حرف زدنه؟ حد خودتونو بدونید، وظایفم رو بلدم نیازی نیست دخالت کنید.

مرده غرید :

 

-کارتون تموم شده به سلامت.

به طرفم چرخید و تا چشم های بازم رو دید به طرفم اومد. تعجب کردم، نمی‌شناختمش، اصلا برام آشنا نبود.

کنارم که رسید گفت :

 

-خوبید؟

ممنونی گفتم که گفت :

 

-برادر هَویرات هستم، هیرا… برم صداش کنم بیاد پیشتون.

بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه، بیرون رفت.

رفتارش عجیب بود.

مغرور و سرد!

با اومدن هَویرات سعی کردم رو تخت بشینم با حرص گفت :

 

-با این قیافه جلو داداشم بودی؟

خواستم چیزی بگم که شال رو از دور گردنم روی سرم کشید.

عصبی غرید :

 

-همینم مونده این بره همه جا جار بزنه هَویرات زنش یه دختر خرابه. آره مُروا همینو می‌خوای؟

از کلمه‌ی “دختر خراب” بغض کردم و گفتم :

 

-من که کاری نکردم که بهم بگن خراب.

خودت که می‌دونی اولین نفری برای من…

 

نگاهم کرد و گفت :

 

-من می‌دونم دیگران که نمی‌دونن، بقیه شر و ور های دیگران رو باور می‌کنن.

نفسی کشید و ادامه داد :

 

-پاشو بریم خونه من کلی کار دارم.

سرم درد می‌کرد، نگاهش کردم اما اون بدون توجه ‌به من راه افتاد به طرف بیرون حرکت کرد.

سعی کردم سر دردم رو نادیده بگیرم.

از روی تخت بلند شدم و قدم هام رو آهسته به سمتش برمی‌داشتم.

وقتی خونه رسیدیم روی مبل دراز کشیدم دارو ها اثر کرده بودن و خوابم می‌اومد.

توی خواب و بیداری بودم که با صدای در کمی هوشیار شدم.

صدای نازک دختری به گوشم رسید.

 

-دلم برات یه ذره شدم بود هَویرات، خوبی عشقم؟

صدای هویرات بلند شد :

 

-سولماز مهمون دارم برو.

سولماز با ناز گفت :

 

-کیه؟ بی‌خیال دوستات، اومدم با خودت عشق کنم، برو کنار دیگه.

کلافه بودن هَویرات رو می‌شد حس کرد.

 

-سولماز جان، دارم میگم مهمون دارم خودم بعد از ظهر میام خونت حله؟

متوجه عصبی شدن دختره شدم.

 

-از اون شب یه جوری هستی ها انگار ناراضی هستی که دست خورده نبودم…

 

-نه چون دروغ گفتی بهم ازت دلخورم.

ناراحتی تو صدای دختره موج می‌زد.

 

-یعنی انقدر دختر بودن من مسئله‌ی مهمی برات بود؟ نگفتم چون ترسیدم عقب بکشی…

 

گونه های من از معنی حرف هاشون سرخ شد.

با خجالت دستم رو محکم روی گوشم گذاشتم و توی افکارم غرق شدم.

با خوردن چیزی به بازوم جیغ آرومی کشیدم.

 

-چرا دستت رو گوشاته؟

گیج شده گفتم :

 

-ها؟ چی؟

 

 

پوزخندی زد و چیزی نگفت.

 

بعد از ظهر شد و طبق حرفش آماده شد که پیش سولماز بره.

با حرص گفتم :

 

-با سولماز خانوم بهت خوش بگذره.

نیش‌خندی زد و گفت :

 

-با تو بیشتر بهم خوش می‌گذره بیبی.

با عصبانیت گفتم :

 

-راحت باش دیگه، لازم نیست انقدر راه بکوبی بری خونه‌اش همون موقع می‌آوردیش توی خونه.

اخم هاش توی هم رفت و گفت :

 

-مثل آدم که حرف نمی‌زنی، آدم باش مُروا احترامتو نگه داشتم که نیاوردمش توی خونه ولی اگه تو مشکل نداشته باشی منم مشکلی ندارم.

بلافاصله موبایلشو بیرون آورد کمی باهاش ور رفت با گذاشتن گوشی روی گوشش فهمیدم با یکی تماس گرفته.

 

-سولماز می‌تونی تو بیای خونه‌ی من؟

-….

-نه خانومی، میای حالا؟

-….

موبایلشو پایین آورد و گفت :

 

-صدات نیومد سولمازم یه بار دیگه بگو.

صدای ناز و پر عشوه‌ی سولماز توی سکوت خونه پیچید.

 

-آخه من آماده رو تخت نشستم بخوام آماده بشم باید لباس توریمو در بیارم امشب تو بیا عزیزم فردا من میام.

پوزخندی به قیافه‌ی وا رفته‌ام زد و گفت :

 

-تا یک ساعت دیگه اونجام.

سریع تماس رو قطع کرد.

بی‌اختیار گفتم :

 

-خیلی کثیفی… آشغال تر از تو ندیدم.

چشم هاش قرمز شدن و تازه فهمیدم چی گفتم.

 

-اگه جرات داری یه بار دیگه تکرارش کن… ببین مُروا تا خوبم، خوبم.

سگ بشم چنان می‌زنمت که خودت، خودتو نشناسی فهمیدی؟

از زورگویی هاش خسته شده بودم.

 

-نه نفهمیدم… تو هم گمشو خونه‌ی اون دختره.

با گرفته شدن بازوم آخی گفتم، تا اومدم چیزی بهش بگم یه طرف صورتم سوخت. جوری زد که گرمی خون زیر بینیم رو حس کردم.

4.2/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x