رمان مفت برپارت ۱۱

4.4
(147)

 

 

#p35

 

ماهان زودتر از مهران می رسد و با دیدن ماهور زیر پتو رو به مادرش می گوید

 

– خوابه؟

 

زن دل نگران روسری گلدارش را مرتب می کند و سرش را به چپ و راست تکان می دهد

 

– نه… دو روزه خواب و غذا نداره بچم.

 

سری تکان داده و پچ می زند

 

– تو یه چای درست کن من باهاش حرف بزنم ببینم چشه…

 

زن که از اتاق خارج می شود، ماهان در را بسته و سمت رخت خواب ماهور قدم برمی دارد

 

– شنیدم دردونه مریض شده!

 

لرزش تن ماهور را زیر پتو می بیند و بالای سرش می نشیند

 

– پاشو ببینمت بچه…

 

ماهور با صدایی خفه می گوید

 

– خوبم داداش… قرص خوردم الان بهتر می شم.

 

ماهان اما بی اهمیت به جمله ی خواهرک کوچکش، دست دراز کرده و پتو را کنار می زند

 

– گفتم پاشو ببینمت!

 

با دیدن چهره ی غرق در اشک خواهرش اخم غلیظی میان ابر.وهایش می نشیند و پشت دستش را روی پیشانی خیسش می گذارد

 

– چرا گریه می کنی؟ پاشو ببرمت دکتر داری تو تب می سوزی بچه!

 

دخترک از ترس از برادرش فاصله می گیرد و انگار قرار است ماهان از توی نگاهش بخواند اتفاقات پیش آمده را…

 

– نمی خواد… خوبم.

 

– داری تو تب می سوزی! عین ابر بهار داری اشک می ریزی و دم از خوب بودن می زنی؟ سرما خوردی؟

 

پتو را بیشتر روی تنش می کشد و شالش را مرتب می کند تا نگاه تیز برادرش خونمردگی های روی گردنش را شکار نکند و حالش به هم می خورد از خودش…

 

#پارت‌سی‌وشش

#p36

 

– داداش به خدا خوبم…

 

ماهان میان کلامش با تشر می گوید

 

– حالا چرا اینقدر خودت و عین این پیرزنا چادر چاقور کردی؟ باز کن بذار تبت بیاد پایین.

 

دخترک توی خودش مچاله می شود و ماهان پتو را کنار می زند

 

– پاشو صورتت رو بشور…

 

گریان برادرش را صدا می کند

 

– داداش…

 

ماهان اما بی توجه به لحن نالانش تهدید می کند

 

– تبت پایین نیاد مجبور می شم ببرمت درمونگاه… پس همکاری کن.

 

دخترک بغض کرده روی پاهای لرزانش می ایستد

 

– باشه…

 

دلش مچاله می شود برای لحن مظلومانه ی دردانه اش…

می ایستد و دست دور شانه های نحیف و تب زده اش حلقه می کند

 

– بغض نکن دردونه… تبت باید بیاد پایین.

 

شالش را چنگ می زند تا از دور گردنش باز نشود و بغضش سخت تر می شود…

آرام از آغوش ماهان بیرون می آید و سمت در قدم برمی دارد و سرگیجه ی نفرت انگیزی دارد.

 

– منم بیام کمکت؟

 

وحشت زده، خیلی سریع مخالفت می کند

 

– نه… خودم می تونم.

 

– تو سینک بشور نرو بیرون عرق کردی هوا سرده.

 

باشه ی آرامی زیر لب نجوا می کند و از اتاق خارج می شود، مادرش با دیدنش قربان صدقه اش می رود

 

– دور سرت بگردم مادر… گریه نکن.

 

با سری پایین وارد اشپزخانه می شود و شیر آب سرد را باز می کند…

بی اهمیت به یخ زدگی اش، دستانش را زیر آب می برد و تنش مانند بید از سرمای آب می لرزد.

 

– – بزار من بشورم…

 

ماهان که کنارش می ایستد خیلی سریع مشت دستش را پر آب می کند و روی صورتش می پاشد و ماهان زیر لب غر غر می کند

 

– لجبازی دیگه!

 

#پارت‌سی‌وهفت

#p37

 

دست و صورتش را می‌شوید و از ترس دکتر رفتن، به اصرار ماهان یک کاسه سوپ می‌خورد.

 

مهران هم سر می‌رسد و با دیدن خواهرکش، همانطور که کفش‌هایش را در می‌آورد می‌گوید

 

– چی شده این بچه؟!

 

– هیچی داداش مامان یکم بزرگش کرده. حجره رو به کی سپردی؟

 

نگاه کوتاهی به ماهان می‌اندازد و کنار ماهور می‌نشیند

 

– قاسم… دکتر بردینش؟!

 

خجالت زده سرش را پایین می‌اندازد… هر دو کار و بارشان را رها کرده و به خاطر او آمده بودند و خبر نداشتند دو شب پیش، او میان بازوان یک مرد غریبه….

 

– ماهور با توام بچه!

 

تکان شدیدی می‌خورد و سمت مهران می‌چرخد…

نگاه تب دارش دل برادر بزرگش را به درد می‌آورد و بی‌طاقت پشت دستش را روی پیشانی ماهور می‌گذارد

 

– تب داره ماهان… پاشو ببرش درمونگاه…

 

– من اومدم داشت می‌سوخت الآن اومد پایین… نمیاد که سرتق…

 

سرش را عقب می‌کشد

 

– خوبم داداش…

 

مادرش که چای می‌آورد حواس مهران پرت می‌شود و از مادرش تشکر می‌کند

 

– ممنون مامان، بشین پادرد داری…

 

– این بچه دو روزه من و زابراه کرده… هزار بار می‌گم از زیر اون پتو بیا بیرون، مگه حرف گوش می‌کنه؟! پیر شدم از دست این یه الف دختر!

 

– مادرش گلایه می‌کند و ماهان بار دیگر میزان تب ماهور را با پشت انگشتانش اندازه می‌گیرد

 

– از بس لوسش کردین… باید زور بالا سرش باشه.

 

– من لوسش کردم یا شما و آقاجونتون؟! از برگ گل نازک‌تر نگفتین به دردونه‌تون شده این دختر نازک نارنجی دیگه.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 147

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین Mg
2 ماه قبل

وای خدا بمیرم واسش خدا لعنت کنه کوروش عوضی رو

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x