رمان مفت برپارت ۶۴

4.1
(161)

 

 

 

p229

 

 

ماهور سعی میکند دستانش را از کمرش جدا کند…

 

دستان کوروش به جای رها کردن کمرش زیر شلوارش میرود و باسنش را چنگ میزند…

 

با خشونت دخترک را به عقب هل می‌دهد:

 

_بکن اینارو…زود باش…

 

 

فراموش کرده بود که قرص سقط استفاده کرده است…

 

فراموش کرده بود و بدون توجه به اشک ماهور،خودش دست به دکمه ی شلوارش می اندازد…

 

 

نیپل های برجسته سینه اش را از روی لباس نیشگون میگیرد…

 

 

_سوتینم نپوشیدی نه؟!…

 

دست به باسنش می اندازد و شلوار را پایین میکشد…

 

 

 

_بهت که گفتم برگردم لذت سکس واقعی رو بهت میچشونم…امروز همون روزه…

 

دستش را بین پاهایش میگیرد…چرا کوروش نمیفهمید که او خجالت میکشد…

 

_من…من آماده نیستم….

 

 

لب کوروش به خنده باز میشود…

 

همانطور که سعی میکند تی شرت را از تنش بیرون بکشد،لب میزند:

 

_و فکر میکنی که واسم مهمه آمادگی تو موحد؟!

 

روی تخت می نشیند…کوروش رویش خیمه میزند…

 

عریان عریان است…

 

 

 

چانه اش را چنگ میزند و گونه اش را گاز میگیرد…

 

 

_داری میبینی که من چقد آماده ام…

 

 

 

_زر زر کنی برینی تو حالم…هم کتکت میزنم…هم زیرم پاره‌ت میکنم…انتخاب با خودت بچه…

 

لب پایینش می لرزد:

 

_میشه ولم کنی…

 

 

_نه…

 

بدن سنگینش را بیشتر روی تن نحیف ماهور می اندازد…

 

ماهور نگران بود…نگران جنین در شکمش…

 

مطمئن بود که از بین نرفته است…با آن وضع خونریزی او بچه را سقط نکرده بود…

 

ولی امشب زیر تن سنگین کوروش…خودش که هیچ…فرزندشان هم له میشد…

 

خیمه از روی تنش برمیدارد تا پیراهنش را از تنش بیرون بکشد…

 

کاش از روی شکمش بلند میشد…

 

پیراهنش را بیرون میکشد …عضلات حجیمش را به نمایش می گذارد…

 

با لذت به بالاتنه ی دخترک چشم میدوزد…

 

 

 

ولی ناله هایش به مزاقش خوش نمی آید…

 

باید او را هم مثل خودش گرم میکرد…

 

وگرنه این لذت بخش نمیشد…

 

 

 

نقطه ضعفش را فهمیده بود…

 

از همان بار اول رابطه‌شان…

 

شل شدن هایش را حس میکرد…کمتر شدن ناله هایش را هم…

 

به راحتی تحریک میشد دخترک…

 

ماهور ساکت شده بود ولی دستش همچنان روی صورتش بود…

 

 

با یک دستش ،دستان ماهور را از صورتش جدا میکند و با دست دیگرش بین پایش را به بازی میگیرد…

 

 

آه های ریزش جای زاری هایش را میگیرد…

 

این یعنی همکاری…لذت بخش بود…

 

حالا نوبت کامل عریان شدن کوروش بود…

 

کمی جا به جا میشود تا شلوار را از پایش بیرون بکشد که در با صدای بدی باز میشود…

 

 

p231

 

 

ناخودآگاه روی تن ماهور خیمه میزند…

 

جوری بدنش را پوشش می‌دهد که تن دخترک زیر تنش کاملا استتار میشود…

 

اویی که ذره ای حیا در این روابط نداشت…عجیب بود که دوست نداشت کسی او را با ماهور در آن شرایط ببیند…

 

صورتش کنار گوش دخترک است و سرش را در آغوش گرفته…

 

ماهور صدای نفس های عصبی اش را به خوبی میشنود…

 

دوست داشت از خجالت بمیرد…

 

چشم بسته بود و سر در گردن کوروش فرو برده بود…

 

مهم نبود چه کسی پشت در بود…

 

وضعیتشان ،وضعیت درستی نبود!!!

 

نفس های کوروش هر لحظه تندتر میشد…و این یعنی عصبانیتش هر لحظه بیشتر…

 

 

از میان دندان های چفت شده اش میغرد:

 

_مگه اینجا طویله‌س ؟!

 

 

هنوز سر برنگردانده بود که ببیند چه کسی است…مهم نبود هر که بود حق نداشت مثل چهارپایان وارد اتاقش شود…

 

 

غرشش اینبار گوش ماهور را هم کر میکند:

 

_گفتم مگه اینجا طویله‌س….

 

تن دخترک هم با جمله اش زیر تنش می لرزد…

 

 

در بالاترین حد عصبانیتش است ولی با شنیدن صدای آشنای زنی که از او نفرت دارد…آمپر می چسباند…

 

 

_فک کردم تنهایی…

 

 

چقدر وقیح است سوگلی پدرش…

 

با دیدن شرایطشان هنوز هم میانه ی در ایستاده و صغری کبری میچیند…

 

 

با غرش بیشتری لب میزند:

 

_گمشو بیرون…

 

پانیذ قدمی جلو میگذارد و بی توجه به اعصاب خط خطی شده ی کوروش لب میزند:

 

_کوروش…

 

اینبار محکم تر و پر جذبه تر فریاد میکشد:

 

_گفتم گمشو بیرون…

 

——————————————————

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 161

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بامداد خمار 3.8 (13)

۱ دیدگاه
خلاصه رمان   قصه عشق دختری ثروتمندبه پسر نجار از طبقه پایین… این کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با این تفاوت که داستان از زبان رحیم (شخصیت…

دانلود رمان دژکوب 4.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: بهراد ، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه بیشتر و فروزان تر میکند.. سرنوشت او را تا…

دانلود رمان وان یکاد 4.2 (28)

۱ دیدگاه
خلاصه: الهه سادات دختری مذهبی از خانواده‌ای سختگیر که چهل روز بعد از مرگ نامزد صیغه‌ایش متوجه بارداری اش میشه… کسی باور نمیکنه که جنینش حلاله و بهش تهمت هرزگی…

دانلود رمان چشم زخم 4 (4)

بدون دیدگاه
خلاصه:   نه دنیا بیمارستانه، نه آدم ها دکتر . کسی نمیخواد خودش رو درگیر مشکلات یه آدم بیمار کنه . آدم ها دنبال کسی هستن که بتونه حالشون رو…

دانلود رمان ارباب_سالار 2.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: داستانه یه دختره دختری که همیشه تنها بوده مثل رمانای دیگه دختره قصه سوگولی نیست ناز پرورده نیست با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری رو نداشته همیشه له…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
25 روز قبل

لیاقت کوروش زنی مثل پانیذه نه ماهور ساده ممنون قاصدک جان

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x