رمان مفت بر پارت ۶۳

4.2
(169)

 

#پارت۲۲۵

 

#p225

 

 

نخ دیگری از جعبه ی سیگارش بیرون می کشد…

 

روشن که میکند…فندک را کنار دنده ی اتومات ماشینش با صدای بدی رها میکند…

 

_چطوره با هم بشماریم…

 

کام میگیرد…

 

_یک….دو…سه….

 

کوروش میشمارد و ماهور هر لحظه لبه های باز مانتو را بیشتر بهم می چسباند…

 

_دوازده…سیزده…چهارده…

 

 

سیگار را به دست چپش می‌دهد و با انگشتانش سعی به باز کردن دکمه ی شلوارش میکند…

 

 

دستان ظریف ماهور،دستان قدرتمندش را چنگ میزند…

 

 

_بیست و یک…بیست و دو….زمانت داره تموم میشه…اگه سی بشه و لخت نباشی اتفاق بدی میوفته موحد…

 

 

ماهور در دلش شانه هایش را بالا می اندازد…

 

مگر چه میشد…نهایتا کتک میخورد مثل بارهای قبل…

 

یقه ی دخترک را چنگ میزند…کل تنش را به سمت خود میکشد…

 

صورت به صورت دخترک میشمارد …

 

_بیست و هفت…بیست و هشت….بیست و نه…درنمیاری نه؟!…

 

 

ماهور پررو میشود…در مقابل چشمانش سرش را به نشانه ی نه به چپ و راست تکان می‌دهد…

 

لبخند کوروش ترسناک است…

 

_سی…

 

با احساس سوزش بدی روی ران پایش…نگاه از چشمان کوروش میگیرد و به پاهایش می‌دهد…

 

ران سفیدش سرخ شده بود…بد میسوخت…

 

سیگاری که روی پوستش جا خوش کرده بود…زخم بزرگی ایجاد کرده بود…

 

حس کرد جانش درآمد ولی تنها آرام آخ زیرلبی گفت…

 

 

 

#p226

 

 

محکم به عقب هلش داد…

 

 

سیگار خاموش شده را از پنجره بیرون انداخت…

 

از سوزش پوستش اشک درون چشمانش حلقه زده بود…

 

اما جیکش در نمی آمد…

 

دوست نداشت که کوروش حس کند پیروز میدان شده است…

 

 

دوباره ماشین را به حرکت در می آورد…

 

میسوخت اما حتی با دستانش هم ران نازنینش را باد نمیزد…

 

 

باید تمرین میکرد…برای مقابله با این مرد بی رحم باید سخت جان تر از اینها میبود…

 

نفسش رفته بود…انگار که یادش هم رفته بود که برگردد…

 

اشک حلقه زده در چشمانش را با سر انگشتش پاک کرد…

 

نگاهش را به بیرون داد…

 

انگار که اتفاقی نیوفتاده است…

 

جری کردن کوروش را خوب از بر بود…

 

حرکات ناخودآگاهش،نفس مرد را تند میکرد…

 

دوباره یقه اش را چنگ زد…

 

صورتش را نزدیک خود کرد…

 

چرا حتی گریه نمیکرد؟!…تخس بود حتی بیشتر از خودش…

 

دندان هایش چفت بودند ولی صدایش به راحتی به گوش دخترک میرسید:

 

_هربار که به حرفم گوش ندی…همینجوری داغت میکنم…اینو بهت قول میدم…

 

 

چشم بست تا از خشم نگاهش نترسد…تا اینجای راه را خوب آمده بود…

 

همین که نقطه ضعف دستش نمیداد…برایش کافی بود…

 

نگاهی به زخم پایش انداخت…خونابه ای شکل گرفته بود که حتی دل خودش را هم ریش کرد…اما کوروش….

 

فقط با خشونت او را روی صندلی هل میدهد….

 

 

#پارت۲۲۷

 

#p227

 

 

دوباره سر از عمارت در آورده بودند…

 

 

جمیله در حالی که سعی میکرد با خنده نگرانی اش را کنترل کند…پا درون حیاط گذاشت…

 

صدای ترمز وحشتناک ماشین کوروش را شنیده بود و سراسیمه سر و کله اش پیدا شده بود…

 

 

کوروش عصبی پیاده شده بود و در را باز کرده نکرده به سمت ماهور رفته بود:

 

_گمشو پایین…

 

دستمال کاغذی که روی زخم گذاشته بود را دید ولی دلش به حالش نسوخت…

 

 

داغی که ماهان بر دلش گذاشته بود…هزار برابر این داغها بود…

 

 

او که دم دستش نبود ..ولی ماهور….

 

 

پیاده که شد او را به جلو هل داد…

 

گناه نداشت…تنها گناهی که داشت این بود که خواهر ماهان حرامزاده است…

 

 

جمیله دستانش را در هم می پیچد و جلو می آید…لحنش شرمنده است…

 

_آقا…عصبانی نباشید توروخدا…

 

نیم نگاهی هم خرج جمیله نمیکند…

 

نگاهش به پشت سر ماهور است تا در مقابل شل شدن قدم هایش…دوباره ضربه ای نثار شانه هایش کند…

 

ماهور با محبت نگاهش میکند…

 

_آقا گفتم خانوم سرما میخورن خودم رفتم تو اتاقِ ثـ….

 

در جواب تمام توضیحاتش،ماهور است که با لحن دلگرم کننده ای لب میزند:

 

_الان عوضشون میکنم جمیله خانوم…نگران نباش…

 

پاتند کرده بود تا هرچه سریع تر لباس های تحفه ی خواهرش را تقدیمش کند…

 

وارد اتاق که شدند سریع شروع به باز کردن دکمه هایش کرد…

 

همان لحظه ی اول که در لباس های خواهرش دیده بودش…حس کرده بود که ثناس….

 

حس کرده بود اما باور نکرده بود…ثنایی که دیگر نبود…نیست و نخواهد بود…

 

مانتو را که از تنش بیرون میکشد…دست کوروش روی کمربندش می نشیند و لبانش به پوزخندی کش می آیند…

 

_فک کردی لباسارو درمیاری و تموم؟! دست از سرت برمیدارم؟!

 

 

 

 

#پارت۲۲۸

 

#p228

 

 

با چشمانی که برق ترس درونشان موج میزد به دست روی کمربند نشسته ی کوروش زل زد…

 

 

قرار بود کتک بخورد؟!

 

دردانه ای که از گل نازک تر به او نمیگفتند!!!

 

چشم بست و رویش را برگرداند…

 

فقط همان مانتو را درآورده بود…ترجیح داد که بقیه ی لباسها برتنش بماند…

 

مطمئنا ضربه ی کمربند بر تن لختش،هزار برابر دردش بیشتر بود…

 

صدای سگک کمربندی که از کمر کوروش بیرون می آمد را می شنید…

 

و حالا صدای قدم هایی که نزدیکتر می آمدند…

 

و حالا صدایی نفس هایی که گوشش را گرم می کردند…

 

_لخت شو…

 

دقیقا پشت سرش قرار دارد…

 

به سمتش میچرخد…

 

به چشمانش زل میزند…

 

اشک حلقه زده در چشمانش،زیاد از حد در نظر کوروش جلوه میکند…

 

با حرص چشم میبندد و لبانش را بهم می فشارد…

 

لعنتی زیرلبی اش را ماهور هم میشنود…

 

یعنی پشیمان شده بود!!!

 

 

کمربند را با خشونت گوشه ی اتاق می اندازد…

 

دوباره به چشمان اشکی ماهور زل میزند…

 

 

_قرار بود کتک بخوری ولی…

 

 

دست به زیر تی شرتش می اندازد و با خشونت کمرش را نوازش میکند و خود را بیشتر به تن دخترک می چسباند:

 

 

_ترجیح میدم جوری باهات سکس کنم که التماسم کنی کتکت بزنم…

 

 

 

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 169

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آمال 4.1 (7)

بدون دیدگاه
  خلاصه : آمال ، دختر رقصنده ی پرورشگاهیه که شیطنت های غیرمجاز زیادی داره ، ازدواج سنتیش با آقای روان شناس مذهبی و جنتلمن باعث می شه بخواد شیطنت…

دانلود رمان پاکدخت 3.4 (17)

بدون دیدگاه
    خلاصه: عزیزترین فرد زندگی آناهیتا چند میلیارد بدهی بالا آورده و او در صدد پرداخت بدهی‌هاست؛ تا جایی که مجبور به تن فروشی می‌شود. اولین مشتریش سامان معتمد…

دانلود رمان بلو 4.7 (3)

بدون دیدگاه
خلاصه: پگاه دختری که پدرش توی زندانه و مادرش به بهانه رضایت گرفتن با برادر مقتول ازدواج کرده، در این بین پگاه برای فرار از مشکلات زندگیش به مجازی پناه…

دانلود رمان گناه 4.7 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : داستان درمورد سرگذشت یه دختر مثبت و آرومی به اسم پرواست که یه نامزد مذهبی به اسم سعید داره پروا توی یه سوپر مارکت کار میکنه…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
28 روز قبل

قاصدک جان کاش آهو و نیما رو هم میذاشتی

خواننده رمان
28 روز قبل

این کوروش عوضی که اعصاب برا آدم نمیذاره

فرشته منصوری
28 روز قبل

خدالعنتش کنه

نازنین Mg
28 روز قبل

باکمال احترام من دیگه این رمان رونمیخونم چون واقعا روی روانم تاثیر گذاشته بس که این کوروش پست فطرته یه جوری حرص میخورم که انگار واقعیه ورمان نیست ….فقط بچه ها هروقت چرخ فلک چرخید وجای ماهور و کوروش عوض شد وکسی که داشت عذاب میکشید کوروش بود توکامنت بقیه رمانا به منم بگید که اون موقع بخونم….خسته نباشی قاصدک ممنون🌹🌹🌹

شیوا
28 روز قبل

والا شکنجه های سادیسمی این رمان و رمان خانم معلم به‌قدری به روح و روانمون فشار می یاره به زودی باعث بیماری اعصاب ما میشه
چیزی که به واقعیت در کشور ما نزدیکه دختر بهش اینقدر سخت بگذره یا فرار میکنه یا شکایت و دادگاه یا خودکشی دیگه اینقدر مدارا و تحمل دور از ذهنه

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x