رمان مفت بر پارت ۸۰

4.3
(155)

 

#p284

 

 

سنگینی نگاهش پلک های ماهور را تکان میدهد…

 

 

دخترک مزخرف ترین شب زندگی اش را گذرانده بود…

 

 

حتی بدتر از شب هایی که در اتاق کوروش…صبح کرده بود…

 

آنجا حداقل لباس بر تن داشت…

 

 

آرام چشم باز میکند و نگاهی به اطراف می اندازد…

 

 

مطمئن بود کسی بالا سرش ایستاده بود که حالا نبود!!!

 

گره ی روی سینه اش را محکم میکند و به سمت اتاق میرود…

 

 

کاش لباسهایش خشک شده بودند…

 

حتما باید لباس می خرید…

 

این چند روز کم بلا سرش نیامده بود از بی لباسی…

 

 

کمی نم داشتند اما بهتر از این رو مبلی مضحک و کوتاه بودند…

 

لباس زیرش را که خیس خیس پوشیده بود و حالا کمی زیر دلش تیر میکشید…

 

 

احساس میکرد کمی زیر معده اش قلمبه شده است…

 

 

دست روی برآمدگی میکشد و ماساژش میدهد…

 

 

هر چه بود تکان میخورد!!!

 

 

با تعجب بیشتر ماساژ میدهد….سعی میکند گرمای دستش را به زیر پوستش منتقل کند…

 

 

نکند جنینش سردش بود که به زیر گرمای دستانش پناه میبرد…

 

 

لبخند گرمی میزند و دو باره با او بازی میکند…

 

_انگار خیلی شیطونی…

 

 

نمیدانست درست حدس میزند یا نه!!!اما حرکاتش را زیر دستش حس میکرد…

 

شاید هم توهم بود ولی خیلی حس قشنگی بود…

 

لباس ها را نصفه نیمه تن زده بود که گرمای تن کوروش را از پشت سرش حس میکند….

 

_چیکار میکنی؟!…بیا صبحونه حاضر کن…باید برم…

 

 

ماهور سریع لباسش را پایین میکشد و مطیعانه سمتش میچرخد…

 

 

گره ی زیر دلش باز شده بود!!!

 

 

 

#p285

 

 

عطرش زیر بینی اش می پیچد…

 

تنها بویی که این روزها نه تنها حالش را خراب نمیکرد…چه بسا حس خوبی هم به وجودش تزریق میکرد برعکس صاحب عطر!!!

 

اصلا دلیلی نداشت از او بخواهد که صبحانه را حاضر کند…اما امروز عجله داشت و گشنه بود…

 

 

 

_الان میام…

 

با اخم نگاهش را از دخترک میگیرد:

 

_جون بکن…

 

 

از اتاق بیرون میرود و دخترک هم به دنبالش…

 

_چی درست کنم؟!….

 

 

_چی بلدی؟!…امیدوارم که دیگه واقعا غالبت نکرده باشن بهم…جز تر زدن به اعصاب من چند تا هنر دیگه ام بلد باشی!!!

 

 

ماهور همچنان معذب بود!!! حتی خجالت می کشید که در یخچال را باز کند…

 

 

_وسیله های صبحانه‌ت کجاست؟!…

 

کوروش یک تای ابرویش را بالا میدهدو خیلی ریلکس می گوید:

 

_تو کمد اتاق خوابم…

 

 

ماهور پرسشی نگاهش میکند که او عصبی ادامه میدهد:

 

 

_خب معلومه که تو یخچاله دیگه سوال داره این؟!…دست بجنبون کار دارم…

 

 

همین جمله ی آخر کافیست تا سرعت عملش را بالا ببرد…

 

 

_تخم مرغ آبپز میخوری؟

 

از تخم مرغ آب پز متنفر بود…

 

_نه…

 

 

_کره و پنیرم نیست تو یخچال…

 

 

_املت بزن…

 

 

به سمت اتاق برمیگردد و پیراهنش را تن میزند…

 

 

دکمه هایش را ‌آرام آرام میبندد…

 

 

ماهور از بوی زهم تخم مرغ حالش خراب بود…

 

 

اول صبح بود و خیال میکرد بیش از اندازه به قرص های تهوعش اعتیاد پیدا کرده است…

 

اگر همین حالا نمیخورد دوباره فاجعه ی دیشب رخ میداد…

 

 

به سمت اتاقی که لباس هایش را پهن کرده بود پاتند میکند و شالش را از بند رخت چنگ میزند…

 

 

آن را دور بینی و سرش محکم میبندد و گره میزند…

 

 

دوباره سر گاز برمیگردد …

 

 

املت حاضر و آماده را روی میز می گذارد:

 

_آماده‌س…

 

کوروش نگاهی به ریختش می اندازد و همچنان بد عنقانه لب میزند:

 

_مرسی جومونگ…

 

 

 

#p286

 

 

لبش به خنده باز نشده…تمام دل و روده ش پیچ میخورد…

 

با سرتقی تمام نمیخواهد به روی خودش بیاورد اما مگر دست اوست یا دل بخواه اوست؟!…

 

 

عق زنان سمت سرویس میدود…

 

آب خنکی به سر و صورتش میزند و از سرویس بیرون می آید…

 

املت نصفه خورده روی میز رها شده بود…

 

 

کوروش در حال بستن دکمه ی سر آستینش بود که ماهور با عجله ماهی تابه را درون سینک میشوید…

 

 

مانتو به تن کرده از اتاق بیرون میزند…

 

 

نگاه بی تفاوت کوروش سر تا پایش را از نظر میگذراند:

 

_کجا؟!

 

 

شالش را روی موهای صافش می کند:

 

_مگه نمیریم خونه؟!…

 

 

_نه…

 

کوتاه می گوید و سمت در میرود…

 

ماهور نیاز مبرمی به قرص های لعنتی اش داشت…

 

اگر نمیخورد تا ساعتها باید درون دستشویی عوق میزد…

 

عاجزانه لب میزند:

 

_کجا میریم؟!…

 

 

-تو هیچ جا…فقط من میرم…

 

کفشش را پا میزند و سوئیچش را درون جیب شلوار پارچه ای اش سر میدهد…

 

خبری از تیپ اسپرت نبود پس مطمئنا قرار کاری داشت…

 

_آخه…

 

کوروش صاف می ایستد و یک تای ابرویش را طلبکارانه بالا میدهد…

 

 

منتظر به ماهور چشم میدوزد…اما دیگر حرفی از دهانش خارج نمیشود…

 

 

میدید صورت سفید شده و لبان بی رنگش را اما ذره ای برایش اهمیت نداشت…

 

 

انتخاب خودش بود…پس پای لرز هایش هم باید می نشست…

 

_فعلا از اون عمارت کوفتی خبری نیست…یه کم آبا از آسیاب که بیوفته برمیگردیم…پس مجبوری که آشپزی کنی…ناهار درست کن تا اون موقع برمیگردم…

 

 

میتوانست چند روزی را مهمان رستوران در محل شوند…

 

ولی از او خواست که غذا درست کند…میدانست که همین غذا درست کردن دوباره قرار است حالش را خراب کند…

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 155

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان سدم 4.5 (10)

۱ دیدگاه
    خلاصه: سامین یک آقازاده‌ی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه‌نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
8 روز قبل

دستت درد نکنه قاصدک جان
فاصله پارتای اینم خیلی زیاد کردی

یاس ابی
پاسخ به  خواننده رمان
8 روز قبل

اخیش بلاخره یکی پیدا شد جز من اعتراض داشته باشه

خواننده رمان
پاسخ به  یاس ابی
7 روز قبل

من که همش در حال اعتراضم ولی فایده نداره نویسندهها که محل نمیذارن قاصدک هم که میگه پارت یا نمیاد یا کم میاد

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x