رمان مفت بر پارت ۸۱

4.3
(162)

 

#p287

 

 

ماهور و جنین و سقط بی نتیجه…

 

 

حسابی سرش را شلوغ کرده بود…

 

 

بهادر کارهایش را به او سپرده بود و از صبح سی بار تماس گرفته بود…

 

خیال کوروش سمت کارهای ‌وامانده بود اما بهادر خبر از سقط میخواست…

 

اینکه مایه ی عذاب و دردسرشان ریشه کن شده باشد…

 

کوروش همه ی تماس هایش را بی پاسخ گذاشته بود…

 

 

هنوز خودش هم دلیل قانع کننده ای برای نگه داشتن فرزندش در چنته نداشت..

 

مثلا باید میگفت بازی جرات و حقیقت را باخته بود؟!…

 

حتی از تصورش هم لب خودش چین میخورد…

 

 

به حجره رسیده بود…

 

برعکس روزهایی که خبری از مهران و ماهان نبود…امروز خبری از حاج علی نبود و…

 

 

 

مهران و ماهان بازگشته بودند…

 

 

قدیر جلوی در منتظرش بود…با وعده ی مشتری های جدید او را به حجره کشانده بود…

 

با دیدن کوروش پوک آخر را به سیگارش میزند…انقدر عمیق که صورت لاغرش ،لاغر تر به نظر می رسد…

 

 

فیلتر را جلوی حجره پرت میکند و داخل مغازه میرود…

 

میرود تا منتظر کوروش باشد…

 

 

اما…پای کوروش حالا حالاها به حجره نمیرسد…

 

نه تا وقتی که ماهان به بهانه ی تنظیم و طراحی دکور و ویترین مغازه در مسیر کوروش ایستاده باشد…

 

 

نگاهش میکند…

 

به خیالش که مثلا ناخواسته سر راه کوروش ایستاده است

 

ولی او که دیده بود از همان لحظه ی از ماشین پیاده شدنش ماهان او را زیر نظر داشت تا همین جایی که با لحن خشن و پرتوقعی از او میخواهد که کنار برود….

 

 

ابرو در هم تنیده لب میزند:

 

_بزن کنار…

 

 

اما سر ماهان امروز حسابی باد داشت که خود را دوباره به نشنیدن میزند!!!

 

انقدر به روی خودش نمی آورد در نهایت کوروش را مجبور میکند به زور متوسل شود…

 

او را محکم سمت حجره ی حاج علی هُل میدهد…

 

_بکش کنار بابا….

 

 

#p288

 

 

همین جرقه کافیست تا ماهان شعله ور شود…

 

انگار که منتظر بود…

 

سرش با شیشه ی ویترین مغازه برخورد میکند اما برمیگردد…با دستانی مشت شده که هدفشان سر و صورت کوروش هست…

 

 

میداند که زورش به او نمیرسد…

 

اما همین که چند ضربه بزند و چند ضربه بخورد درد نبود ماهور را تسکین میکرد…

 

 

هر دویشان دست به یقه بودند…

 

 

حتی مهران هم از مغازه بیرون آمده بود…

 

لام تا کام هیچ یک حرفی نمیزدند…

 

فقط مشت و لگد بود که نثار یکدیگر میشد…

 

ضرباتشان انقدری قدرتمند بود که کسی جز قدیر و مهران جلو نمی آمد…

 

آنها هم از چک و لگد مستفیض شده بودند…

 

 

فریاد آخر مهران بالاخره بدنشان را از هم جدا کرد…

 

 

_بسه دیگه…این مسخره بازیا چیه…بیا اینور ماهان…

 

 

تازه از هم جدا شده بودند…اما کوروش ول کن نبود…

 

شروع کننده نبود ولی قرار بود تمام کننده باشد…

 

 

مهران را که به زور دستان ماهان را قفل کرده بود تا مبادا دوباره حمله ور شود…به کناری هُل میدهد…

 

 

دستان ماهان را در هم گره میزند و صورتش را مقابل صورت او قرار میدهد…

 

 

کمی سر کج میکند و خیره در چشمانش لب میزند:

 

 

_خیلی خواهر خوبی داری آقا ماهان…خیلی ناراحتم از اینکه چرا زودتر نگرفتمش…هر شب…

 

 

جمله اش تکمیل نشده بود که مشت افسار گسیخته ی ماهان گونه اش را نشانه میرود…

 

 

_خفه شو حرومزاده…

 

 

فشار روحی که کوروش به یکباره به تنش وارد کرده بود باعث شده بود میان فریاد هایش نفس نفس بزند….

 

 

_اگه اذیتش کنی….اگه…اذیتش کنی….سرتو میذارم رو سینه ‌ت …قسم میخورم…یه روزی میای…سراغم….التماسم…کنی….خیلی دور نمیبینم…اون روز و….

 

 

گفت و قدیر را که برای آرام کردنش جلو آمده بود را محکم سمت کوروش هُل داد…

 

 

 

#p289

 

 

قدیر کیسه ی یخ را از پیشانی تا زیر چانه اش می کشد…

 

 

_ول کن قدیر…

 

_الان کم کم بادمجونا ظاهر میشن…خون گوشه ی لبتو پاشو بشور حداقل…

 

 

با عصبانیت کیسه ی یخ را از دست قدیر چنگ میزند و از در حجره بیرون پرت میکند…

 

درست رو به روی حجره ی حاج علی….

 

صدای برخورد یخ ها با زمین…توجه نگاه ماهان و مهران را جلب میکند…

 

خودش اما آرنج روی میز گذاشته بود و با چشمانی ریز شده دود سیگارش را بیرون میداد…

 

معلوم بود که حسابی کفری شان کرده است…

 

مهران با زور افسار ماهان را چسبیده بود…مدام حرف هایی زیر گوشش میگفت ولی به هیچ عنوان عصبانیت صورتش و لب هایی که بهم چفت شده بودند از هم باز نمیشدند…

 

 

راضی بود از جمله ی آخری که نثارش کرده بود…حیف که اجازه نداده بود ادامه دهد…

 

 

پوزخندی میزند و سیگار روشنش را هم روی همان یخ های متلاشی شده پرت میکند…

 

 

تنش می خارید…

 

 

هنوز هم حرصی بود…نتوانسته بود او را بچزاند…

 

نه جوری که ماهان دلش را آتش زده بود…

 

 

قدیر دستی به شانه اش میکشد:

 

_اگه اوکی ای بریم سراغ مشتریا…هرچند که آشناییت باهاشون بد شروع شد…امیدوارم که نپیچن…البته گفتم مشکل فامیلیه نه معامله ای…

 

 

کوروش آرام از جایش بلند میشود…

 

 

هنوز هم خیره در چشمان غضبناک ماهان است هنوز هم با چشمانشان برای هم کُری میخوانند…

 

 

جعبه ی سیگارش را چنگ میزند…

 

 

یک نخ سیگار بیرون میکشد و گوشه ی لبش میگذارد…

 

حوصله ی خودش را هم نداشت دیگر چه برسد به مشتری های قدیر!!!

 

 

الان فقط حوصله ی ماهور را داشت!!!

 

 

سمت در میرود و لب میزند:

 

_ردشون کن برن…

 

 

 

 

#p290

 

 

بوی قیمه خانه را برداشته بود…

 

 

عطر زیادی خوبش…ابروهایش را بالا کشاند…

 

خانه در تاریکی فرو رفته بود…لعنت به پاییز و زود تاریک شدن های هوا…

 

نور تلوزیون روشن کاناپه ی رو به رو را هم روشن کرده بود…

 

و جسمی مچاله شده و به خواب رفته کاملا قابل تشخیص بود…

 

سوئیچش را روی میز کنسول انداخت…به آینه خیره شد حتی در آن روشنایی کم هم…میتوانست دسته گل ماهان روی صورتش را ببیند!!!

 

 

کمی زیر چشمش باد کرده بود و هاله ی بنفش رنگی دور آن را گرفته بود…

 

 

با خشونت دکمه های پیراهنش را باز میکند و روی صندلی آیلند آشپزخانه می اندازد…

 

همه جا مثل همیشه تمیز بود و برق میزد…

 

مادر ماهور دختر خوبی بار آورده بود…

 

خانه دار و آشپز…

 

در قابلمه را باز میکند و غذا را بو میکشد…

 

دوباره بی حوصله میشود…اصلا یادش رفته بود که برای چه به خانه بازگشته بود…

 

در قابلمه را محکم رویش می کوبد…

 

 

صدای بلندش…باعث پریدن ماهور از خواب نازش است…

 

دقیقا چیزی که کوروش میخواست…

 

باید موضوع مهمی را به او گوشزد میکرد …پس لازم بود که بیدار شود…

 

 

دخترک ترسیده نگاهی به خانه ی تاریک می اندازد…

 

 

با دیدن کوروش در روشنایی آشپزخانه هول زده از جا می پرد…

 

_وای غذام سوخت….

 

دقیقا کنار کوروش می ایستد و با ملاقه خورشت را بالا و پایین میکند:

 

_خداروشکر…

 

 

نه تنها نسوخته بود…بلکه حسابی جا افتاده و هوس انگیز بود…

 

 

معذب سمت کوروش می چرخد:

 

_ببخشید…گفتی غذا درست کنم…مجبور شدم تو کابینتارو بگردم وسیله ها رو پیدا کنم…

 

 

هه خفه ی کوروش تنش را تکان میدهد…

 

کمی نزدیک تر میشود…حالا میتوانست کبودی ها را ببیند…

 

 

یعنی او با آن پیراهن و استایل نیمه رسمی برای دعوا بیرون رفته بود!!!

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 162

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان قلب سوخته 4.3 (12)

بدون دیدگاه
      خلاصه: کاوه پسر سرد و مغروری که توی حادثه‌ی آتیش سوزی، دختر عموش رو که چهارده‌سال از خودش کوچیکتره نجات میده، اما پوست بدنش توی اون حادثه…

دانلود رمان پشتم باش 3.9 (7)

۷ دیدگاه
  خلاصه: داستان دختری بنام نهال که خانواده اش به طرز مشکوکی به قتل میرسند. تنها فردی که میتواند به این دختر کمک کند، ساتکین یک سرگرد تعلیقی است و…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
7 روز قبل

دستت طلا قاصدک جان کاش هر شب پارت باشه

فرشته منصوری
6 روز قبل

ممنون عزیز
لطفا هرشب بزارین خیلی رمان خوبیه

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x