رمان مفت بر پارت ۸

4.3
(159)

 

 

چانه‌ی لرزان دخترک را نادیده می‌گیرد و بازویش را می‌چسبد

 

– شب هیجان انگیزی بود واست که!

 

– بهم چی زدین؟ مواد؟

 

پوزخند می‌زند و بازوی لرزان ماهور را بین پنجه‌اش می‌گیرد.

سؤالش را بی‌جواب می‌گذارد و ماهور با گریه می‌پرسد

 

– من چیکارتون کرده بودم آقا؟!

 

فشار انگشتانش را روی بازوی دخترک بیشتر کرده و از میان دندان‌هایش غرش می‌کند

 

– زر نزن گفتم!

 

– بهم آمپول زدین؟ معتاد شدم؟ چرا پاهام حس ندارن؟

 

هنوز بچه است و خواهر او هم بچه بود…

یاد خواهرش اجازه نمی‌دهد حتی به حال ماهور دلسوزی کند و نفرت بند بند وجودش را فرا گرفته است!

 

تن دخترک را توی ماشین پرت می‌کند و خودش هم پشت رل می‌نشیند

 

– کجا می‌برین من و آقا؟ تو رو خدا بگین چرا با….

 

با صدای بلند کلام دخترک را توی گلویش خفه می‌کند

 

– خفه می‌شی یا بکوبم دهنت؟!

 

گوشه‌ی صندلی توی خودش مچاله می‌شود و کوروش ماشین را به حرکت درمی‌آورد…

از ویلا بیرون می‌زند و با سرعت بالا حرکت می‌کند.

 

صدای گریه‌ها و فین فین‌های ماهور لحظه‌ای قطع نمی‌شود و پر از خشم حاشیه‌ی خیابان توقف می‌کند

 

– برو پایین!

 

ماهور با چشمان سرخ و اشکی‌اش سمتش می‌چرخد و کوروش با فکی فشرده شده، دستانش را محکم‌تر دور فرمان گره می‌زند.

 

– گفتم… برو… پایین.

 

دخترک به گریه می‌افتد

 

– آقا من… من اینجا… رو نمی‌شناسم.

 

سمت دخترک که خم می‌شود، ماهور با وحشت جیغ می‌کشد و او درب ماشین را باز می‌کند

 

– بهت گفتم حوصله‌ی زر زر ندارم! برو پایین تا پرتت نکردم.

 

#پارت‌بیست‌وشش

#p26

 

دخترک بیشتر توی خودش مچاله می‌شود و غرورش، تنها چیزیست که فعلا دارد…

از ماشین پیاده می‌شود…

 

همه جای تنش تیر می‌کشد و سکندری می‌خورد اما به زور هم که شده تعادلش را حفظ می‌کند و بغض کرده از ماشین فاصله می‌گیرد…

 

کوروش پایش را ناگهانی روی گاز می‌فشارد و صدای جیغ لاستیک‌ها توی گوش دخترک می‌پیچد و نفسش می‌گیرد…

 

چه اتفاقی افتاده بود؟!

تکه پاره یادش می‌آمد…

 

« اذیتم نکن…»

 

« تو رو خدا… دارم می‌ترکم.»

 

سرش را محکم تکان می‌دهد اما همچنان صدا هست…

صدایی که انگار نفسش را می‌برد

 

« چی می‌خوای؟ بگو… می‌خوای بپوشی لباسات رو؟»

 

« نه، تو رو می‌خوام… بیشتر می‌خوام. »

 

جیغ می‌کشد…

بلند و گوش‌خراش…

گلویش می‌سوزد اما صدای خودش، نفرت انگیز تر از صدای مرد است…

 

« بازم می‌خوام… تمومش نکن.»

 

لبه‌ی جدول می‌نشیند و سرما انگار توی جانش نفوذ کرده است…

نفس‌های داغ مردانه‌ای را کنار گوشش حس می‌کند و صدای پچ پچ توی گوشش می‌پیچد

 

« دارم میام… تموم شد.»

 

یقه‌اش را چنگ می‌زند….

لزجی و خون بین پایش را حس می‌کند و حال رقت‌انگیزی دارد.

 

کوروش هم حال خوبی ندارد….

مغزش انگار ورم کرده و توی ماشین نمی‌تواند به درستی نفس بکشد.

 

فکرش پیش دخترکیست که توی یک خیابان غریبه، با حالی بد و خونریزی شدید، رهایش کرده است.

 

از ماشین پیاده می‌شود و گوشی‌اش را از جیبش بیرون می‌کشد و با اسنپ تماس می‌گیرد.

 

آدرس می‌دهد و به راننده می‌گوید دخترک مریض توی خیابان را به آدرسی که می‌گوید برساند و حسی که داشت مضخرف‌ترین حس دنیا بود.

 

#پارت‌بیست‌وهفت

#p27

 

دوباره سوار ماشین می‌شود و از اولین تقاطعی که به آن می‌رسد دور می‌زند…

خیلی زودتر از اسنپ به دخترک لرزان می‌رسد و نفس‌های خودش را توی ماشین می‌شنود…

 

دخترکی که گوشه‌ی خیابان، پاهایش را جمع کرده و می‌لرزد…

خواهرک او هم همینگونه بی‌کس مانده بود آن روز جهنمی؟!

 

دستانش دور فرمان می‌پیچد و کاش او آن روز پیشش بود…

کاش توی دورت ین نقطه‌ی دنیا دنبال الواتی و شرارت نبود و کنار خواهرش بود…

 

اسنپ می‌رسد و راننده از ماشین پیاده می‌شود…

دخترک امتناع می‌کند و نمی‌خواهد سوار شود و راننده با کلافگی حرف می‌زند.

 

بالاخره راضی‌اش می‌کند و دخترک حتی درست و حسابی هم نمی‌تواند راه برود…

 

– لعنت بهت کوروش… قرار نبود تا این حد بتازی!

 

آن‌ها که حرکت می‌کنند او لحظاتی را همانجا می‌ماند و ذهنش درگیر است…

درگیر شب قبل….

 

شب قبل و معاشقه‌ای که در اصل نباید اتفاق می‌افتاد..

معاشقه‌ای که….

لعنتی!

 

دخترک با آن داروهای قوی، سرمست شده بود و او هم مرد بود…

هر چقدر هم اگر لذت بردن از آن رابطه ته ته بی‌شرفی و حرام‌زادگی بود، او ادامه داده و به اوج رسیده بود.

 

بارها و بارها…

تا خود صبح بر تن مستانه دخترک تاخته بود و تا از هوش رفتنش، دست نکشیده بود.

 

دندان‌هایش را روی هم چفت می‌کند و پایش را روی گاز می‌فشارد.

باید به خواهرش خبر انتقامش را می‌داد و اما ذره‌ای دلش آرام و قرار نداشت.

 

در عرض یک ربع به بهشت زهرا می‌رسد و مقابل مقبره‌ی خانوادگیشان می‌ایستد.

کلید می‌اندازد و درب را باز می‌کند و سخت نفس می‌کشد…

 

نه حال حرف زدن دارد، نه درد و دل…

فقط تنها نجوا می‌کند

 

– تموم شد بالاخره…

 

می‌گوید تمام شده اما نمی‌داند، اینجا، درست همان نقطه‌ی شروع است…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 159

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان طعم جنون 4.1 (33)

بدون دیدگاه
💚 خلاصه: نیاز با مدرک هتلداری در هتل بزرگی در تهران مشغول بکار میشود. او بصورت موقت تا زمانی که صاحب هتل که پسر جوانیست برگردد مدیر اجرایی هتل می…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دانلود رمان اقدس پلنگ 4.1 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه: اقدس مرغ پرور چورسی، دختری بی زبان و‌ساده اهل روستای چورس ارومیه وقتی پا به خوابگاه دانشجویی در تهران میزاره به خاطر نامش مورد تمسخر قرار می گیره…

دانلود رمان ارکان 3 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه: همراه ما باشید در رمان فارسی ارکان: زهرا در کافه دوستش مشغول کار و زندگی است و در یک سفر به همراه دوستان دانشگاهی اش در کیش با مرد…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x