رمان مفت بر پارت 69

4.3
(174)

۲۴۸

 

#p248

 

 

به عمارت که رسیدند…با عجله از ماشین پایین رفت…

 

 

فضای داخل ماشین با شیرین زبانی های کوروش دیگر قابل تحمل نبود…

 

 

چقدر احساس حقارت کرده بود زمانی که آنطور پاسخ ذوق مادرانه اش را داده بود…

 

از سالن که گذشت…بهادر و پانیذ را دید که حسابی مشغول لاو ترکاندن بودند!!!

 

سعی کرد نگاهش را بگیرد و سلام آرامی بکند…

 

 

پانیذ رویش را برمیگرداند و بهادر در پاسخ به سلامش فقط سرش را به آرامی تکان می دهد…

 

به سمت اتاقش پاتند میکند…

 

چقدر دلش خانواده اش را خواست…

 

مادرش …حاج علی…ماهان…سردار…

 

 

بغضش ،بی صدا می شکند…

 

مانتو را با خشونت از تنش بیرون میکشد و روی تخت رها میکند…

 

رو به روی آینه ی میز توالت می ایستد و لباسش را بالا میزند…

 

 

حالش دوباره بد شده بود…ساعتها بود که قرص تهوعش را نخورده بود…

از قصد نخورده بود تا همین حال بدی هایش باعث شود از جنین درون شکمش متنفر شود…

 

ولی نمیشد…

 

اصلا هر چه بیشتر به فردا نزدیک میشد…او بیشتر دلبسته ی این بچه میشد!!!

 

 

برآمدگی کوچک شکمش را آرام لمس میکند…

 

_نترسی کوچولو…نمیذارم کسی اذیتت کنه…

 

داشت دلداری اش میداد…جنینی که میخواستند نفسش را در نطفه خفه کنند…

 

 

او حتی نمیتوانست از خودش محافظت کند چه برسد به او…

 

 

اشک های پاک نشده،روی صورتش رد انداخته بودند…

 

 

پوف کلافه ای می کشد و سمت تخت تک نفره ی اتاقش میرود…

 

 

آرام خودش را روی آن می اندازد و می نشیند…

 

کی و کجا زور او به زور کوروش چربیده بود که این بار دوم باشد…

 

 

روی تخت دراز میکشد و گوشی اش را از کیفش در می آورد…

 

شاید صدای مادرش کمی آرامش میکرد…

 

ولی به جای مادر،صدای ماهان است که درون گوشی می پیچد:

 

_خیلی نامردی ماهور…خیلی…

 

 

#p249

 

 

 

همین جمله کافی بود تا دوباره چشمه اشکش بجوشد…

 

نامردی از او نبود…از روزگارش بود…

 

_داداش…

 

_چطور تونستی همچین حماقتی رو با زندگیت بکنی ماهور؟!به اینا دروغ گفتی که اون مرتیکه عاشقته…اون حرومی اگه عاشقت بود اون روز تو جمع اونجوری آبروریزی میکرد؟!

 

چشم می بندد و عمیق نفس میکشد…

 

حالش به اندازه ی کافی بد بود…ماهان هم بیشتر به آن دامن میزد…

 

_عاشقمه داداش…عاشقمه…

 

صدای ماهان حرصیست…میداند که حالا دندان هایش چفت شده و رگ پیشانی اش باد کرده است:

 

_به ولای علی ماهور،اذیتت کنه…جلوی حجره‌ش آتیشش میزنم…اذیتت کنه و بهم نگی واسه همیشه قیدتو میزنم…هر غلطی کرد بهم میگی…

 

 

آرام و مطیع سر تکان می‌دهد…

 

_میگم داداش حتما میگم…اذیتم نمیکنه…

 

جمله ی آخرش را با عجز گفته بود…جوری که خودش هم دلش به حال خودش سوخت…

 

گوشه ی تر چشمانش را با سر انگشتش پاک میکند،حالا زمان بحث عوض کردن بود…

 

_خودت خوبی؟ فاطمه خوبه؟!

 

 

_نه خوب نیستم ماهور…چند روزه که خوب نیستم…دقیقا از روزی که رفتی دیگه خوب نیستم دردونه…

 

گونه های خیسش را با سرشانه هایش پاک میکند:

 

_داداش…من خوبم اگه بد بودم که اصلا نمیتونستم زنگ بزنم بهتون…نگران من نباش…

 

صدای ماهان کلافه و خشدار شده بود:

 

_هیچوقت آدم دروغ گفتن نبودی…بیا با مامان حرف بزن…

 

و این یعنی خر خودتی و خداحافظ…

 

 

 

#p250

 

 

تقه ای به در اتاق میخورد…

 

لباس هایش را عوض کرده بود…

 

همان ست ساتن توت فرنگی با شورتکش را به تن داشت…

 

به سمت تخت رفت و آرام زیر پتو خزید…

 

بفرماییدی گفت و در باز شد…

 

 

نگاهش روی سینی در دست جمیله ماند…

 

 

خیلی گرسنه بود ولی روی اینکه از کسی درخواست غذا کند یا بدون اجازه پا در آشپزخانه بگذارد را نداشت…

 

در بین این ناکسان،جمیله حسابی هوایش را داشت…

 

 

سینی پر بود از گوشت و جگر های به سیخ کشیده شده…

 

با تعجب به صورت زن نگاه میکند:

 

_آقا کوروش گفتن واستون بیارم…

 

تعجب کرد از اینکه کوروش بخواهد هوایش را داشته باشد!!!

 

 

آرام سر تکان داد و تشکر کرد…

 

_تموم شد بگید بیام ظرفا رو ببرم…

 

 

دست سمت نان درون سینی برد…

 

گشنه بود ولی نه میل به گوشت خوردن داشت و نه میل به جگر خوردن…

 

 

گاز آرامی به نان زد و آرام شروع به جویدن کرد…

 

همان تکه هم با همراهی یک لیوان آب پایین داد…

 

 

موهایش را باز کرد و رو به روی آینه ایستاد…

 

 

چقدر خوب بود که اتاق آینه داشت و میتوانست ساعت ها ماهور را سرگرم کند…

 

 

برس چوبی اش روی موهایش می کشد…

 

کمی گره ی بین موهایش درد به پوست سرش می آورند…

 

 

به فردا فکر میکند…

 

اینکه چطور میخواست درد سقط را تحمل کند!!!

 

 

از خاله‌ش شنیده بود که میگفت آدم ده تا شکم بزاد یه بار سقط نکنه خیلی سخته…

 

 

انگار که در جوانی هایش، یکی از فرزندانشان را به ناچار انداخته بود…

 

 

اما سالها بود که از عذاب وجدان و عذاب های تنش میگفت…

 

 

ترس کم کم به جانش رخنه کرده بود…

 

موهایش را آزاد به این طرف و آن طرف رها کرد…

 

 

سمت تخت میرفت که در با شدت باز می شود…

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 174

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بومرنگ 3.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: سبا بعد از فوت پدر و مادرش هم‌خانه خانواده برادرش می‌شود اما چند سال بعد، به دنبال راه چاره‌ای برای مشکلات زندگی‌اش؛ تصمیم می‌گیرد از خانواده کوچک برادرش جدا…

دانلود رمان نهلان 3.3 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه: نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان میباشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود ، در کنار پسر کوچکش روزهای آرامی را…

دانلود رمان اقدس پلنگ 4.1 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه: اقدس مرغ پرور چورسی، دختری بی زبان و‌ساده اهل روستای چورس ارومیه وقتی پا به خوابگاه دانشجویی در تهران میزاره به خاطر نامش مورد تمسخر قرار می گیره…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
12 روز قبل

ممنون قاصدک جان خسته نباشی

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x