رمان ناجی پارت ۱۰۸

 

 

همین که گفتم اگه اون بره، دل من براش تنگ میشه و گریه

میکنم از دوریش، راضی شد و از لاک خودش دراومد.

تبرئه کردن صدرا کاری بود که توی چند دقیقه انجام شد و ای

کاش این خود صدرا بود که از کوره درنمیرفت و با آرامش

موضوع رو حل میکرد.

گذشت و گذشت و ماجرای امروز موند به پای صدرایی که فکر

میکردم از نابلدی رفتار با بچه اینطور واکنش نشون داده.

بد به دلم راه ندادم، اما همینجا بود که زندگی مثل همیشه، توی

صورتم زد و با پوزخند گفت :

زهی خیال باطل!

 

 

 

سرد

ِین

چیزی توی قلبم فرو ریخت و مبهوت، دو زانو روی زم

نشستم.

کاغذهایی که حکم مرگ رو برام داشت از دستم ول شد و تیغهی

کمرم تیر کشید، از فکر به حقیقت پیوست ِن این کاغذپارهها…

بیراه نبود اون همه واهمه از رفتن کسری به خونهی پدرش.

حالم به هم میخورد از آدمهایی که به واسطهی سن زیادشون،

هوای عقل کل بودن برمیداشتند و فکر میکردند فقط حرف

اوناست که درسته.

قطره اشکی از چشمم چکید.

مشکلش با زندگی ما چی بود؟ اینکه من نامادری بودم و

میترسید سیخ داغش کنم؟

یه عمر زیر دست نامادری بزرگ شدم و یکی نبود سینه برام

 

 

چاک کنه. یکی نبود منو از عفتی بگیره که قاشق داغ میذاشت

رو زبونم به خاطر حاضرجوابی و مجبورم میکرد بعضی شبا

تو آخور کنار گاو و گوسفندها بخوابم.

اینجای کار بود که آدم دلش میسوخت…

اینجایی که من جونم درمیرفت برای بچهای که یکی دیگه به

دنیا آورده بودش، ولی اگه چند ساعت بغلش نمیکردم، حس

خلاء تنم رو میگرفت.

گله داشتم از خدایی که یک عمر م ِن عذاب دیده رو ندید و

خلاصم نکرد و حالا سرنوشتمون رو طوری چیده که خونهی

گرممون دلسرد بشه و خاک مرده روی گوشه به گوشهش

بشینه.

شب شده بود و کسری توی اتاقش خواب بود.

بعد از دیدن برگههای دادگاه، مثل دیوونهها کسری رو دقیقهای

یکبار بغل میکردم و با بو کردن عطر تنش، بغضم رو قورت

میدادم.

 

بچه کلافه شده بود از دستم و همش میپرسید:

-چلا ایطول میکنی کچابک؟

من نباید میمردم برای اون کچابک گفتنهایی که امکان داشت

دیگه نذارن هیچوقت بشنومش؟

روی تخت دراز کشیده بودیم.

صدرا خیره به سقف و من در حال ک خطوط فرضی روی

ِن

شید

سینهی گرمش و هر دو غرق فکر…

 

 

 

 

 

قطره اشکی که خیالات، باعث و بانیش بود از گونهم سر خورد

و قبل از اینکه مهلت پاک کردنش رو به دست بیارم، روی

سینهی صدرا چکید.

حواسش جمع شد و با تعجب پرسید:

-چکاوک! گریه میکنی؟ چیزی شده؟

سر بلند کردم و مغموم نگاهش کردم. حالم گرفته بود و دلدل

میزدم برای آسایشی که یک رویا بود.

خواستم گله کنم از پنهونکاریش، زبونم نچرخید و ترجیح دادم

مرحمی باشم روی دردش.

چه فایده داشت گفتن این قضیه به من؟

قلبی که یکبار تا مرز از کار افتادن رفته بود، براش دردسر

بود تا سنگصبور. باید گله میکردم از خودم که هیچوقت کامل

نبودم…

خیره به چشمهایی که روم زوم بود، لب زدم:

 

[

-اینکه مشکلت رو همیشه تنهایی حل کنی سخته، نه؟

چهرهش رنگ تعجب گرفت و من روی قلبش دست کشیدم.

-بعضیوقتا یه چیزایی اینجا سنگینی میکنه. من نابلدم ولی در

حدی ازم برمیاد که سرت رو بذارم روی شونهم و برای چند

دقیقه آرومت کنم. قبول میکنی نابلدیم رو؟

بدون پلک زدن نگاهم کرد. فهمید از چی حرف میزنم.

-رفتی سر وسایل من؟

سری تکون دادم.

-داشتم اتاق کارت رو تمیز میکردم، یادت رفته بود کشو رو

قفل کنی. امروز شد مهر تاییدی برای اینکه بفهمم حقیقت همیشه

قشنگ نیست و بوی تعفن میده… قراره چی بشه؟

دستش نوازشوار روی سرم در رفتوآمد بود. لبخندی تحویلم

داد که خودش هم بهش باور نداشت.

-فردا آخرین جلسهی دادگاهه. تنها تلاشم این بود که این اتفاق

 

رسانهای نشه. بابام واقعاً کارت قرمز برام گرفته. بدجور ثابت

کرد تهدیدهاش توخالی نیست.

سر در نمیآوردم از این چرتوپرتهایی که طاقتم رو طاق

کرده بود. فقط هشدار خطر توی گوشم میخوند.

-اینی که میگی، انقدر بده که کسری رو ازمون بگیره؟!

 

 

انگار که یک دیالوگ عادی و تکراری رو زمزمه کرده باشه،

همونقدر بیحس و ناامید.

-با کمک یه پرونده پزشکی ساده که به خاطر شوک مرگ

 

 

مهتاب مجبور شدم تشکیل بدم، حکم روانیگری برام گرفته…

صدرا محرابی، از سلامت روح و روان برخوردار نیست و

خلاص!

خندید، خندهای که زهر داشت و تلخیش کام من رو هم تلخ کرد.

-زندگی کردن با یه شوهر روانی، چه حسی داره چکاوک

خانوم؟

مثل خودش خندیدم. گریه شرف داشت به این خنده و شوخیهای

مسخره.

توی تنش بیشتر خزیدم و بدنم قفل تنش شد.

-اگه اون دیوونه معشوقت باشه، مثل عسل شیرینه…

جوابم بوسهای بود که روی سرم کاشت و سکوتی که بینمون

حاکم شد.

هیچکدوممون تا صبح پلک روی هم نذاشتیم. شده بودیم مثل

زندانی که صبح علیالطلوع وقت اعدامشه و شب آخر خواب به

چشمش نمیاد.

هرچند صدرا سعی داشت متقاعدم کنه با اون فایل صوتی

همهچی به نفع ماست، اما دلشورهی عجیبی داشتم. دلشورهای که

 

 

صدرا هم دلیلش رو میدونست. پول و نفوذ اون مرد، بدترین

دشمن ما بود.

***

“صدرا”

-بابا تورو خدا این کار رو باهام نکن. لعنتی دارم التماست

میکنم، زندگیم رو به هم نریز…

علی شونهم رو گرفت تا بتونه کنترلم کنه و اون مرد خشک و

بیانعطاف فقط نگاهم کرد.

آره !

من، صدرا محرابی، کسی که جونش برای تکتک اعضای

خانوادهش درمیرفت، شرم داشت که این مرد رو پدر صدا کنه.

 

 

 

-هر وقت نامهی طلاق توی دستت بود، بیا و بچهت رو ببر.

 

 

 

کتم تا نیمه از تن خارج شده بود و علی همچنان سعی داشت

مانع یورش بردنم بشه.

-صدرا آروم باش. لعنتی برو تو ماشین دارن فیلم میگیرن.

توی محوطهی بیرونی دادگاه بودیم و اومدن پلیسها رو به

سمتمون دیدم ولی بیتوجه به نگاه آدمهایی که بهمون جلب شده

بودن، داد زدم.

-مگه چه هیزم تری بهت فروخته اون دختر بیچاره؟ گناهش

 

 

چیه که تا ازم نگیریش ولم نمیکنی؟

-گناه بالاتر از اینکه حرومزاده و بیاصل و نسبه؟ بدتر از

اینکه پاپتی و گداگشنهس و به خاندان محرابی نمیخوره؟ کم

ضرر نزدید به من. به خاطر شما شراکتم با برادرم به هم خورد.

جدای بحث برادری، کلی ضرر مالی خوردم به خاطر یه دختر

بیسروپا. حرف همونه که گفتم، یا بچهت یا اون زن!

نگاهی به منی که از خشم سرخ شده بودم کرد و همراه وکیل و

رانندهش سوار ماشین شد.

خواستم به سمتش برم که علی به زور داخل ماشین انداختم و

تشر زد.

-بگیر بشین صدرا! همین مونده عربدهکشی کنی و اینا ببرنت

بازداشتگاه!

در ماشین رو به هم کوبید و خودش مشغول حرف زدن با

پلیسهایی شد که به قصد مهار من اومده بودن.

حق با اون بود، توی این وضعیت حضورم ضروریترین چیز

 

 

 

بود و نباید میذاشتم چیزی مانعم بشه.

علی داخل ماشین نشست. از خشم بدنم به لرزه دراومده بود.

-زنگ بزن به اون مرتیکه قرمساق بگو کجا دررفتی؟ من

صدرا نیستم اگه جد و آبادت رو جلو چشمت نیارم. این همه

برگ برنده دستمونه و دادگاه به نفع ما تموم میشه، این بود

نتیجهش؟

حرصی از دست دادوبیدادهای تموم نشدنیم، دندون کلید کرد.

-صدرا… صدرا چرا خودت رو به خریت میزنی؟ اون بنده

خدا چه گناهی کرده که خودش از همه شرمندهتره؟ بچهی کلاس

اولی هم توی دادگاه امروز حضور داشت، میفهمید بابات

قاضی پرونده رو خریده و هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم.

 

 

 

حقیقت مثل سیلی تو صورتم ضربه میزد و بالاخره امروز

اونچه که ازش واهمه داشتم به سرم اومد.

دادگاهی که به نفع پدرم خریده شده بود و حالا رسماً و قانوناً

حضانت کسری به پدربزرگش داده شده بود و من شده بودم یه

پد ِر روانی که برای بچهش خطرسازه!

دروغ و راست هرچی که بودم، بدتر از پدر روانی خودم نبودم

که پول و ثروت چشمش رو کور و گوشهاش رو کر کرده بود.

با یادآوردی اینکه الان قطعاً دارن میرن کسری رو ببرن، نفسم

تند شد و بلند گفتم:

-علی راه بیوفت. نمیذارم بچهم رو ببرن، باید قبل اونا برسیم.

 

همین شد و ما با بالاترین سرعت به سمت خونه پرواز کردیم.

انگار همهی دنیا لج کرده بود تا روز بدم رو بدتر کنه. ترافیک

لعنتی تهران، هیچوقت قرار نبود تموم شه و کلی ما رو معطل

کرد.

با عجله از آسانسور بیرون پریدم و بیتمرکز کلید رو توی در

چرخوندم. باز شدن گوشهای از در همانا و پیچید ِن صدای

گریههای چکاوک هم همانا.

تموم شد… به همین راحتی تیکهای از وجودم رو برده بودند و

من بازم هم دیر رسیدم.

کسری کم توی خونهی پدرم زندگی نکرده بود، ولی اینبار فرق

داشت با همیشه. اینکه میدونستم هیچ اختیاری درمورد بچهم

ندارم و حتی اجازه دیدنش رو هم باید یکی دیگه صادر کنه،

کمرم رو خم کرده بود و باعث شد سست شده همون جلوی در

بشینم.

 

علی با رنگ و رویی پریده، با یک جهش روی من پرید و داخل

شد. دقایق کوتاهی بعد، زیر بغل من رو گرفت.

-صدرا… من بمیرم این حال تو رو نبینم داداش. پاشو زنت

اینطوری تو رو ببینه، بدتر خودش رو میبازه. پاشو برو

پیشش.

دستش رو آروم پس زدم و پاهای سستم رو روی زمین کشیدم.

حتی دل دیدن چکاوک رو هم نداشتم.

من بهش قول داده بودم و حالا، صدای گریههاش ناقوص مرگ

بود.

 

 

اون تنی که وسط خونه چمباتمه زده بود و شیون میکرد سر جا

نگهم داشت. با دیدنم بلند شد و با دو خودش رو بهم رسوند.

دستهاش چنگ پیرهنم شد و کلماتش رگباری توی صورتم

کوبیده شد.

-صدرا بردنش، کسری رو بردن و من نتونستم جلوشون رو

بگیرم. من در رو باز نکردم، پلیس همراهشون بود، به زور

اومدن داخل. صدرا تو قول دادی که نمیذاری ببرنش… بچهم

ترسیده بود، داشت گریه میکرد ولی اون قلچماقها بغلش کردن

و به زور بردنش.

مثل مجسمههای دکوری خشکم زده بود و فقط نگاهم به اون

چشمهای گریونی بود که پشت هم حرف میزد. دس ِت روی

پیراهنم شل شد و جلوی پام به زانو افتاد.

نتونستم اون مردی باشم که بغلش میکنه و دلداریش میده…

خراب بودم، انقدر ویرون که باید میمردم تا رها بشم.

از بد کسی خورده بودم؛ از پدرم، همخونم…

-صدرا تورو خدا برو بیارش. التماست میکنم نذار اونجا

 

[

بمونه.

و باز هم گریه…

سر و وضع آشفته و به هم ریختهش بهم بفهموند که تقلای زیادی

برای مقابله باهاشون داشته و نهایتش شده رد پنجههایی روی

صورتش که مثل خار داخل چشمم فرو میرفت.

رگ گردن ورم کردهم داشت منفجرم میکرد. بیتوجه به

چکاوک به سمت در هجوم بردم.

باید میرفتم…

ناموس من، ناموس اون بود!

میخواستم برم داد بزنم غیرتت رو به چند فروختی که تن زن و

بچهم رو به لرزه درآوردی و دست روی زنم بلند کردی؟ !

“چکاوک”

انگار که بلایی آسمونی بر سرمون نازل بشه، آوار کنه و

ویرونه تحویل بده…

رسماً به این باور رسیده بودم که با رفتن کسری، برکت و شادی

هم از این خونه رفت.

چند روز بود این خونه رنگ خنده به خودش ندیده بود؟ چند

روز بود که مثل مردهها زندگی کردیم و من به دو چشم خودم

دیدم مردم کمر خم کرد از ضربهای که همخونش بهش زده بود.

درد جدایی سخت بود.

خیلی از ما شاید کسی رو داشته باشیم که کیلومترها از هم دور

باشیم و برامون مهم نباشه، اما امان از روزی که بفهمیم اون

شخص مرده و دیگه نمیتونیم ببینیمش، اونوقت بود که هیچکس

جلودار شیون و زاری و غصه خوردنهامون نبود.

ماجرای ما هم، یا بهتر بگم قصهی شقیقههای مردی که تارهای

 

 

سفید بین سیاهی موهاش سربرآوردن هم، همین بود.

صدرا به واسطهی شغلش، گاهی هفتهها کسری رو نمیدید و

هیچ اتفاقی نمیافتاد، اما حالا که عمق از دست دادن رو درک

کرده بود، بیتاب بود و به هر دری میزد تا بچهش رو

برگردونه.

انقدر عصبی و پرخاشگر شده بود که با یک من عسل هم

نمیشد خوردش و منی که از گریهی مردها متنفر بودم، چقدر

توی این هفتهها آرزو کردم به جای خودخوری، خودش رو

خالی کنه بلکه کمی سبک شه.

اون روزی که صدرا با توپ پر از خونه بیرون زد، به گفتهی

علی، نصف شیشههای خونهی پدرش رو پایین آورده بود و

درنهایت با نگهبانهای عمارت درگیر شده و اونها هم بعد از

یه کتککاری حسابی، به دستور آصف بیرونش انداختن و من یه

صدرا با گوشهی لب پاره شده و پیراهن شرحهشرحه تحویل

گرفتم.

این سناریو از قرار معلوم یکبار هم برای اصلان اجرا شده و

 

 

اون هم به طرفداری از صدرا، حسابی با پدرش بحث کرده و ته

ماجرا هم شده همون.

 

 

 

غرور و ثروت، اون مرد رو به یک موجود کثیف تبدیل کرده

بود و تمام زشتی روحش، زندگی ما رو دربرگرفته بود.

خسته شده بودم از این وضعیت، انقدر خسته که فکرهایی به

سرم بزنه و بدتر دیوونهترم کنه.

چند روزیه که دارم با خودم کلنجار میرم، به خیلی چیزها فکر

کردم؛ به صدرا، به کسری که پدربزرگ مادربزرگ

 

 

 

نمیتونستن جای پدرش رو بگیرن براش، و درنهایت به خودم

که قرار بود بیکستر از اینی که هستم بشم.

کلنجار رفتن رو کنار گذاشتم و از جا بلند شدم. حال و روزم

گریه داشت اما نمیدونم چرا چشمهام کویر برهوت شده بده و

جز سوزش، واکنشی نشون نمیداد.

شمارهی نازنین رو گرفتم. باید آدرس دقیق خونهی پدرش رو

میگرفتم. متقاعد کردن دختری که خودش هم از طرف پدرش

طرد شده بود، کار زمانبری بود. معتقد بود که اگه برم، فقط

خودم رو کوچیک کردم و آصف اهل بخشش نیست.

آدرس رو روی کاغذ نوشتم و با گفتن اینکه به صدرا چیزی

نگه، بالاخره تلفن رو قطع کردم و گذاشتم به افکار خودش ادامه

بده .

هرچی دیگران کمتر از کارم خبر داشتن، بهتر میتونستم

انجامش بدم چون یقیناً صدرا از ماجرا بو میبرد و حسابم با

کرامالکاتبین بود.

ِتن

بذار رفتنم رو به یه خواهش و التماس کوتاه و برگش بعدش

 

[

بدونن.

آصف آدم دل رحمی نبود و من هم برای التماس نمیرفتم.

قرار بود امروز اون رو خواستهش برسونم…

 

 

چیز زیادی نمیتونستم ببرم.

عمر زندگیمون انقدری نبود که بگم هرچی داریم رو با هم به

دست آوردیم و حالا سهمی از این خونه و وسایلش دارم.

 

چند تیکه لباس که داخل یه ساک مشکی انداختم و فقط مقدار

کمی پول که کفاف چند روزم هم نمیداد، تنها چیزی بود که

تونستم بردارم و امیدوار بودم صدرا همینهارو هم به رفیق

نیمهراهش ببخشه.

خواستم زیپ ساک رو ببندم که چیزی مانعم شد… اگه میرفتم

دیگه هیچوقت نمیدیدمش، چیکار میکردم با این دل واموندهم

که همین الان هم از نبودش بیقراری میکرد؟

این اتفاقی بود که بالاخره باید میافتاد. یه شب دیرتر یا زودتر

به جایی برنمیخورد.

امشب قرار بود شبی بشه که فرداش صدرا با یاد من مرورش

کنه و من با یاد اون، حسرت تکتک ثانیههای کنار اون بودن

رو بخورم.

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

خیلی کارها برای انجام دادن داشتم.

غذای مورد علاقهی صدرا رو درست کردم. با اینکه میدونستم

 

 

خیلی وقته غذا شده سنگ و از گلومون پایین نمیره، ولی

نمیخواستم غذا خوردن کنارش رو از دست بدم.

آخرین بار بود… حق داشتم ثانیه به ثانیهش رو برای خودم

داشته باشم.

حموم رفتم و مشغول آرایش صورتم شدم. موهایی که حالا به

خاطر مدرسه رفتنم به رنگ خودشون برگردونده بودم رو بالای

سرم بستم.

راستی!

دیگه نمیتونستم مدرسه هم برم. چقدر تلخ بود که صدرا به

آرزوش نمیرسید و نمیتونست من رو تو روپوش سفید دکترها

ببینه.

تک خندهی صدادار و پر حسرتی کردم و با تاسف برای خودم

سر تکون دادم.

 

 

تمام زندگیم بر فنا بود، این هم روش.

باید لذت میبردم از آخرین باری که میدیدمش.

ای کاش مدت زندگی دو نفرمون انقدری زیاد بود که من لذت

مادر شدن و داشتن بچهای از وجود صدرا رو داشته باشم.

البته با وجود کسری تا حدودی تونستم این حس رو تجربه کنم،

که همون هم بهم روا نداشتن و ازم گرفتنش.

افکارم رو با تکون دادن سرم پر دادم و با پوشیدن تاب و

شلوارک کوتا ِه لی که سخاوتمندانه تنم رو به نمایش گذاشته بود،

به کارم پایان دادم.

 

صدای چرخیدن کلید اومد و من با دو خودم رو به در رسوندم و

دستگیرهی در رو کشیدم.

لبهام رو کمی کش دادم و گفتم:

-سلام خسته نباشی.

و کیفش رو از دستش گرفتم.

ابرویی بالا انداخت و سر تا پام رو وجب کرد.

-علیک سلام. چیزی شده؟

کتش رو در حینی از تنش دراوردم که دستهام نوازشوار

روی بازوهاش کشیده میشد.

فقط یک شب تا صبح فرصت داشتم سر روشون بذارم و آروم

بخوابم.

وداع همیشه سخت بود. سختتر از اون، خداحافظی بود که از

طرف مقابلت خبر نداشته باشه و فکر کنه دیوونه شدی و مثل

کنه بهش چسبیدی.

 

شب خوبی بود؛ کنار هم غذا خوردیم، با هم حرف زدیم و سعی

کردیم برای چند ساعت از بدبختیهامون فاصله بگیریم.

روی تخت دراز کشیده بود و به عادت هر شبش مشغول چک

کردن گوشیش بود.

روی زانو به سمتش خزیدم و تنش رو مهمون نوازشهام کردم.

با اولین لمس، نگاهش سمتم چرخید و آروم گوشی رو کنار

گذاشت. جدا از نیازی که زن و مرد به هم داشتن، عشق بینمون

بیتابترمون میکرد برای هم…

 

 

 

 

پیشقدم شدم و لبهام رو روی لبش گذاشتم.

بوسید و من حریصانه پاسخ دادم. میخواستم برای یک عمر،

لذت بوسیده شدن با این مرد رو به همراه داشته باشم.

کم چیزی نبود و من، به اندکش قانع نبودم.

نوازش زیر دست اولین و آخرین مرد زندگیم، نهایت چیزی بود

که میخواستم. زمان زیادی نبود که به دستش آورده بودم و حالا

هم قرار بود از دستش بدم.

خودم خواسته بودم ولی به خاطر خودش…

شاید هیچوقت صدرا به خاطر اینکه به جاش تصمیم گرفتم، ازم

تشکر نمیکرد ولی من این کار رو انجام میدادم چون شده بودم

یه میوهی کپک زده که میوههای دیگه رو هم درگیر خودش

کرده.

باید میرفتم، باید…

چشمهام رو بستم و دیگه کنترل نکردم اون اشکهایی رو که

 

 

دیگه افسارشون دست من نبود.

سرش رو جلو آورد و صورتم رو بوسهبارون کرد. اشکهام

رو گذاشته بود به پای درد و لذتی که توی سلولهای تنم

پیچیده…

ساعت سه صبح صدرا دیگه خوابش برده بود.

به سمتش چرخیدم و زل زدم به صورتش. لبم رو از بغض

محکم گاز گرفتم.

لعنت به این اشکهای مزاحم…

چرا نمیذاشتن تکتک خطوط صورتش رو حفظ کنم؟

تا خود صبح زل زدم به صورتش و پلک روی هم نذاشتم.

قبل از بیدار شدنش، از جام بلند شدم تا چشمهای کاسهی خونم

رو بشورم. براش صبحانه آماده کردم، کت شلواری براش

انتخاب کردم و کروات طوسیرنگی رو هم کنارش گذاشتم.

منه احمق چرا هر روز صبح به جای خوابیدن، بلند نمیشدم تا

خودم راهیش کنم؟!

4.1/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x