رمان ناجی پارت ۱۲۰

  • -پررو نشو… به خاطر تو نیست .
  • واقعاً فکر میکرد بدخلقیهاش دیگه میتونه روم تاثیر بذاره؟!
  • خوشحال، راه رفته رو برگشتم. رسیدن به این سیب انقدر
  • طولانی شده بود که حس میکردم دارم به موفقیت بزرگی دست
  • پیدا میکنم.
  • روبهروش ایستادم و قبل از اینکه پشیمون بشه تندتند گفتم:
  • -باشه باشه! میدونم. من اون رو میخوام که بالاست… اون
  • نهها، اون یکی که از همه درشتتره و کامل همهجاش قرمزه .
  • با دقت به اشارهی دستم نگاه کرد و در آخر با تکون دادن سرش
  • به سمت درخت رفت. با کمی این پا و اون پا کردن، بالاخره
  • دست از تنه گرفت و جلوی چشمهای کنجکاو من، خیلی راحت
  • از تنهی درخت بالا رفت .
  • اینکه این مرد با این همه دبدبه و کبکبه به خاطر من اینجوری
  • از درخت بالا میرفت آنچنان جالب و خندهدار بود که نتونستم
[جلوی کش اومدن لبام رو بگیرم .

انگار برای رسیدن به اون نقطهی بالا به دردسر افتاده بود که

غر زد.

-سیب با سیب چه فرقی داره من نمیدونم! کدوم بود؟ ببین

اینه؟ همین یه دونه بسه؟

-آره آره خودشه! همین بسه، بچینیدش دیگه…

عجله داشتم برا خوردنش. جزو اولین ویارهام محسوب میشد.

 

 

 

 

تنش رو کش داد و بالاخره سیب مورد علاقهم رو با چندتا برگ

دور و برش چید، بد جا بود.

-بگیرش .

حرفش تموم نشده، سیب رو برام پایین انداخت که سریع

گرفتمش. بدون اینکه نیمنگاهی به آصف بندازم تا ببینم تو چه

وضعیه، سیب رو حسابی به لباسم مالیدم طوری که حسابی برق

افتاد و بدتر چشمم رو زد .

چشمهام رو با لذت بستم و گاز محکم و باصدایی بهش زدم که

طعم ملس و آبدارش تو دهنم پیچید. طوری بهم چسبید که حس

میکردم از بهشت برام فرستادن.

-وای خدا… چقدر خوبه …

تندتند جویدمش و دهنم رو برای گاز دوم باز کردم که سنگینی

نگاهی باعث شد چشمهام رو باز کنم و آب سیب توی گلوم

 

 

 

بپره .

بدون اینکه به خودش زحمت بده و عجله کنه، با آرامش جلو

اومد و درنهایت فکر کنم دلش سوخت که چند ضربه به کمرم

زد تا خفه نشم.

-سهم خودته… خودکشی نکن .

با صورت سرخ از سرفه، بریدهبریده گفتم:

-آصف خان… تقصیر من چیه؟ یه جور نگاه میکنید… خب

ناراضی بودید نمیچیدید!

انگار که اصلاً نشنیده باشه چی گفتم، همینطور خیره نگاهم

کرد و درنهایت گفت:

-بچهت چیه؟

ابروهام بالا پرید. یعنی عسل بهش نگفته؟

اینبار گاز کوچکی از سیب زدم و همونطور که مزهمزهش

 

 

 

میکردم گفتم:

-دختره! با مامان و نازنین خانوم رفتیم سونو، ولی به صدرا

هنوز نگفتم، میخوام وقتی اومد …

میون حرفم پرید و بداخلاق گفت:

-جواب سوالم یه کلمه بود! این همه حرف نزن .

لب برچیدم و دلخور باشهای گفتم که ادامه داد.

-اسمش چیه؟

 

 

 

 

شونهای بالا انداختم. هرچی دنبال اسم میگشتم هیچ کدوم به دلم

نمینشست.

-نمیدونم… یعنی فعلاً اسم انتخاب نکردم.

سر تکون داد و برای لحظهای به درخت سیب خیره موند. طرز

نگاهش برام عجیب بود، انگار تو وجود این درخت دنبال چیزی

میگشت .

لحظاتی گذشت و من انقدر منتظر نگاهش کردم که بالاخره

بدون جدا کردن چشماش از درخت، با صدای خیلی آرومی

گفت:

-اسمش رو بذار آلما… اگه دوست داشتی.

و بدون اینکه مهلت گفتن چیزی به من بده، سریع عقبگرد کرد

و به سمت خونه رفت .

 

 

 

از شو ِک حرفش بیرون اومدم و بلند طوری که صدام به گوشش

برسه، داد زدم.

-آلما یعنی چی؟

قدمهایی که محکم بودنشون از همین فاصله هم مشخص بود،

امتداد پیدا کردن و جوابی نگرفتم .

آلما؟! تا حالا نشنیده بودم .

با عجله و ذوق زیرپوستی از توجه این آدم مغرور به نوهای که

بچهی من باشه، به سمت خونه رفتم و دنبال عسل گشتم. خونه به

این درندشتی به چه درد دوتا آدم میخورد واقعاً که حالا من

اینطور از کت و کول بیفتم؟!

بالاخره تو کتابخونهی بزرگی که طبقه بالا بود پیداش کردم. از

نفس افتاده به خاطر بالا اومدن این همه پله، خودم رو روی مبل

دو نفرهای که اونجا بود انداختم.

-آخ خدا مردم… هرچی میگذره دارم تنبلتر میشم، نمیتونم

 

 

 

دو قدم راه برم.

 

 

 

 

 

 

همونطور که کتابش دستش بود، از بالای عینک مطالعهش

نگاهم کرد و تبسمی کرد.

-عادیه عزیزم. هرچی بگذره این نفس کم وردنها هم بیشتر

میشه. من سر دوقلوها ماههای آخر حس انفجار داشتم. ماشاالله

انقدر درشت بودن که شکمم یه متر جلوتر از خودم حرکت

میکرد.

 

 

 

با حرفش چهرهم کمی تو هم شد. شکمم هنوز انقدر بزرگ نبود

و تصور اینکه قراره خیلی بیشتر از این چاق بشم گاهی ناراحتم

میکرد. با یادآوری دلیل اومدنم، فکرام رو پس زدم و سر جام

نشستم.

-مامان میدونی آلما یعنی چی؟

عینکش رو از چشم برداشت و با تعجب نگاهم کردم. حس کردم

صورتش گرفته شد ولی جوابم رو داد.

-آلما یه اسم ترکیه، یعنی سیب. چرا پرسیدی؟

دستهام رو با خوشحالی به هم زدم و خودم رو جلو کشیدم .

-فکر کنم اسم ماهی کوچولو رو پیدا کردم. قشنگه نه؟ !

صورتش شوکه شد و خنده از روی لبش رفت.

-چیزی شده مامان؟ حرف بدی زدم؟

 

 

 

تکونی به تنش داد و با لبخندی که زوری بودنش مثل خار توی

چشمم فرو میرفت گفت:

-نه! خیلی قشنگه… مبارکه. چه یهویی! این اسم رو از کجا

پیدا کردی؟

تمام جملهش رو سریع گفت. انگار میخواست زودتر به سوال

آخرش برسه.

لبم رو زیر دندون کشیدم و با استرسی که ناخودآگاه گرفته بودم

گفتم:

-خواستم سیب بچینم، آصف خان رفت بالا درخت برام چید.

بعدش بهم گفت اسمش رو بذارم آلما .

چشمهاش گرد شد و تو یه لحظه کتاب از دست افتاد. نگاه

جفتمون برای لحظهای روش نشست و عسل با بهت پرسید:

-آصف… آصف رفت بالای درخت؟ خودش این اسم رو بهت

گفت؟ مطمئنی؟

 

 

 

جوری نگاهم میکرد که انگار توهم زدم و دارم هزیون میگم.

درسته خودمم از اینکه تونستم اون مرد مغرور رو بالای درخت

بفرستم احساس قدرت میکردم، ولی دیگه این همه واکنش برای

یه سیب و اسم، عجیب بود .

-آره به خدا خودش گفت… دارم میترسم، چرا اینجوری

میکنی مامان؟ !

 

 

 

نگاه دودو زنش رو ازم گرفت و من اصلاً نفهمیدم کی چشمهاش

به اشک نشست. از جاش بلند شد و پردهی مخمل سرخ رنگ

رو کنار کشید و از پشت پنجره به نقطهای اشاره کرد.

-بیا چکاوک… از کدوم درخت سیب چیدید؟ اونی که کنار اون

آلونکهس که نبود؟

جلو رفتم و اشارهی دستش رو دنبال کردم.

-چرا خودشه، همونی که سیبهاش قرمزه. چیزی شده؟

دستش رو به شیشه تکیه داد و چشمهاش رو بست. چرا

اینجوری میکرد؟!

دست روی بازوش گذاشتم و آروم صداش زدم که چشمهاش رو

باز کرد و نگاهم کرد. نمیدونم چی تو صورتم دید که بالاخره

لبخندی روی لبهاش نشوند، هرچند با غم. جملههای بعدش

برگ جدیدی از زندگی این خانواده رو برام ورق زد.

بیچاره عسل، بیچاره آصف…

 

 

 

***

-بغلم نکن، سنگین شدم.

با بغض لب زدم و اون مصر من رو روی پاش نشوند.

-لوس شدی چقدر… حالا چرا بغض میکنی؟

بوسهای روی موهام نشوند و سرم رو به سینهش تکیه داد.

-شبیه زودپز شدم دیگه، ولم کن.

خندید و من با دلخوری خودم رو ازش جدا کردم.

نباید میخندید.

 

 

 

 

-آخ چرا میزنی؟ خودت به خودت لقب میدی، خودتم بهت

برمیخوره؟ این بچه کی به دنیا میاد راحت شیم .

جای دستم رو روی سینهش ماساژ میده.

-من بگم تو باید رد کنی. نخند! صدرا به خدا بخندی من

میدونم و تو .

حساسیتهام دیوونهکننده شده بودن. دماغ و دست و پام ورم

کرده، حتی کفشهام اندازهم نبود.

 

 

 

کمرم رو گرفت و دوباره مانع بلند شدنم شد.

-قهر نکن دورت بگردم. شوخی میکنم، تو ۲۰۰کیلو هم بشی

باز خوشگلی. میخوای ماساژت بدم؟

دستهاش درمانگر بود. جوابی ندادم و سر خود مشغول شد.

به لطف این بچه توی این یک ماه آخر، صدرا هم تقریباً

خونهنشین شده بود. چیزی که برای بعضیها خندهدار بود ولی

صدرا بیتوجه، بیشتر وقتش رو کنار منی میگذروند که کمبود

اعتماد به نفسم یه طرف و ترس از زایمانی هم که قرار بود

داشته باشم و روحیهم رو به حد زیادی تضعیف کرده بود از

طرف دیگه.

طوری که کافی بود یه لحظه تنها میشدم، انقدر خیالبافی

میکردم تا اشکم دربیاد.

روی مبل پهن، به پهلو دراز کشیدم. طبق معمول پاهام رو روی

پاش گذاشت و مشغول ماساژ دادنشون شد.

 

 

 

-صدرا…

-جانم، دوردونه .

شاید احمق بودم که محبتهاش هم بغض به گلوم میآورد. اگه

نتونم دیگه هیچوقت قربون صدقههاش رو بشنوم چی؟!

لبم رو روی هم فشردم تا بیدلیل زیر گریه نزنم .

-اگه… اگه من بمیرم، میری زن میگیری، نه؟!

 

 

 

 

 

دستش روی پام برای لحظهای متوقف شد و ثانیهای بعد،

ماهیچهی ساق پام تو چنگش فشرده شد.

صدای نالهم بلند شد.

-آخ پام… چرا اینجوری میکنی صدرا؟

با حرص همون قسمت رو ماساژ داد و پر حرصتر بوسهای رو

اون تیکه که برهنه هم بود نشوند.

-دردت اومد عزیزم؟ حقته! باز چرت و پرت بگو تا اینبار

کاری کنم به گریه بیفتی!

پاشنهی پام رو تو شکمش کوبیدم و نشستم تا دیگه بهم دست

نزنه.

-ولی من جدیم. مسخرهبازی درنیار.

 

 

 

چنان با غضب نگاهم کرد که یه لحظه ترسیدم ولی نباید کم

میآوردم. باید باهاش اتمامحجت میکردم تا خیالم راحت میشد.

-یعنی زنم نبودی و هر دقیقه بغل گوشم نبودی، میگفتم

شیشهای هروئینی چیزی میزنی! ماموریت جدید گرفتی هر

روز با این حرفا بر*ینی تو اعصاب من؟

دلخور نگاهش کردم.

-اگه یه بار درست جوابم رو بدی، هی نمیپرسم. همش

میپیچونی، تعارف نکن اگه میخوای بعد از من زن بگیری

بگو حداقل بدونم. انقدر سختته جواب دادن؟

***

“صدرا ”

تا جایی که ریهم ظرفیت داشت اکسیژن داخلش کشیدم تا شاید

 

 

 

آروم بشم. خیلی سخت بود کنترل خشم ولی میدونستم تو شرایط

سختیه.

خیلی استرس داشت برای زایمانی که دکتر برای یک هفته دیگه

تخمینش زده بود .

-بلای جون، همین تو اندازه شش تا زن دهنم رو سرویس

کردی. من غلط کنم بخوام به کسی جز تو نگاه کنم .

گیر بیخودی بود که خیلی زود کوتاه اومد. پوست لبش رو زیر

دندون جوید و مظلوم گفت:

-راست میگی؟

-آره عزیزم دروغم چیه؟

-حتی اگه بمیرم؟

 

 

نگاه چپکی ولی سرشار از ناامیدی بهش انداختم. خبر نداشت

بیشتر از خودش ترس اون روز رو داشتم که انقدر یادآوریش

میکرد؟

دکتر شرایط خاصش رو بهم گوشزد کرده بود و بیتعارف بگم

 

 

 

خواب از چشمهام گرفته شده بود.

ترس از دست دادنش بزرگترین کابوسم بود و با این تفاسیر،

باید اونقدر خودم رو محکم و بدون غم نشون میدادم که تو

روحیه اون هم تاثیر نذاره.

انقدر این بحث تکراری شده که مثل روزهای اول توپ و تشر

جوابگو نبود و به قولی پوست کلفت شده بود .

شکم برآمدهش رو از روی لباس نوازش کردم و تن بیقرارش

رو بین دستهام چفت کردم. بینیم رو تو گردنش فرو بردم و

عمیق بو کشیدم. مراعاتهای این چند وقته بیطاقتم کرده بود.

دلم میخواست انقدر به خودم فشارش بدم که تو وجودم حل

بشه .

هرچی میگذشت، زندگی قشنگتر میشد. سختیهایی بود که

فرداش یادم نباشه چی بودم ولی به هر حال با وجود زنی که

عاشقشم و بچههام، زندگی مثل آبی آسمون آرامشبخش بود .

بوسهای روی اون تیکه نشوندم و همونجا به آرامش دعوتش

کردم.

 

 

 

-اندازهی یه پلک به هم زدن مونده تا به دنیا اومدنش. به این

فکر کن که به شمار هفت انگشت قراره یه فنچ اندازه کف دست

تو بغلت دست و پا بزنه و کاری کنه سر خودت رو گاز

بگیری .

تفسیرم انقدر قشنگ بود که تو اوج حال غمگینمون لبخند بزنیم .

چکاوک تو این مورد خیالباف بهتری بود. طوری که تماممدت

باعث شده بود طعم شیرین انتظار واسه چنین چیزی رو بچشم و

واسه اومدنش لحظهشماری کنم.

با اینکه تجربهی دومم بود، ولی من خیلی کم گذاشته بودم برای

زنی که محبتی ازم ندیدم ولی قلب بزرگی داشت.

 

 

 

 

 

 

موهاش رو یه طرفش جمع کردم و سرم رو فاصله دادم.

-به جای این فکر و خیالهای الکی، پاشو بریم خرید کنیم

براش یا چه میدونم این همه کار بهتر. هرچی میگم، میگی

حال ندارم، خوابم میاد، حوصله ندارم و… . میانگین خواب

ماهانهت از کوآلاها بیشتر شده!

با دستمال دماغش رو گرفت و خندید. تا تقی به توقی میخورد

اشکش درمیاومد.

-صدرا به قول خودت یه کف دست بچه این همه وسیله

میخواد چیکار؟ دستهجمعی یه اتاق رو پر کردید. اون روز هم

داداش اصلان یه خرس آورد اندازه هیکل من! به خدا دیگه

 

 

 

خجالت میکشم ازش… تو بهش بگو انقدر نخره دیگه .

بیخیال شونهای بالا انداختم و در همون حین نگاهی به در اتاق

کسری انداختم. چرا بیرون نیومد؟

-بذار بگیره، وظیفشه. فقط یادم بنداز بگم انقدر سایز نوزاد

نگیره. بچه رشد میکنه، میمونن رو دستمون.

چشمهای سبزش گرد شد و با چهرهای که به نظرم بامزهتر از

هر وقت شده بود نگاهم کرد. لبش رو گزید و گفت:

-زشته به خدا… بقیه یاری کنن ما بچهداری کنیم؟

به چه چیزهایی فکر میکرد؟ واقعاً چهار تیکه وسیله انقدر مهم

بود؟

-یار ِی چی؟ خودشون ذوق دارن. برای دل خودشون میخرن

سخت نگیر .

آهی کشید و سرش رو به سینهم تکیه داد. به ظاهر موضوع

قبلی رو فراموش کرده بود.

 

 

 

-برای ما اینطوریهها! میگن پول به پول میباره یعنی

همین… ناشکری نمیکنمها… خدا انشاالله مالت رو بیشتر کنه

حرفم سر زندگی مردمیه که دیدم. میدونی اگه یکی نداشته باشه

و یکی برای بچهش یه تکیه لباس بگیره به هر طریقی شده تو

سرش میکوبن، دیدم و خیلی زیاد یاد این چیزا میفتم غصه رو

دلم میشینه. کاش میشد همه دنیا به یه اندازه داشتن تا کسی

غصه نداشت و حسرت نمیخورد.

 

 

 

 

همیشه همین بود. پول همه چیز نبود ولی وجودش هم حیاتی

بود. به خاطر پول، یک نفر خوشبخت میشد و دیگری بدبخت،

یک نفر معتاد و کارتونخواب و دیگری تو بهترین جاهای دنیا

عشق و حال میکرد.

دنیا همین بود، روی ناعدالتی میچرخید.

-صدرا؟ !

با صدای آرومش از فکر بیرون اومدم. همینطور که تنم رو

کش دادم تا کاسهی پشمک رو از روی میز بردارم، جواب دادم.

-جانم؟ !

معلوم نبود چی میخواست بگه که به من و من افتاد.

از فرصت استفاده کردم و مقداری از پشمک رو تو دهنش

گذاشتم و باقی موندهش رو خودم خوردم .

-چیکار میکنی؟! همهش رو ریختی رو لباسم .

 

 

 

-بخور بیخیال… چی میخواستی بگی؟

با این حرف انگار پشمکهای ریخته شده رو فراموش کرد که

سر موضوعش برگشت .

-اومم… خب میگم، تو با اینکه اسمش رو بذاریم آلما مشکلی

نداری؟ آخه دیدم هر وقت این اسم رو میارم ناراحت میشی.

میخوای یه اسم دیگه انتخاب کنیم؟ بالاخره هرچی باشه …

میدونستم میخواد چی بگه که دستم رو روی لبش گذاشتم و

میون حرفش پریدم .

-چندبار دیگه هم پرسیدی، گفتم مشکلی ندارم یعنی ندارم.

هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، میفهمم باید ممنونت هم باشم که

نه نیاوردی و پیشنهاد بابام رو قبول کردی.

آلما… یادآور روزهای تلخی بود که زخمش کهنه شد، ولی از

بین نرفت.

وقتی برای اولینبار از این تصمیم چکاوک برای اسم بچه باخبر

 

 

 

شدم، حالم چیزی فراتر از شوکه شدن بود.

 

 

 

 

آلما، خواهر دو سالهی قشنگ من… خواهری که صورت مثل

قرص ماه و اون دندونهای خرگوشیش هنوز توی ذهنم بود.

خواهری که یه بیماری، مثل توفان تنهی ظریفش رو ظرف چند

ماه به زمین زد و داغش رو به دل ما گذاشت .

سرطان خیلی بی رحم بود.

 

 

 

آخرین بچهی خونواده بود و بیست سالی از من کوچیکتر.وقتی

به دنیا اومد که من و اصلان تو اوج جوونی بودیم و از اینکه

پدر و مادرمون دوباره بچهدار شده بودن حسابی ناراحت بودیم.

ولی اون بچه بعدش جوری شد وصلهی جون کل خونواده، که

مردنش همهمون رو زمین زد.

روزای سختی بود…

مامانی که رسماً دیوونه شده بود و بابایی که درجهی خشمش به

اوج رسیده بود.

خیلی طول کشید تا عادت کنیم به نبودش، خیلی طول کشید تا

تلاش کنیم برای سر پا شدن.

***

-برم پرستار رو صدا بزنم، یه زائو هم اینجا داریم .

انقدر از لودگی بیموقعش عصبی شدم که دستم با ضرب پشت

 

 

 

کلهش نشست.

-آخ مرتیکه بیشرف چرا میزنی؟ داری دوباره بابا میشی،

آدم نمیشی؟

دندونهای کلید شدهم رو روی هم سابیدم.

-اصلان خفه شو، برو از جلوی چشمم. اعصاب ندارم دق و

دلیم رو سر تو خالی میکنم .

-آرام… آرام باش خر من… چته انگار تو داری میزایی! کم

مونده از راه رفتن پرستارا هم ایراد بگیری .

متاسف نگاهش کردم.

-انشاالله چنین روزی سرت بیاد، ببینم اون روزی رو که

اینجوری منتظر زن و بچهت هستی.

 

 

 

نیشش بیشتر از قبل باز شد.

-آخ خدا از دهنت بشنوه… تو بیا اون دخترهی سرکش رو

راضی کن، من قول میدم سالی یهبار جای تو باشم. تمرکز

میکنم رو دوقلو بودن، سر ۶سال تیم فوتبال تحویل میدم!

بازوم از پشت کشیده شد و مهلتی برای جواب بهم نداد. صدای

مامان بود.

 

 

 

-ولش کن این رو، وقت برای لودگی گیر آورده. توام بیا بشین

انقدر نچرخ. تو که میتونستی باهاش بری داخل، چرا موندی

اینجا وقتی انقدر بیقراری؟

شاید احمقانه به نظر میرسید اینکه هیچ مانعی برای رفتن پیش

چکاوک نبود و این خودم بودم که به هیچوجه حاضر به رفتن

نمیشدم.

همین حالا هم که کنارش نبودم داشتم از نگرانی جون میدادم،

چه برسه به وقتی که جلوی چشمهام درد کشیدنش رو ببینم…

فکر کنم خودم اون وسط پس بیفتم.

فقط تونستم از چکاوک خواهش کنم که من رو معاف کنه و اون

هم درحالیکه از ترس بغض کرده بود، قبول کرد.

-نمیتونم مامان… ول کن توروخدا .

هر لحظه که چهرهی نگرانش جلوی چشمم میاومد، بدتر حالم

 

 

 

دگرگون میشد.

عجب غلطی کردم… کاش میرفتم.

عصبی از این همه دوگانگی که دچارش شده بودم، موهام رو

چنگ زدم. ترس بدترین فرکانس جهان بود که خیلی راحت

میتونست آدم رو از پا دربیاره، طوریکه روی صندلیهای

آبیرنگ انتظار آوار بشم و سرم رو توی دستهام فشار بدم.

شرایط بدی بود، انقدر بد که یادم نیاد آخرینباری که این حال

بهم دست داد، کی بود .

انتظار… انتظار… انتظار…

حالا بود که به وزن سنگین این کلمه پی بردم و در آنی قسم

بخورم که بار اول و آخری باشه که بذارم هوس بچهی دیگهای

به کلهی اون دختر بخوره.

 

 

 

 

بهش گفته بودم زوده برای بچهدار شدن، انقدر زود که دکترش

هیچ اطمینانی برای سالم بیرون اومدنش نده و فقط بگه امیدوار

باشم که ز ِن قوی دارم.

نازنین و مامان با استرس توی سالن راه میرفتن و بدتر

اعصابم داشت خط میافتاد.

گذشت و گذشت… بالاخره بعد از مدتی که واقعاً نمیدونم چقدر

بود، انتظار سر اومد.

 

 

 

پرستاری با بچهای که از قرار معلوم مال من بود، بیرون اومد

و تموم اعضای خونوادهم به سمتش هجوم بردن که پرستار خیلی

زود بچه رو برد و اجازه نزدیک شدن کسی رو بهش نداد، چون

قطعاً اصلان یه تنه قابلیت این رو داشت که بچه رو بگیره و پس

نده…

انگار تنها کسی که پاش از شدت ترس و هیجان خشک شده بود

من بودم که از جام تکون نخوردم.

حتی شیرینی پرستاری که بچه رو آورد رو هم که چندتا تراول

بود رو اصلان داد.

دلم نمیخواست قبل از اینکه از سالم بودن چکاوک مطمئن نشدم

بچه رو ببینم .

میون اشکهای شوق مامان و صدای ذوق زده نازنین، من

چشمانتظار بودم و نگاهم به اون در لعنتی خشک شده بود.

بالاخره اومد و من با دیدن تن ظریفش توی اون تخت بزرگ،

انگار که جون دوباره بگیرم به سمتش پرواز کردم. دست

 

 

 

سردش رو تو دستم گرفتم و صورت رنگ پریدهش رو

بوسهبارون کردم.

-صدرا…

برخلاف انتظارم به هوش بود ولی انقدر بیحال و خسته که

صداش به زور به گوش منی که کنارش بودم میرسید.

-جونم؟! عمرم، خسته نباشی. خوبی؟ مردم تا بیای…

خوشحالی جملهی کمی بود برای توصیف حالم.

انقدر از خدا ممنون بودم به خاطر سالم بودنش که زیر لب تندتند

شکرش رو میگفتم.

 

 

 

 

پیشونی عرق کردهش رو با دست پاک کردم و بوسهای روی

موهای بیرون زده از زیر کلاه بیمارستان زدم.

چشمهای نیمهبازش در حال بسته شدن بود و از قرار معلوم تا

همین الان هم به سختی باز نگهشون داشته بود. انگار

میخواست چیزی بگه.

سرم رو نزدیکتر بردم.

-جونم؟ چی میخوای بگی؟

انتظار هر حرفی رو داشتم جز فحش رکیکی که حتی من هم از

 

 

 

گفتنش خجالت بکشم و تا بناگوش سرخ بشم.

کمرم رو یک ضرب صاف کردم و با بهت نگاهش کردم که

پرسنل بیمارستان هم از فرصت استفاده کردن و بردنش.

ضربهی محکم اصلان روی کمرم نشست و از عالم هپروت

بیرونم آورد.

-چی بهت گفت خشکت زد؟

مبهوت همانطور که با چشم تختی که هر لحظه دور میشد رو

دنبال میکردم لب زدم.

-فحش داد!

پقی زد زیر خنده، طوری که پرستاری که داشت از کنارمون

رد میشد بهش تذکر داد.

-وای خدا… دمش گرم، یعنی حال کردم…

 

 

 

با اخم به بازوش زدم که به خاطر خندهی زیاد و سستی بدنش،

یه قدم تلو خورد.

-چی رو دمش گرم؟ میگم فحش داد… خب چرا؟! مگه چیکار

کردم؟

خودش رو جمعوجور کرد و کمی از خندهش کاهش داد.

-بگو چیکار نکردی… اون واسه تولهی تو اون همه درد

کشیده، جون داشت یه فس کتکت هم میزد، شاید جبران میشد.

دست تو جیبم فرو بردم و با اخم نگاهش کردم.

-من خودم میدونم چطور جبران کنم، لازم نیست تو نظر

بدی.

 

 

 

 

-خب بابا… من برم شیرینی بگیرم بدم تو بیمارستان پخش

کنن، تو که به فکر نیستی. افت داره نوهی خانواده محرابی به

دنیا بیاد همینجوری خشک و خالی. قربونش برم با

گوجهفرنگیهای سر میدون مو نمیزنه!

***

-آخ… اییی… درد میکنه… واییی قلقلکم میاد…

یه لحظه درد داشت و یه لحظه قلقکش میاومد.

داستانی بود…

غریبه قاه

ِر

مراعات کردم تا جلوی پرستا قاه زیر خنده نزدم.

 

 

 

مطمئناً چکاوک ناراحت میشد.

-آروم باش عزیزم. مواظب باش شیر تو گلوی بچه نپره. کمکم

عادت میکنی. به همین صورت سینهت رو بگیر، تا این خانوم

کوچولو غذاش رو بخوره.

بار سومی بود که امروز برای شیر خوردن بچه، پرستار رو به

اتاق کشونده بودیم. چکاوک خیلی بیتجربه بود توی این زمینه و

البته ترسش بیمورد نبود. حتی میترسید بچه رو بغل بگیره.

پرستار بعد از تذکرهای لازم رفت و من اینبار با خیال راحت

تونستم کنارش بشینم و دستم رو دور شونهش بندازم.

نیمههای شب بود و همه رفته بودن و به خاطر خصوصی بودن

اتاق، با خیال راحت مامان و نازنین رو هم که خیلی اصرار به

موندن داشتن رو رد کردم تا خودم پیش زن و بچهم باشم.

از بالای سر نگاهی به زیباترین اثر خدا انداختم. تشبیه جالب

 

 

 

اصلان واقعاً برازندهی دخترم بود.

پوستش به قرمزی میرفت و چشمهایی که حاضر به باز

کردنشون نبود.

البته طبق گفتهی مامان، بعد از چند روز درست میشد و رنگش

کمکم رو به اونچه که باید میرفت. به هر حال تنها چیزی که

مهم نبود، رنگ پوستش بود چون من همهجوره عاشقش شده

بودم و با هربار نگاه کردنش، قلبم از هیجان به تپش میافتاد.

با اون لبهای صورتی کوچیکش سینهی مادرش رو به دهن

گرفته و با ولع شیرش رو میخورد.

 

 

 

4.1/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x