رمان ناجی پارت ۲۵

 

 

 

 

_خجالت !خجالت برای چی؟ نکنه به خاطر دیدن صدرا  بدون شلوار خجالت میکشی؟

 

صورتش با لبو مو نمی زد. با خجالتی که به خاطر رک بودن اصلان دو چندان شده بود سر تکان داد.

 

_اها،اونوقت میشه بدونم دقیقا تو چه نقشی تو شوخی که من با صدرا کردم ،داشتی‌ که الان  خجالت میکشی؟

 

 

 

جوابش چیزی جز سکوت نبود.

هر چند زمانی اشناییش با چکاوک دو روز هم نمی‌شد اما در همین مدت کوتاه هم به خوبی فهمیده بود که این دختر به شدت اعتماد به نفس و عزت نفسش پایین است.

هر انسانی برای ذره ای هم که شده

روحیه ی خجالتی بودن را در خودش داشت و ان را در مواقع ضرور از خود بروز می داد. اما این موضوع برای چکاوک از مقدار عادیش تجاوز کرده بود و به یک معضل تبدیل شده بود.

چه معنی می داد برای کار نکرده شرم حضور داشته باشد!

 

 

دستش را روی شانه ی چکاوک گذاشت. می خم شد تا هم قدش شود.

با لحنی جدی گفت:

 

_ببین یه چیزی بهت میگم سعی کن تا اخر عمرت فراموشش نکنی!

هیچ وقت، به هیچ عنوان، از بابت کاری که نکردی و مقصرش یکی دیگس خجالت نکش و شرمنده نباش.

اونم تو دنیایی که همه ادم ها سعی دارن کار های اشتباهشون رو گردن ساده تر از خودشون بندازن. اینی که گفتم فقط برای مسئله‌ای که امروز اتفاق افتاد نیست ها. این فقط یه شوخی بین من و برادرم بود که بعضی وقتا بلا از این بدتر هم  سر هم میاریم و تو هم کم کم باید بهشون عادت کنی. بعدشم تو صدرا رو لخت دیدی ،اون که تو رو تو اون وضع ندیده .پس کسی که باید خجالت بکشه اونه نه تو. الانم بیا بریم تو که اگه صدرا داداش منه اونقدر بی خیال هست که به روی خودشم نیاره چند دقیقه پیش چی شده.

 

 

 

سخت بود هم زمان روی دو مورد تمرکز کند. یکی حرف های اصلان و دیگری دستی که روی شانه اش بود.

این دو برادر اگر دستشان را به قسمتی از بدنش نمی زدند نمی توانست حرف بزنند؟

 

 

شانه اش را از زیر دست اصلان بیرون کشید و به ناچار خم شد و عصایش را برداشت.

 

اصلان خوشحال از اینکه حرف هایش روی چکاوک تاثیر گذاشته لبخندی زد و رکس را هم وادار به بلند شدن کرد.

اما چی می دانست که اتفاق امروز بخشی از ماجراست و نیمی دیگر برمیگردد به عذاب وجدان چکاوک در برابر همسر صدرا که در این چند روز حتی نامی هم از او برده نشده بود.

اگر به شهر می رفت چگونه در چشمانش نگاه می کرد؟

 

 

 

 

هر سه با هم داخل رفتند و  دور میز گرد پایه کوتاهی که صندلی هایش  کنده مانند بود نشستند.

در کمال تعجب رکس هم روی یکی از صندلی ها نشست و صدرا ظرف غذایی جلویش گذاشت ، که رکس متقابلا برایش دم تکان داد.

با سگشان غذا می خوردند!!!!

انگار این خانواده انقدری برای سگشان ارزش قائل بودند که در کنارش غذا بخوردند.

دقیقا برعکس او  که در کنار خانواده اش ارزش یک سگ را هم نداشت.

 

 

صدرا ماهیتابه ای را هم وسط میز گذاشت و در حینی که روی صندلی می نشست رو به اصلان  گفت:

_ از کسری چه خبر  ؟ بهونه نمی گیره این چند وقته نبودم؟

 

_نه بابا. اصلا  یادش نمیاد تو کی هستی .انقدر با ما سرگرمه که نمیگه بابا کیلویی چند!

 

 

از گوشه ی چشم چکاوک را نگاه کرد. حواسش پی غذا خوردن رکس بود.

بدون جلب توجه لقمه کوچکی به سمتش گرفت.

 

_نمیدونم این بچه به کی رفته انقدر بی معرفته. من بمیرمم فک نکنم ککش بگزه.

 

بالاخره لقمه را از دستش گرفت. این دختر همه ی کار هایش صحنه اهسته بودند!

 

_منم باشم ککم نمی گزه. تا بود و بود، مهتاب بود. الانم که همش پیشه مامانه. کی بودی که نبودت انقدر اذیتش کنه.

اَه صدرا چیزی بهتر از این پیدا نکردی؟ اخه سوسیس تخم مرغ هم شد غذا … از رکس کمتریم که واسه اون گوشت گریل میکنی به ما تخم مرغ میدی؟

 

سعی کرد نیش کلامش را جدی نگیرد و به سوال دومش جواب دهد. حرف حق جواب نداشت.

 

لقمه ای در دهان گذاشت و با سر به ماهیتابه اشاره کرد.

 

_نه که تو هم خیلی بدت میاد. نصف ماهیتابه به لطف اولین لقمت به باد رفت. بعدشم میدونی که رکس بد غذاست .هر چیزی رو نمی خوره.

 

اصلان تکه نانی را کف ماهیتابه کوبید و لقمه ی چرب و پرو پیمان گرفت.

 

_ خدایا سگم نشدیم یکی اینجوری بهمون برسه. الانم حیف گشنمه وگرنه لب نمی زدم به غذات .تو که میدونی من زیاد خورنده نیستم.

 

 

سری به نشانه ای تاسف تکان داد و دیگر چیزی نگفت.

اگر دیر می جنبید اصلان تمامش را خورده بود. چکاوک هم که هنوز با ان لقمه ای که برایش گرفته بود بازی، بازی می کرد .

 

 

 

 

چند قاشق تخم مرغ برایش درون بشقاب ریخت. اگر همین را هم می خورد هنر کرده بود!

 

 

بشقاب را جلوی چکاوک گذاشت و گفت:

_بخور چرا با غذات بازی میکنی!

 

 

اشتها نداشت اما سری تکان داد و خود را مشغول کرد، تا صدرا بیخیالش شود.

 

 

چند دقیقه بعد اولین نفر اصلان از پشت میز بلند شد.

 

_من برم حموم . صدرا میری از ماشین لباس برام بیاری؟

 

_الان تازه غذا خوردی خوب نیست با شکم پر حموم بری. بزار یک ساعت دیگه برو.

 

 

_نمی خوام .هیچی نمیشه بابا…. سر و تنم و لجن گرفته نمی تونم دیگه تحمل کنم.

 

وقتی دید اصلان ار حرفش کوتاه نمی اید شانه ای بالا انداخت و گفت:

 

_باشه برو … فقط رکس رو هم با خودت میبری؟ دو شب تو حیاط خوابیده سر و تنش کثیفه.

 

 

_باشه. رکس … بدو پسر.

 

رکس پارس کوتاهی کرد و از روی صندلی پایین پرید.

به همراه اصلان به سمت حمام رفتند، که صدرا داد زد:

 

_اصلان از شامپوهای خودمون نزنی سرش موهاش می ریزه. وسایل خودش تو قفسه اخریه اونا رو بردار.

 

اصلان هم متقابلا داد زد.

_باشه

 

 

 

چکاوک تمام مدت با چشم های گشاد شده نگاهشان می کرد.

از قرار معلوم سگ این ها بودن بهتر بودن از دختر بودن بود.

صدرا نگران شامپوی سگش بود تا موهایش اسیب نبیند و او با تاید ،بعضی اوقات هم که عفت خیلی دست و دل بازی می کرد اجازه می داد با صابون ان ها را بشوید.

 

_چکاوک دیگه نمی خوری؟ سیر شدی؟

 

با صدای صدرا از فکر بیرون امد و گیج نگاهش کرد.

_میگم سیر شدی؟ می خوای یه چیز دیگه واست بیارم؟

 

 

حرفش را رد کرد و بلند شد تا میز را جمع کند.

چگونه می خواست با یک و یک پا این کار را بکند برای خودش هم سوال بود ؟

عصا را چگونه می گرفت؟

 

صدرا بشقابی را که بلند کرده بود را از دستش گرفت و گفت:

 

_بشین خودم جمع میکنم. دو تیکه بیشتر نیستن.

 

 

از خدا خواسته قبول کرد و به سمت مبل رفت . ساق پایش هنوز سوز میزد و دلش می خواست یک دل سیر زخمش بخاراند.

اما صد هزار حیف که ان گچ ضخیم جلویش را گرفته بود.

 

 

 

 

تمام مدتی که صدرا مشغول ظرف شستن و جمع و جور کردن اشپزخانه بود، با ذهنی در هم به شعله ی نیمه جان شومینه زل زده بود.

 

 

فصل بهار بود و شب هایش تقریبا سرد. همین اتش نصفه نیمه هم کفایت می کرد.

 

 

 

در حال کلنجار رفتن با خودش بود که با حضور ناگهانی صدرا ،جلوی صورتش ترسیده ،عقب کشید.

 

 

صدراجلوی پایش زانو زد و جعبه ای سفید رنگی را روی مبل گذاشت.

 

 

_منم بابا ….اروم باش….چرا تو انقدر میترسی!

 

 

منتظر نگاهش کرد تا ببیند چه می خواهد.  در کمال تعجب روی صورتش خم شد که وحشت زده خود را در مبل فورو کرد.

 

نکند …..نکند وقتش رسیده بود؟؟؟؟

پس راست بود که می گفتند از هر چیزی که بترسی سرت می اید.

 

دروغ بود اگر می گفت چنین لحظه ای را تصور نکرده بود.

 

در این چند دقیقه ی اخیر فکرش از عذاب وجدان در برابر همسر صدرا و شرمندگیش از روی خود صدرا به کل فراموش شده بود و ذهنش فقط هول یک موضوع می چرخید.

ان هم این بود که حالا همسر صدرا شده است.

چقدر با خود کلنجار رفته بود که اگر بخواهد نزدیکش شود چگونه واکنش نشان دهد.

 

می توانست مانند کدخدا مشت و لگد حواله اش کند؟

قطعا نه.

 

 

 

صدرا دو طرف روسری گلدارش به عقب فرستاد به طوری گردن باندپیچی شده اش در دسترس باشد.دست را روی باند ها گذاشت تا بازشان کند اما با دیدن حالت چکاوک متجب پرسید:

 

_چکاوک چت شد؟

 

 

چشمانش را محکم فشار داد و بیشتر در خودش فرو رفت.

ای کاش رهایش می کرد.

یا حداقل چند روزی فرصت می داد….

 

_ ببین منو دختر. فقط می خوام باند‌ گردنتو عوض کنم. چرا اینجوری میکنی؟

 

 

 

 

 

واکنشی نداد.

مغزش انقدر پر بود که جایی برای حرف های او نمانده بود.

 

 

صدرا کلافه از وضع پیش امده دست از دو گوشه ی استین هایش گرفت و انها را تکان داد.

دردش را فهمیده بود.

 

می دانست خاطرات بدی که از دیروز  روز برایش رقم خورده بود ،در حال زنده شدن بودند و هر تماسی از طرفش اوضاع را بدتر می کرد.

 

با ارامش لب زد.

_چکاوک جان، عزیزم. چشماتو باز کن یک دقیقه. کاری نمی خوام کنم  که دختر خوب.

 

 

بدنش از خواسته هایش فرمانبری نمی کرد، اما هر طور که بود چشمانش را بار کرد.

این مرد تنها نقطه ی امنش در این دنیا بود.

خواه ناخواه از حرف هایش اطاعت می کرد.

 

_آفرین …حالا نفس عمیق بکش. اها …. یک بار دیگه. حالا نفستو بده بیرون….

 

 

نفس های عمیقی که به اجبار صدرا می کشید ،کمی ارامش کرد.

 

دستان لرزانش را به سمت جیب گشادش برد و تنها راه ارتباطیش با دیگران را دراورد.

در کمال سادگی نوشت:

 

(می خوایید از اون کارا با هم بکنید؟)

 

دستانش می لرزید.خطش ناخوانا تر از قبل شده بود.

 

_دقیقا کدوم کارا؟

 

(_همونا که باهاش بدبختم می کنید دیگه. میگن اگه من نخوام شما هم مثل کدخدا پسم می فرستید .راست میگن؟)

 

 

با اتمام جمله اش اولین قطره ی اشک روی کاغذ چکید.

 

صدرا که انگار تازه دو هزاریش افتاده بود بلند زیر خنده زد .

 

 

_اخه من چی بهت بگم دختر؟؟

دو ساعت من دارم میگم می خوام پانسمان گلوتو عوض عوض کنم اونوقت تو میگی می خوای بدبختم کنی؟

وقتی بچه رو زود شوهر میدن همین میشه دیگه.

بعدشم کی گفته کدخدا تورو پس فرستاد؟

 

سعی میکرد اشک هایش را کنترل کند. اما بی فایده بود .

 

با بغض نوشت :

 

(عفت گفت…..

گفت کدخدا به بابام‌گفته دخترت یاغیه نمی خوامش.

گفت اگه رو حرفتون حرف بزنم شما هم پسم میدید و دوباره به یه پیرمرد شوهرم میدن.

تورو خدا شما پسم نفرستید. می ترسم، ولی قول میدم هر کاری بگید انجام بدم.)

 

 

 

4.6/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x