رمان وارث دل فصل دوم پارت۲۸

 

 

 

پسرم باتمام توانش گریه میکرد وکسی نبود ساکتش کنه.

اشکم دراومده بود.

 

عماد وارد خونه شد وبادیدن اون صحنه دستشو روی بازوم گذاشت.

برگشتم سمت عماد ولب زدم

 

– پسرم…

 

چشمام شده بود کاسه خون٬حالم بدخراب بود وخسته شده بودم از این زندگی.

 

زندگی من که تباه شد بچه هام چه گناهی دارن ورا باید اونا تاوانشو پس بدن؟؟

 

گوشیمو برداشتم وشماره اون عوضیو گرفتم

 

– از من چی میخوای؟

 

بلند خندید ولب زد

 

– همینو…حرص خوردنا٬عذاب کشیدنات.

 

– عوضی…ببینمت جرت میدم میفهمی؟اگر مردی خودتو بهم نشون بده.

 

– ای بابا پسر تو هنوز یادنگرفتی وقتی کارت پیش کسی گیره نباید شاخ وشونه بکشی؟عیبی نداره یادت میدیم.

 

– دهنتو ببند شغال چیکار داری میکنی باپسرم هان؟ پسرمو بهم بده بامن هرکاری میخوای بکن اما…اون بچه نقطه ضعف منه میفهمی؟

 

– پسرت الان دراغوش گرم منه وداره شیرخشک میل میکنه.

 

– بگو چی میخوای؟

 

 

 

– زندگی که ازم گرفتیو میتونی بهم بدی؟

 

– چیزی بخواه که بتونم.

 

– مثلا…دخترتو یادگار دل…

 

– اسم زن وبچه منو به زبونت نیار وگرنه نابودت میکنم.

 

صدای خنده اش توی سرماکو شد که ازشدت نفرت وخشم داشتم دیوونه میشدم.

 

– میخوام فعلا پسرزنمو پیشم نگه دارم تاببینم چی میتونی بجای زندگی که ازم گرفتی بهم بدی.

 

گوشیو قطع کرد که ازشدت خشم خواستم گوشیو بکوبونم زمین که اجازه نداد.

 

– داداش یک فکری به سرم زد توفقط خونسرد باش.

 

نشوندتم روی مبل ونشست پیشم

 

– یکیو سراغ دارم میتونه از طریق تماس ها ردشو بزنه اگر شماره عمومی چیزی نباشه.

 

– دیگه طاقت ندارم عماد هرکاری میکنین زود فقط…

 

یکی٬دوساعت موند وبعدش رفت خونش.

روی کاناپه دراز شدم وچشمامو گذاشتم روی هم اما نه خوابم نمیبرد.

 

رفتم طبقه بالا وارد اتاق لیندا شدم وملافه اش رو دراغوش گرفتم.

 

– دوستت دارم پرنسسم خیلی دوست دارم وهرکاری میکنم برای زندگی وشادی خودتونه

 

نمیدونم چقدر زمان گذشت که حس کردم چشمام داره بسته میشه.

 

با بوی خوش اون ملافه و دراز کشیدن جای همیشگی لیندا به خواب رفتم…

 

 

 

چند روز گذشته بود اما هنوز خبری از اون مرده نشده بود.

 

روز ها میرفتم سرکار ومعماری اورده بودم که بتونه کارخونه رو دوباره برپا بکنه.

 

کلی ضرر کرده بودم اما اهمیتی نداشت.

دلم میخواست تموم زندگیم رو بفروشم واز اینجا برم.

 

شاید بزودی اینکارو میکردم.

 

از سرویس بیرون اومدم وجووی آیینه قرار گرفتم وموهامو ژل زدم وکتم رو مرتب کردم.

 

حوسله خودمم نداشتم اما امروز قرار مهمی بامهندس منطقه7داشتم.

 

از خونه بیرون زدم ونشستم پشت فرمون.

روندم سمت شرکت آزما.

 

بعد نیم ساعت ترافیک و…ازماشین پیاده شدم و٬وارد شرکت شدم که منشی اومد سمتم.

 

– سلام اقا آزمان منتظرتونن.

 

– سلام باشه.

 

وارد اتاق شدم که همگی به احترامم بلند شدم واقای ازمان روبوسی کرد.

 

– به حامین جون چه خبر خوش اومدی.

 

– ممنون.

 

نشستم کنارش ودفترم روباز کردم.

 

– خیلی متاسف شدیم اصلا انتظار این یکیو نداشتیم که بخوان کارخونه بزرگ وخوبتو اتیش بزنن.

 

– ممنون اما نیازی نیست به زودی درست میشه…

 

– انشالله شروع کنیم؟

 

– بله.

4.7/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x