رمان وارث دل فصل دوم پارت ۲۳

 

 

 

عماد لیندارو برد سمت ماشین وبزور سوارش کرد.

 

– اسلحتو بده من.

 

– الان میام داداش…

 

– نمیخواد تو بیای فقط مواظب دخترمن باش.

 

– اما…

 

– برو زودباش.

 

اسلحشو داد دستم ورفت سمت ماشین لینداهم گریه میکرد.

 

دویدم سمت اون خرابه وداد زدم.

 

– بیا بیرون عوضی امروز کارت میسازم.

 

بازنگ خوردن گوشیم فوری گوشیو برداشتم.

 

شماره ناشناس بود…

 

فوری دکمه اتصال رو زدم وگوشیو پشت گوشم قرار دادم که صدای خنده های نحصش به گوشم خورد.

 

– تو دستت به من نمیرسه الکی زورنزن.

 

– چطور جرعت کردی بیوفتی دنبال دخترمن تو الان تو کدوم سوراخ موشی اگر جرعت داری بیا بیرون…

 

– برو خداروشکر کن دخترت هم مثل خودت چموشه افرین خوشم اومد اما دفعه بعدی…

 

– کثافت حروم خور بیا بیرون کدوم گوری هستی؟

 

اینقدر داد زده بودم که گلوم درد گرفته بود اما اون عوضی میخندید واین بدتر میرفت رو مخم.

 

– تو کل شهرو بگرد نمیتونی منو ببینی یکی یکی اعضای خانوادت رو ازت میگیرم وجلوی چشم خودت پر پر میشن.

 

اخمی کردم ومشتی به دیوار روبه روم زدم که خون پاشید از دستم اما اهمیت ندادم…

 

روی زمین نشستم وسرمو روی پاهام گذاشتم.

 

– تاوقتی تورو نکشم اروم نمیگیرم.

 

باترمز ماشین سرمو بلند کردم٬عماد خودشو بهم رسوند وگفت:

 

– دستت داره خونریزی میکنه داداش چی شده؟

 

– هرچه زودتر باید پیداش کنم عماد.

 

سری تکون داد ودستمو گرفت بلندشدم وگفتم:

 

– لیندارو میفرستم کانادا.

 

– چی؟

 

– نمیتونم ریسک کنم عماد نمیتونم باید بفرستمش.

 

 

– باشه.

 

سمت ماشین رفتیم وسوار شدیم وعماد روند سمت خونه…

 

یک هفته گذشته بود همه کارهای رفتن لیندارو اماده کرده بودم٬نمیخواستم بره اما جونش برام مهم تر بود.

 

 

دلش نمیخواست بره اما من بهش گفته بودم داداشتو پیداکنم میام پیشت.

 

روز وشب نداشتم خورد وخراک نداشتم همش دنبال اون ساواش بیشرف میگشتم…

 

– بابا…

 

برگشتم وبه لیندا که بابغض بهم نگاه میکردچشم دوختم

 

– جان؟

 

– میشه پیشت بمونم؟

 

– ساعت 5پروازته دخترم اونجا برات خونه خریدم راننده میبرتت درستم همونجا میخونی باشه؟

 

اومد پیشم وخودشو انداخت توی بغلم که بغض کرده بودم ودستمو روی موهاش کشیدم

 

– نبینم ناراحت باشی.

 

– مواظب خودت باش بابایی.

 

– باشه دخترنازم.

 

“لیندا“

 

اصلا دوست نداشتم برم اگر بلایی سربابا میومد چی؟من میمردم من طاقت ندارم بابامم ازدست بدم.

 

روی تختم نشستم وبی اختیار ازگوشه چشمم روونه شد.

 

دلم میخواست ماهم مثل بقیه زندگی عادی داشته باشیم اما مثل اینکه زندگی کردن حق مانیست…

 

 

باتقه ای که به درخورد فوری اشکامو پاک کردم وبلند شدم که عمو توی چهارچوب درنمایان شد

 

– پاشو عزیزم پروازت دیرمیشه.

 

– میشه نرم؟

 

– نه عزیزم پاشو اینطوری خیال بابات هم راحت تره.

 

شالمو روی سرم انداختم وبلند شدم وچمدونم رو به دست گرفتم

 

– بابا باهام میاد؟

 

– مگه میشه نیاد اخه عزیزم بیا…

 

– شما برین منم میام.

 

– باشه.

 

از در بیرون رفت منم سمت کمدم رفتم وکشو رو باز کردم ونگاهی به فلش انداختم.

 

شاید این میتونست به بابا کمک کنه که سورنا رو زودترپیدا کنن.

 

سمت در ورودی راه افتادم ودرو باز کردم.

 

 

 

 

 

بابا داغون شده بود٬خیلی لاغر شده بود وحالش اصلا خوب نبود الان حدود دوماهی هست که ازمرگ پروانه گذشته اما بابا هنوز به خودش نیومده ولباسای مشکی اش رو درنیاورده.

 

– بابا میشه قبل رفتنم صحبت کنیم؟

 

بابا اومد سمتم ودستشو دوطرف شونه ام گذاشت ولبخند مهربون ومصنوعی زد

 

– بگو عزیزم.

 

– راستش…من یک هفته پیش یک چیزی تو اتاقت پیداکردم.

 

– چی؟

 

– اینو…

 

فلش رو سمتش گرفتم که اخمی میون ابروهاش شکل گرفت وسرشو بلندکرد زل زد به من.

 

– این چیه؟

 

– فلش…توی این فلش نشون داده که…

 

عماد اومد سمتمون وگفت:

– داداش داره دیرمیشه.

 

– باشه وایستا…بگو دخترم بگو.

 

– نشون داده که…

 

شک داشتم که بگم یانگم اما باید به بابا میگفتم باید مفهمید…

 

– مست شدن اون شبت عمدی بوده.

 

دوتاشون باهم لب زدن:

– چی؟

 

سری تکون دادم وگفتم:

– اره همش کاره ساواش بوده کارشوهرسابق پروانه.

3.8/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x