رمان وارث دل فصل دوم پارت ۲۷

 

موهامو پشتم ریختم واب پاشم رو برداشتم وهرچی داخلش بود رو ریختم روی سرش که بلندشد وازم گرفت

 

– ببین بچه جون فکر کردی کی هستی ها؟

 

– دستمو ول کن اخ تومیدونی من کیم؟

 

– اره میدونم بچه بابات.

 

– پاره نشی ازخنده.

 

– نخ وسوزن دارم.

 

– بیار بدوزم.

 

– واسه اونش مشکلی ندارم چون زیادن.

 

مشتی به شکمش زدم که گفت:

 

– کدوم کلاس رفتی اخ.

 

– ایران بود.

 

موهامو چنگ زد به دستش که اخم رفت هوا.

 

– هرچی نمیخوام توهین کنم اما تودلت میخوادا.

 

جیغ بنفشی کشیدم که دستشو گذاشت دم دهنم منم مدام اوم وایم میگفتم که دستشو برداره.

 

– نفهم خر٬خونه من بغل خونه توعه بزه منم خواستم از شرابجیم خلاص بشم دیوار به دیواریم فهمیدی؟اومدم دزدی عمت یاخالت؟

بعدش پریدم اینجا وتوی جیغ جیغو رو دیدم.

 

کمی اروم شدم٬دستشو از دهنم برداشت منم گفتم:

 

– خب پس بادیگاردای من کوشن؟

 

– سرکوچه ایستادن دارن باخواهر جناب صحبت میکنن..

 

– میشه گمشی؟

 

– راهو بلدم.

 

لبخند دندون نمایی زد که خواستم

 

 

 

مشتی نثارش کنم اما دستمو گرفت

 

– باشه میرم وحشی خانوم.

 

– بروبذار باد بیاد

 

– چشم.

 

از در بیرون رفت منم عصبانی نشستم روی صندلی وفوشی نثارش کردم بچه پرو.

 

رفتم داخل ومشغول خوندن لغاتم شدم که بابا پشت خط بود.

 

– الو سلام بابا جونم دلم برات خیلی تنگ شده.

 

صدای خسته اش به گوشم خورد:

 

– سلام دخترم خوبی عزیزم؟

 

– خوبم خوبم شماخوبین؟

 

– قربونت چه خبر همه چیزخوب پیش میره؟

 

– اره خوبه.

 

– کسی مزاحمت نمیشه که؟

 

به اون مزاحم عوضی فکر کردم ولب زدم

– نه چیزمهمی نیست.

 

– از معلمات ومحافظات راضی؟

 

– اره خوبن.

 

– باشه عزیزم خیلی مواظب خودت باش

گلم باشه؟

 

– چشم.

 

کلی با٬بابا صحبت کردم وبراش از روزمرگی هام میگفتم.

 

بعد دوساعت فک زدن بلاخره گوشیو قطع کردم.

 

واقعا حسش نبود برای همین بالا رفتم وداخل اتاقم شدم وخودمو انداختم روی تخت که به دقیقه نکشیده خوابم برد.

 

 

 

“حامین“

 

ضربه ای به میز زدم که پخش زمین شد

 

– یعنی چی نیست؟من پسرمو میخوام میفهمی؟

 

– داداش تورو خدا اروم بگیر بخاطر لینداهم که شده خونسرد باش بهت احتیاج داره.

 

طول وعرض خونه رو یکی کرده

 

بودم٬دستمو روی شقیقه هام گذاشتم وچنگی زدم بهشون

 

– من شکایتم رو پس گرفتم پس چرا خبری ازش نشد اخه تاکی میخوای بازیم بدی مردک بیشرف.

 

عصبی بودم به قدری که متوجه

هیچ چیز نمی‌شدم

با خشمی بی سابقه و داغون

 

نشستم روی صندلی که عماد سمتم اومد وشونه هام رو ماساژ میداد.

 

امیر لیوان ابی سمتم اوزد که پرتش کردم روی زمین وبلند شدم

 

– خودم دست به کار میشم امروز یا اون میمیره یامن.

 

– چی میگی اخه داداشم؟

 

از اون کارخونه لعنتی بیرون زدم وسمت ماشینم رفتم که عماد دوید سمتم وسر

راهم سبز شد

 

– برو کنار.

 

– نه نمیذارم بری.

 

– میگم برو کنار نمیفهمی زندگیم داره نابود میشه؟

 

#وارث‌دل_پارت814

 

– میفهممت اما…

 

– معلوم نیست داره چه بلایی سر پسرمن میاره میفهمی؟

 

دستامو گرفت وگفت:

 

– نرو کاری نکن که تنها دخترت یتیم بشه تو باید زندگی کنی حق توزندگی کردنه

.

لبخند پراز غمی زدم وگفتم:

 

– زندگی؟من فقط حق…

 

– هیس توروخدا داداش لطفا.

 

به ماشین تکیه دادم وسرمو به چنگ گرفتم.

 

– من باید حساب کتابامو با این عوضی صاف کنم عماد.

 

– باشه داداش ماتمام تلاشمون رو میکنیم باشه؟بیا بریم خونه.

 

ضربه ای به کمرم زد ونشست پشت فرمون منم نشستم بغل دستش.

 

مشغول نگاه کردن به عکس لیندا بودم که نفهمیدم کی رسیدیم.

 

– بیا داداشم.

 

ازماشین پیاده شدم وکلید انداختم وارد خونه شدم.

 

از دوپله تک بالا رفتم و٬وارد خونه شدم وکتم رو انداختم که باصدای گریه نوازدی توجهمون جلب شد.

 

دویدم سمت سالن وبادیدن چهره سورنا داخل تلویزیون هول کردم وقلبم رفت رو دور هزار…

 

– پسرم…

5/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x