رمان وارث دل فصل دوم پارت ۲۹

از اتاق بیرون اومدم وسمت اسانسور رفتم ودکمه اش رو زدم که دستی نشست روی شونه ام.

 

برگشتم وبادیدن اون دخترزیبا

جا خوردم

 

– حامین…وای توچقدر جذاب شدی مرد.

 

از طرز صحبت کردنش فهمیدم کیه.

سوگند!!

بغلش کردم که بلندخندید

 

– انتظار نداشتم اینجا ببینمت چیکار میکنی پسر؟

 

– هی خانوم این پسری که میگی دوتا بچه داره یک دختر 17ساله همراه پسر نوزاد.

 

– اوه دمت گرم بابا خوشم اومد اما اصلا بهت نمیادا.

 

لبخندی به حرفش زدم که دستمو کشوند وبرد داخل اتاق تقریبا کوچکی ونشستیم روی کاناپه.

 

– چی میخوری؟

 

– قهوه تلخ.

 

– چشم.

 

شماره ای گرفت وگفت:

 

– قهوه تلخ واسپرسو.

 

تلفنو گذاشت وگفت:

 

– خب بگو ببینم چیکارا میکنی چرا ایقدر چهره ات غمگینه؟

 

سوگند رفیق شیش دوران بچگیم بود٬هروقت توی هرشرایط وحالی بهش تکیه میکردم.

 

– مفصله توبگو خانوم مهندس ازدواج کردی یاهنوز اون بدبختی که بخواد بگیرتت پیدانشده؟

 

 

 

پوزخندی زد وگفت:

 

– هه من متحلم.

 

– جدی؟

 

– شوخی کردم جدا شدم.

 

– چرا؟

 

– خب… بهم نمیخوریم الانم مستقلم.

 

– خیلی خوبه موفق باشی خانوم کوچولو.

 

– توچه میکنی ازدواج کردی یانه قبلا یکیو دوست داشتی چطور شد؟

 

سرمو پایین انداختم ونفسمو حبس کردم.

 

– بدبختی…

 

– چرا؟

 

بغض توی گلوم گیر کرده بود،سرمو بلندکردم وبهش خیره شدم که بهم نزدیک شد ودستشو روی شونه ام گذاشت

 

– هی پسرچی شد؟ این غم توی نگاهت چیه؟

 

– هی…من یک زن داشتم دلارام از اون دخترم لیندا به دنیا اومد وهمسربعدیم پروانه ک از اون پسرم به دنیا اومد و…

 

کل ماجرارو براش تعریف کردم که خودشو توی یغلم جا کرد ودستشو نوازش بار کشید روی کمرم

 

– من پیشتم همیشه باشه؟

 

سری تکون دادم وبلند شدم

 

– بهتره من برم!

 

بلند شد وگفت:

 

– مشتاقم دخترتو ببینم.

 

لبخندی زدم وگفتم:

 

– نمیدونم الان که فرستادمش انگلیس.

 

– برای محافظت ازش؟

 

– اره تاوقتی اون عوضی رو پیداکنم، اونجا آینده بهتری خواهد داشت.

 

– باشه پس درتماس باشیم.

 

باشه ای گفتم ودراغوشش گرفتم وبعد از اتاقش بیرون رفتم.

 

سمت ماشینم رفتم وپشت فرمون نشستم وکمربندمو بستم وپامو روی پدال گاز فشردم.

روندم سمت خونه…

 

” لیندا ”

 

مشغول خوندن لغات جدیدم بودم روز هابرام تکراری شده بود.

باشنیدن صدای تینا جون بلند شدم ورفتم بیرون.

 

– سلام عزیزم چطوری؟

 

– سلام ممنون توخوبی؟

 

– مرسی گلم بشین برات کلمات جدید رو تدریس کنم.

 

چشمی زمزمه کردم ونشستم روی تخت که دفترشو بیرون کشید وشروع کرد به تدریس کردن…

***

 

این روزا سرم خیلی شلوغ بود وحتی فرصت نداشتم با بابا صحبت کنم.

 

سخت برای کنکورم میخوندم وسرم خیلی شلوغ بود.

 

 

 

هدف های خیلی بزرگی داشتم واراده قوی.

 

روزی 2ساعت فقط وقت برای استراحت داشتم.

 

از پله ها پایین رفتم ونشستم روی کاناپه که زنگ در به صدا در اومد.

بلند شدم وسمت ایفون رفتم وبه

 

انگلیسی بله ای گفتم که صداش که ایرانی بود توی گوشم پیچید.

 

– شنیدم شما ایرانی هستی میشه بیای دم در؟

 

– آ…البته.

 

ایفون رو گذاشتم وشنلمو برداشتم وپاتندکردم خودمو رسوندم جلوی در ودو باز کردم که خانومی با اندام باریک وزیبا جلوم ظاهر شد.

 

– سلام اسم من ترلان هستش همسایتون.

 

– سلام منم لیندام.

 

دستشو سمتم دراز کرد که لبخندی زدم ودستمو گذاشتم داخل دستش وتعارف کردم بیاد داخل.

 

– برادرم آراد گفت که تو ایرانی هستی منم چون کسیو اینجاها نداشتم گفتم بیام پیشت اشنابشیم.

 

– اها اراد؟

 

– اره.

 

روی صندلی های زیر الاچیق نشستیم که ترلان کل حیاط ونمای خونه رو زیرنظر گرفت

 

– خیلی زیباست تو تنها زندگی میکنی؟

 

– بله.

 

– اها…منو برادرم باهم زندگی میکنیم ومادرمم سوئد هستش وپدرم فوت شده.

 

– خدابیامرزتشون.

 

– ممنون.

 

– چی میخوری عزیزم؟

 

– هیچی دستت درد نکنه.

 

– اینطوری که نمیشه

 

دستشو روی دستم گذاشت که باتعجب به دستش چشم دوختم که فوری دستشو برداشت وگفت:

 

– چیزی نمیخواد م…ن اومدم توروببینم.

 

– باشه.

 

– چندسالته؟

 

– آم…17توچی؟

 

– من19.

 

زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم خونم رو به اتاق عمل انتقال دادم. بچه فقط دستش بریدگی داشت که با عمل و بخیه زدن خون ریزیش بند اومد.

 

_ بیا اینو بخور رنگت بدجور پریده!

 

قوطی رانی رو از عماد گرفتم و یک نفس سر کشیدم. لیندا دستی که با چسب و پنبه بسته بود رو نوازش کرد.

 

_ پروانه قویه از پسش برمیاد!

 

رانی رو نزدیک دهنم بردم که در اتاق عمل باز شد و دکتر با چهره‌ی آشفته‌ای مشغول درآوردن ماسکش شد.

 

+ چیشد؟ دکتر باشمام؟ پروانه حالش چطوره؟

 

با ترس و لرز از روی صندلی پا شدم. دکتر عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و لیندا پر اضطراب سوالم رو تکرار کرد.

 

_ چیشد؟

 

تقریبا همه به دهن دکتر چشم دوخته بودیم. فقط یک کلمه رو شنیدم…

 

_ متاسفم!

4.2/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x