رمان وارث دل پارت ۱۰۲

 

 

 

_لازم نکرده من می دونم کی ام..

همه چی رو می دونم حتی اینی که هستم می دونم کی هستم

تو نمی خواد به من یاد اوری کنی

من می فهمم کی ام و چی ام تو از اینجا برو من تنها کسی رو که نمی خوام تویی..

تویی که اعصابم رو خورد کردی از اینجا برو..

قلبم فشرده شده بود اشک هام با شدت بیشتری روی گونه هام روون شده بود.

 

ناباور بهم نگاه کرد با نگاه چپه ای گفت :یعنی چی!؟

نمی فهمم تو از کجا همه چی روفهمیدی..

ریلکس شده پلکی زدم خواستم حرف بزنم که

یاد بابام افتاد..با چشم های پر تنفر بهش نگاه کردم….

_اون کسی که همه کس من شده

پشت منه..

یه مرده از جنس توعه اما مهربون تر و قشنگ تر از توعه..

دوسش دارم قراره بشه تموم کسی دارم.

بعد مامان گلی و بابا قمبر

اون تموم وجود منه..

 

با حالت عصبی بهم نگاه خودش رو کشید جلو

دستی به فکم زد و محکم فشار داد

با دندون های رو هم اومده گفت :

جلوی من داری از یکی دیگه حرف می زنی چطور می تونی!؟

نیشخندی توی اوج درد زدم

 

_می زنم چون اون مرد پدرمه من هویت دارم امیر سالار دیگه نمی ذاره

هر غلطی انجام بدی..

اینو گفتم که سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت : نه نه امکان نداره..

تو داری دروغ می گی..

ریلکس شده بهش نگاه کردم

_که اینطور باشه بهت ثابت می کنم

صبر کن بیاد

می فهمی کی دروغ می گه کی دروغ نمی گه..

 

****

امیر سالار

 

 

نگاهی به مرد رو به روم انداختم چقدر برام اشنا بود

کم کم یادم اومد این مرد شوهر خاله

بود..این همه سال زنده

بود من نمی دونستم!؟

با قلبی پر از استرس خودم رو کشیدم جلو و گفتم : کوروش خان

شما زنده ای..

 

کوروش خان نگاهی از سر تا پام کرد

 

 

 

_ تو باید امیر سالار پسر کتایون..

منو می شناخت

ولی باورم نمیشد که زنده باشه

با چشم هایی که از حدقه در بیاد گفتم : اره ولی شما چطور توی اون تصادف که گفتن شما کشته شدین!؟

 

ریلکس شده بهم نگاه کرد

_تا قبل پیدا کردن دخترم ماهرخ

می گفتم چرا نمردم چون خانواده ام رو از دست داده بودم

بعد ها دلیلش رو فهمیدم که برای

چی زنده موندم

چون ماهرخم بهم احتیاج داشت..

الان هم بهم زنگ زد اومدم اینجا

انگار مشکل درست کردی پسر جان..

 

چشم هام رو گذاشتم روی

هم دیگه..

_شما از چیزی خبر ندارین..

لباش رو به حالت نیشخند باز کرد : دارم

ماهرخ از همه بهم گفته الان هم

اومدم ببینم مشکل چیه..

 

خودم رو عقب کشیدم دستم رو سمت جلو اشاره کردم و گفتم : بفرمایید..

منم از خدامه که این مشکل رو حل کنیم..

بفرمایید خواهش می کنم.‌‌

 

****

 

کوروش خان اخم پررنگی کرد و گفت : الان برای بردن بچه هات اومدی!؟.

خودم رو تکون دادم و گفتم : لطفا قشنگ درک کنید من چی می گم

حرفم رو اصلاح میکنم

من برای بردن زن و بچه هام

اومدم..

 

نیشخندی زد

_خوب دختر من زن صیغه ای توعه

هنوز اسمشم وارد شناسنامه نکردی نه!؟

می خواست نقطه ضعف بگیره

اما منم امیر سالار بودم

سرم رو به چپ و راست تکون دادم

و گفتم : نه

_پس حقی نسبت به دختر من نداری

تا اسمش رو وارد شناسنامه کنی..

می مونه بچه ها

 

 

 

میمونه بچه ها که به گفته ی دخترم تو خیلی وقتی که سراغی ازشون نگرفتی موقع سختی هاشون کنار دخترم نبودی دنبالشون گشتی و همینطوری ولشون کردی..

الان هم هیچی نیست و تو نمیتونی ادعایی در مقابل این بچه ها داشته باشی..

اگه بچه ها رو دوست داری اول دختر من رو باید عقد دائم کنی بعد هم یه خونه اینجا بگیریم و به دور از روستای مسخره و اون زنت اینجا باهاش زندگی کنی..

این طوری دخترم میتونه به درس و مشق و بچه هاش برسه..

اونجا هم زنت راحت باش هیچ دغدغه و فکر مشغولی نداره..

اگه این شرایط رو قبول داری که میتونی ادعایی در مقابل ماهرخ و این بچه ها داشته باشی اگه هم نه همین الان باید از اینجا بری..

 

اخم پررنگی کردم

_ تمام زندگیه من همون روستاست نمیتونم ولش کنم بیام تو شهر زندگی کنم..

کوروش خان خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد

 

_ نه خوشم اومد کتایون خوب به سر بزرگ کرده درست مثل پدرت با سیاست میری جلو و به فکر همه چیز هستی..

ولی دختر من جزء اموالت نیست من تازه پیداش کردم و خیلی هم مراقبتش هستم…

پس نمیزارم که تو هر بلایی خواستی دوباره سرش بیاری..

 

چشمانم رو گذاشتم روی همدیگه فقط همین یکی رو کم داشتم.

_ کوروش خان من چیز زیادی از شما نمی خوام من حق ندارم که بچه ها رو داشته باشم..

_ دختر من حق نداشت که توی زمان سختی ها تو کنارش باشی!.

_ نشد چون این دختر خانم شما فرار کرد منم تو کما بودم خود شاهد بود که بعد از چند ماه حافظه ام رو به دست آوردم‌.

_ خوب این حق رو بهت میدم ولی الان من راه گذاشتم جلوی پات اگه دختر منو دوست داشته باشی این کارو می کنی..

 

نگاهی بهش کردم و گفتم : متاسفم من نمیتونم روستام رو ول کنم و بیام اینجا..

_ پس تو هم دخترم و بچه هات رو فراموش کنم..

_ ماهرخ رو میتونم ولی بچه ها رو نه رو با خودم میبرم..

 

****

ماهرخ

 

از حرفی که آشفته و عصبی شدم با دنداونهای رو هم اومده خودم رو بالا کشیدم و بهش خیره شدم..

 

_ من یه تار موی بچه هام رو بهت نمیدم چه برسه به این که سه تا بخوای ببری…

اصلا گمشو همون جایی که بودی چی از جونم میخوای چرا نمیزاری که زندگی کنم من خودم با بچه هام این چند سال هیچ کاری نکردم عین تو عوضی نبودم..

کم تو زندگیت نکشیدم که دوباره بیام تو زندگیت..

تو چه کار برای من کردی

 

 

 

حالم داشت بد میشد چرا این مرد دست از سر زندگی من و بچه هام بر نمیداشت..

داشتم از می افتادم که مامان گلی از جاش بلند شد اومد کنارم ایستاد و دست رو شونه هام گذاشت و گفت : آروم باش دخترم چرا این همه حرص میخوری!؟

الان حالت بد میشه ها..

 

سرم رو بالا پایین کردم و گفتم : بگو از اینجا بره نمیخوام ببینمش این‌جاست داره حالم بد میشه…

اشک از چشماش شروع کرد به اومدن…

اشکهام تند تند می اومد..

 

دلم میخواست دندوناشو توی دهنش خورد کنم پرو پرو اومده بود از بردن بچه ها حرف می زد…

 

مامان گلی سری تکون داد و دوباره نشوند منو..

_ آروم باش عزیزم کوروش خان برای همین تچده اینجا که همه چیز رو درست کنه..

 

_ هیچی درست نمیشه مامان این مرد اومده بچه های من رو از من بگیره..

من چقدر برای این بچه‌ها زحمت کشیدم..

لعنت بهش…

 

نتونستم آروم بشم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن…

 

 

****

 

اومدم توی اتاق نشستم امیر سالار هم پشت سرم اومد..

کوروش گفته بود که بیاییم و با هم صحبت کنیم..

چشمام رو روی حلقه چرخوندم ..

_ حرفتو بزن و از اینجا برو سردردم خیلی حالم رو بد کردی

_باشه..

 

قلبم شروع کرد به کند زدن ازاون حالت نگاهش ترسیدم..

با اب دهن قورت داده شد گفتم : ببینم هدف از اومدن به اینجا چیه….

 

_ ماهرخ ببین من نیومدم دعوا کنم..

فقط اومدم تو و بچه ها رو از اینجا ببرم فکر نمی‌کنم که کار اشتباهی کرده باشم

 

4.2/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x