رمان وارث دل پارت ۱۰۳

 

 

 

فکر نکنم کار اشتباهی بوده باشه
نیشخند پررنگی زدم و سرم رو تکون دادم
_تو واقعا حال بهم زن ترین کسی هستی که دیدم
اوایل ما وجود نداشتیم الان ما شدیم ما ‌…واقعا خیلی ادم بیشعوری هستی…
از اینجا برو خواهشا از اینجا برو

خندید
_من جایی نمی رم دختر خوب
من بچه هام رو می خوام گفتم از تو میشه گذشت
اما از پسرام نه…
پس بگو دردش پسراش بود
هیستریک خندیدم : پس بگو تو دردت پسراس حتی دلارام هم برات مهم نیست…

_چرا بچه هام خیلی مهم هستن
هیچ کدومشون رو فرق نمی ذارم
همشون برام مهمن
رفتم توی سینه اش با چشم های پر از اخم بهش خیره شدم ‌…
_من بچه هام رو نمی دم سالار اونا بچه های من هستن نه اونا نه کس دیگه ای..
اونا برای من هستن..
_پس توام برای من هستی…
تا بفهمم چی گفت سرش رو جلو اورد
و لباش رو گذاشت روی لب
هام…
منم همینطور بهش نگاه کردم..

***

دستی به قفسه ی سینه اش زدم
و پسش زدم
خوب شد پریود بودم وگرنه کارش
رو انجام می داد
با اخم های تو هم رفته گفتم :توحال بهم زن ترین کسی هستی که دیدم توی این موقعیت..
خندید..

کامل از روم کنار رفت
_خواستم یاد اوری کنم که شوهرتم
و باید تمکین کنی ‌‌
_اشغال حال بهم زن…
اخ دلم می خواست دندوناش رو توی
دهنش خورد کنم…
زیر دلم درد می کرد با صورتی جمع شده خودم رو بالا کشیدم

 

زیر دلم درد می کرد با صورتی جمع شده خودم رو بالا کشیدم و با چشم های پر از غیض بهش نگاه کردم
دلم می خواست دندوناش رو خورد کنم توی دهنش…
پسره ی خراب می خواست بااین همه گندی زده با من وارد رابطه بشه..
رفتم اروم لباس هام رو پوشیدم
و گوشه اتاق دراز کشیدم..

زیر دلم فیجیع درد می کنه خودم رو کش دادم
تا به شکم بخوابم که دوباره اومد
بالاسرم….. گفت: می خوای زیر شکمت رو ماساژ بدم!؟
_نه فقط از اینجا برو…
نیشخند پررنگی زدم و بعد خودم رو تکون دادم و اروم حرکت کردم
حالم واقعا داشت بهم می خورد…
برعکس حرفی که زده بودم کنارم نششت..

نگاه براق شده ای بهم کرد
و بعد دستش رو اورد زیر دلم و شروع کرد به ماساژ داد منک حریف این نشدم که کاری پسش بزنم و بگم برو
کنار….

****

سالار

با حرص به پسره ی رو به روم نگاه کردم…
این پسره کی بود که ماهرخ این همه باهاش صمیمی بود
خودم رو کشیدم جلو و دستی به بازوش زدم تکونی بهش دادم و از جام بلند شدم…

_معرفی نمی کنی عزیزم!؟
ماهرخ برگشت سمتم نگاه عمیقی بهم کرد و گفت : بله
ایشون پسر عموی من نریمان هستن
نریمان ایشون هم..
_شوهرش هستم
نمی دونم چرا این همه زود واکنش نشون دادم
نریمان با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد…

 

ماهرخ هم با حرص بهم نگاه می کرد
اسوده و خونسرد دستم رو جلو بردم
رو به روی نریمان گذاشتم و گفتم‌ : خیلی خوشبختم نریمان خان
نریمان با مکث و چهره ای که رو خندون بود

دستش رو جلو اورد و گذاشت توی دست من…دستم رو بالا پایین کردم
_خیلی خوشبختم اقا امیر
از شما شنیده بودم ماهرخ از شما بهم گفته
نگاه تیزی بهش کردم….
بااین پسره درد و دل کرده بود!؟
ماهرخ اخم ریزی کرد نگاه ازم گرفت…

نریمان رو به داخل دعوت کرد
انگار خیلی صمیمی بودن منم دنبال سرشون حرکت کردم
نریمان وارد خونه شد ماهرخ هم خواست وارد خونه بشه
که مچ دستش روگرفتم و با اخم های تو هم رفته گفتم : تو کجا!؟
با حالت سوالی گفت : چی من کجا!؟..
_باهات کار دارم باید سوال هایی. جواب بدی..

کامل برگشت سمتم دست به سینه شدم و گفت : خوب می شنوم چی می خوای بگی!؟
در رو بستم و از خونه فاصله اش‌دادم…

_این پسره کی بود!؟
_شنیدی که پسر عموم بود
_باهاش صمیمی بودی
_معلممه برای کنکور داره اماده ام می کنه معلومه که باهاش صمیمی هستم..

هرچی می گذشت چیزای جدیدی می شنیدم…
خودم روبهش نزدیک کردم.
_کنکور معلم خصوصی جالبه داری
پیشرفت می کنی
خندید : یس فکر کردی به پای تو می مونم!؟
نه عزیزم منم پیشرفت می کنم
الان هم باید برم معلم عزیزم اومده نباید تنهاش بذارم
می خواست لج منو در بیاره اومد
که مچ دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم..
همینکه رسید بهم لباش رو بین لبام گرفتم و عمیق بوسیدم و گفتم : یادت نره که
شوهرت منم الان هم برو
مراقبتم عشقم..
بعد دستی دور کمرش حلقه کردم و‌ سمت جلو حرکت کردم…

اونم تقلا می کرد که ولش کنم
منم به کارم ادامه می دادم

****
مریم

دلم برای امیر سالار تنگ شده بود
رفته بود دنبال اون دختره بااینکه ناراحت شده بودم اما مامان گفته بود که اروم باشم
باهم شروع کردم به حرکت کردن…
رفتم سمت گوشیم

نمی دونستم زنگ زدن کار درستیه یا نه اما دل روزدم به دریا و شماره اش رو گرفتم

 

شماره اش رو گرفتم قلبم شروع کرد به کند زدن حالم داشت بد میشد چرا جواب نمی داد…
توی فکر بودم که یهو گوشی
جواب داده شد
_الو
صدا صدای یه زن بود کمی مکث کردم
فکرم می گفت که ماهرخه اما دلم قبول نمی کرد
صدا دوباره گفت :الو چرا جواب نمی دی!؟

از این صدا متنفر بودم
با غیض به حرف اومدم : تو کی هستی!؟
گوشی رو بده امیر سالار.
چند لحظه سکوت کرد : الو باتوام گوشی رو بهش بده….
_مریم..
شنیدم اسمم رو صدا زد پس خودش بود نیشخند پررنگ شده ای زدم و گفتم : اره خودمم بهش بده گوشی رو…
خندید

_عشقت رفته حموم برای ادای غسل..
اومد بهش می گم زنگ بزنه
با حالت گیجی گفتم :
غسل چی!؟
_غسل چی به نظرت ؟؟ نگو که هیچی نمی دونی‌..
اومد می گم زنگ بزنه…
گوشی رو قطع کردم هرچی خواستم بگم توی دهنم موند…

با حرص نگاهی به گوشی انداختم و گفتم : لعنتی ‌..
بی اراده بغض کردم و سرم رو پایین
انداختم

_دست مریزاد اقا سالار…
گوشی رو پرت کردم روی تخت و بعد اروم حرکت کردم…

*
امیر سالار

از حموم اومدم بیرون حوله رو دور کمرم پیچیده بود
برگشت سمتم با دیدنم نگاه زوم شده ای بهم کرد…
لبخندی زدم و گفتم : پسند شد!؟
اخم پررنگ شده ای کرد و گفت : نه
زنت زنگ زد گفتم رفتی غسل

نیشش رو باز کرد و ادامه داد و گفت : کرم ریختم
گفتم غسل واجب داری بدبخت ذهنش منحرف شد…

 

4.3/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیلی رحیمی
1 ماه قبل

مریم واقعا چی فکرمیکنه؟بعده۳تابچه که امیدسالار ازماهرخ داره وگذشته ازشبهای که خود مریم ماهرخ رااماده میکردمیفرستاد پیش امیر تاصبح ازش ماهرخ بایدتمکین میکردتازه بعده این همه اتفاق یادش افتاده امیربهش نکنه خیانت میکنه..عجب خنگ حسودی بسوز تابسوزی مریم عفریته همش که نبایدماهرخ حرص بخوره😃😃😃😂😂😂😆😆😆😆😆

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x