رمان وارث دل پارت ۲۱

 

 

-ببینم هنوز خبری از بارداری نشده!!؟

صاف نشستم.

ارباب نگاه کجی بهم کرد.این هفته کلا باهام رابطه داشت.

 

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-هنوز که هیچ علائمی ندارم.

خانم پوفی کشید و‌ دوباره مشغول شام خوردن شد.

منم زیر نگاه های عجیب ارباب دوباره شروع کردم به شام خوردن.

 

غذا که تموم شد کنار خانم نشستم ارباب هم رفت بالا تا به بعضی از کارهاش برسه.

خانم شروع کرد به تعریف گذشته اش و عشق و‌عاشقی که با بابای ارباب داشته.

دیگه داشتم خسته میشدم‌

 

خمیازه ای کشیدم که خندید و گفت :

-خیلی حرف زدم حتما خسته ات کردم دخترم.

لبخند زوری زدم و گفتم :

-نه چه خستگی.

سری تکون داد و گفت :

-برو دخترم تعارف میکنی.برو بخواب شبت بخیر.

 

از خدا خواسته از جام بلند شدم و گفتم :

-شب شما هم بخیر خانم.

از پله ها رفتم بالا.

خیلی خوابم می اومد.

 

در رو که باز کردم با ارباب سینه به سینه شدم.

خواستم بیوفتم که دستی دور کمرم حلقه شد و‌ محکم نگهم داشت.

 

با شیطنتت گفت :

-چقدر برای بودن بامن هولی دختر.

با حرص گفتم :

-خوابم میاد امیر سالار.

 

نچی کرد.

منو از در فاصله داد و بعد در رو بست.

تو این یه هفته هر شب رابطه یه ذره اذیتم کرده بود‌.

امیرسالار منو بین خودش و در گیرانداخت.

 

نگاه خماری بهم انداخت و لب زد :

-امشبم باید تمکین کنی.

 

حالت زاری به چهره ام دادم اما امیرسالار توجه ای نکرد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم.

سرش رو جلو اورد و‌ مک عمیقی از لبام زد و….

 

****

امیرسالار بی حال کنارم افتاد.

خیلی درد داشتم.

تو خودم جمع شدم.ارباب بعد چند دقیقه چشم هاش رو باز کرد.

با دیدن صورت پر درد من سمتم اومد و کشیدم تو بغلش.

شروع کردم به لرزیدن.

 

پیشونیم رو بوسید و گفت :

-درد داری!!؟

نمی دونم چی بود ناز کردن یا یه چیز دیگه چون بی اختیار لب زدم :

-اره درد دارم.

 

 

 

 

ارباب دستی زیر دلم کشید و اروم شروع کرد به مالیدن زیر دلم.

 

هربار که با ارباب رابطه داشتم زیر دلم فجیع درد می کرد انگار که اولین بارمه که رابطه دارم.

نمی دونم چی شد که با دست های گرم ارباب به خواب عمیقی فرو رفتم.

 

صبح که بیدار شدم خبری از ارباب نبود.

عادت کرده بودم ارباب هرروز می رفت.

ملافه رو دور خودم پیچیدم.

دلم میخواست این رابطه ها که پشت هم داشتیم نتیجه داده باشه و من حامله شده باشم.

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم.

حدود رب ساعتی طول کشید تا دوش بگیرم.

از حموم که اومدم بیرون سمت کمد رفتم و یه لباس پوشیدم‌

 

همینطور در حال پوشیدن لباسام بودم که در باز شد.

نگاهم بالا اومد.

با دیدن مریم ابروهام بالا پرید.

نگاهی پر حرصی به وضعیتم کرد.

 

نیشخندی زدمو گفتم :

-مگه اتاق در نداره که در نمیزنی!!؟

 

با خشم اومد جلو و گفت:

-خفه شو دختره پتیاره اینجا اتاق شوهرمه هر طور که بخوام وارد میشم.

 

دکمه ی لباسم رو بستم و‌ نچی نچی کردم و‌ جواب دادم :

-اتاق شوهرت نه.

اتاق منو شوهرم..

فعلا اینجا اتاق منم هست پس نباید بدون اجازه واردشی.

مخصوصا که الان چند شبه خیلی بهم نزدیک شدیم.

چشمکی بهش زدم.

حرصی شد بینهایت…

 

****

 

مریم

 

با شنیدن حرف هاش قلبم داشت از جا کنده میشد.

این یعنی چی!!؟

امیرسالار یه هفته باهاش خوابیده بود درحالی که منو پس زده بود!!؟

این یعنی امیرسالار ازدستم پریده

 

ماهرخ دستی به شکمش کشید و با مرموزی گفت :

-خبر نتیجه ی این رابطه هم تا چند وقت دیگه میفهمی‌.

 

نفس عمیقی کشیدم.

با انگشت اشاره گفتم :

-فقط بشین و تماشا کن بذارم به راحتی جولون بدی.

من کاری میکنم که امیرسالار از خونه پرتت کنه بیرون دختره ی هرزه.

 

 

خنده ی بلندی سر داد.از خنده اش حرصم گرفت.

 

-باشه باشه منتظر تلاشت هستم حالا گورت رو از اتاقم گم کن بیرون.

 

حرصی نگاهی بهش انداختم و‌از اتاق زدم بیرون.

ازاین حرف هاش پشیمون میشد نمی گذاشتم همینطوری پیش روی کنه.

رفتم سمت اتاقم باید امشب هرطور شده بود امیرسالار رو می آوردم پیش‌خودم‌.

 

****

 

امیرسالار

 

با سهیل داشتیم تو شهر می گشتیم.

خیلی دلم گرفته بود.

رو کردم به سهیل و گفتم :

-ببینم پایه هستی یه چندتا جام باهام بدی بالا!؟؟

 

سهیل ابرویی بالا انداخت و گفت :

-اره ارباب اما مگه تو شهر هست!!؟

نیم‌نگاهی بهش کردم و لب زدم :

-اره همین نزدیکیاست برو بهت میگم.

چشمی گفتم و روندم….

 

ارباب اخرین پیک رو زد بالا.

دستش رو گرفتم کاملا مست شده بود و‌ اختیار از کف داده بود.

-ارباب بسه دیگه بریم.

خنده ی بلندی سر داد و دستش رو کشید بیرون و با صدای کشداری گفت :

-وــلم کـن هنوز میخوام بخورم.

 

با کلافگی شیشه ی شراب رو از جلوش چنگی زدم و‌گذاشتم روی میز کناری.

زیر بغلش رو‌گرفتم و کمک کردم که از جاش بلند شه.

تا رسیدیم به ماشین به نفس نفس افتاده بودم.

الحق سنگین بود.

ارباب رو بزور نشوندم روی صندلی هنوز داشت حرف می زد اما از حرف هاش چیزی نمی فهمیدم.

خداروشکر که من خیلی نخوردم وگرنه کارمون زار بود…

سمت خونه روندم حدود یک ساعت بعد رسیدیم به روستا.

ماشین رو داخل بردم

عجیب اینجا بود که ارباب هنوز خوابش نبرده بود.

 

خنده ای کرد و گفت :

-چقدر اینجا شبیه خونه ی خودمه.

خنده ام گرفته بود.

 

_خوب خونه ی خودته ارباب.

 

تا به خودم بیام از ماشین پیاده شد.

با‌نگرانی پریدم پایین و خواستم برم سمتش که دستش رو جلو اورد و لب زد :

 

 

 

-نیا جلو خودم می تونم برم

پوفی کشیدم.

به ناچار ایستادم.شروع کرد به راه رفتن.

هوشیار تر از قبل شده بود..

یه حسی میگفت دنبالش برو اما اینقدر

خسته بودم که بیخیال شدم.

ارباب که رفت داخل خونه منم درای ماشین رو قفل کردم و سمت الونک خودمو نازگل به راه افتادم.

 

****

 

راوی

 

امیرسالار وارد خونه شد.

تا حدی اطراف رو درک می کرد اما نه اونقدر زیاد.

مرضیه از صدای در وحشت زده از آشپزخونه زد بیرون.

یعنی دزد اومده بود.

با ترس به ادمی که داشت می اومد جلو چشم دوخت.

کمی بعد فهمید که اربابه تعجب کرد.

انگار حالش خوب نبود.

از طرز راه رفتنش فهمید.

رفت سمت امیرسالار.

امیرسالار صدای راه رفتنی به گوشش رسید.

سرش رو برگردوند.با دیدن یه زن چشم‌هاش برقی زد!!

 

خنده ای سر داد و گفت :

-تو حوری بهشتی هستی!!؟

چه خوشگلی!!؟

مرضیه چشم هاش گرد شد.

جلل خالق پیش خودش گفت “این اربابه ”

 

مرضیه با تعجب لب زد :

-حالتون خوبه ارباب!!؟

 

امیر سالار اومد سمتش :

-نه امشب مست کردم.

 

مرضیه با شنیدن این حرف چشم هاش برقی زد.

فکر شیطانی مثل رعدی از جلوی چشم هاش گذشت.

این می تونست خیلی خوب باشه.

فرصت خوبی برای آسیه.

پس با لبخند مرموزی رفت سمت امیرسالار.

 

با لحن اغواگری گفت :

-ارباب من شما رو پیش مریم خانم می برم دنبالم بیاین.

 

امیرسالار با شنیدن این حرف چشم هاش برقی زد.

مریم!!؟

چقدر دلش براش تنگ شده بود.

خودش رو کشید جلو و گفت :

-کجاست منو ببر پیشش دلم براش تنگ شده بود.

 

مرضیه لبخندی زد و‌ دست امیرسالار رو گرفت و گفت :

-دنبالم بیا ارباب من می دونم کجاست.

بعد سمت اتاق خودش و آسیه رفت.

برای بدست اوردن این عمارت باید از خیلی چیزا می گذشت حتی از دخترش.

 

 

 

مرضیه در رو باز کرد و وارد اتاق شد.

 

ارباب با دیدن آسیه که غرق در خوابه چشم هاش برقی زد.

 

خنده ای سر داد و لب زد :

-این مریمه!!؟

چرا تغییر کرده…

 

مرضیه با نگاه براق شده ای لب زد :

-چون جوون تر شده اقا حالا من تنهاتون می ذارم.

 

امیرسالار قهقه ای زد.

مرضیه از اتاق بیرون رفت و‌ اروم در رو قفل کرد.

به اونچه که می خواست رسیده بود.

آسیه با صدای خنده ای تکونی به خودش داد و چشم هاش رو باز کرد.

 

با دیدن یه هیکل تو تاریکی قلبش قالب تهی کرد و‌ ترس سراغش اومد.

از جاش بلند شد دقیق تر نگاهی انداخت.

 

زیر لب گفت :

-ارباب!!؟

 

باورش نمیشد.امیرسالار تلوتلو خوران خودش رو سمت اسیه رسوند.

اسیه از خدا خواسته تو جاش ایستاده بود.

مگه نه اینکه به ارزوش رسیده بود.

امیرسالار دستی به چونه ی اسیه کشید.

فهمید زن مقابلش مریم نیست اما خوب داغ بود و‌ پر نیاز.

سرش رو کج کرد.

اسیه چشم هاش رو بست.با نشستن لب های امیرسالار روی لبهاش به ارزوی چندین ساله اش رسید و خودش تمام و کامل در اختیار اربابش گذاشت و این چنین بود آسیه ام با دنیای دخترانگی خداحافظی کرد و وارد دنیای زنانگی شد.

در این صورت موج جدیدی در عمارت ارباب شروع شد.

موجی که زندگی همه رو دگرگون کرد

 

****

 

امیرسالار

 

با تابیدن نور مستقیم خورشید به صورتم چشم هام رو اروم باز کردم.

دستی جلوی چشم هام گذاشتم.نور اذیتم کرده بود.

-لعنتی.

خواستم از جام بلند شم که حس کردم دستام دور اندام ظریفی حلقه شده.

 

چیزایی از دیشب یادم بود اما دقیق نه.

نگاهی به اتاق انداختم.

شباهتی به اتاق خودم نداشت!!!

پس اینجا کجا بود ؟؟

 

سرم رو برگردونم با دیدن چهره ی اسیه چشم هام گرد شد.

وحشتی تو کل وجودم سرازیر شد.

با سرعت اسیه رو از بغل خودم زدم کنار.

اسیه چشم هاش رو باز کرد.

با دیدن من ملافه رو دورش کشید و از جاش بلند شد…

صورتش از درد جمع شد.

 

نگاه مات شده ام به وضعیت آسیه افتاد.

اینجا چه خبر بود!!؟

نگاهم به بدن لختم که افتاد چشم هام با حرص بسته شد.

 

بازوی آسیه رو گرفتم و لب زدم :

-دیشب چه اتفاقی افتاد!؟؟

 

-دیشب چه اتفاقی افتاد!؟؟

اسیه با چشم های اشکی گفت :

-ارباب شما دیشب…

حرفش رو خورد و شروع کرد به گریه کردن.

سرم داشت گیج می رفت!!؟

داشت چه اتفاقی می افتاد.

این یه خواب بود.

سرم رو بلند کردم.عصبی بودم.با داد گفتم :

-دِ حرف بزن لعنتی بگو چه اتفاقی افتاد.

من اینجا چکار می کنم!!؟

 

آسیه فین فینی کرد و گفت :

-ارباب من دیشب خواب بودم که شما اومدین تو اتاق من انگار که مست بودین سعی کردم جلوتون رو بگیرم اما نتونستم.

شما هم به من تجاوز کردین هرچی خواستم جلوتونو بگیرم نشد ارباب.

 

هق هق اش اوج گرفت.

عصبی بودم زیاد.

دندونامو رو هم ساییدم.

چطور نتونسته بودم جلو خودم رو بگیرم.

باورم نمیشد اینقدر سست شده باشم.

گریه ی آسیه ام رو مخم بود.

 

با عصبانیت داد زدم :

-خفه شو توام بذار فکر کنم چه گوهی بخورم.

اسیه از صدای داد من خفه شد.

همون موقع در باز شد و‌مرضیه اومد تو با دیدن وضعیت منو دخترش اول با بهت نگاهی بهمون کرد و بعد شروع کرد به جیغ زدن.

تا به خودم بیام همه اومدن.

مریم ،ماهرخ…مامان و دخترا…

 

با دیدن دخترا با اخم داد زدم :

-شما برین تو اتاقتون یالا.

هر سه تاشون ترسیده نگاهی بهم انداختن و رفتن.

مامان از بهت در اومد.اعصاش رو زد روی زمین و گفت :

-اینجا چخبره!؟

این وضعیت تو و اسیه چه معنی میده امیرسالار!!؟؟

شکستن کمر مریم رو حس کردم.

دوبار بهش خیانت کردم.

مامان با صدای جدی گفت :

-امیرسالار.

با توام جواب بده

کلافه دستی تو موهام کشیدم…

مامان از من توضیح میخواست وقتی من هنوز گنگ بودم و پر از بهت.

گفتم :

-نمی دونم مامان نمی دونم چطوری از اتاق آسیه سردرد اوردم‌

خودمم گیجم.

مرضیه روی زمین نشسته بود و توی سرش می زد.

-وای چه خاکی به سرم شد.

بی ابرو شدم.

جواب مردم رو چی بدم.

حرصی شدم رو مرضیه گفتم :

-ساکت شو زن…

بی ابرویی تو خودم جمع می کنم.

-چطوری ارباب چطوری!!؟

نمی دونم چی شد که گفتم :

-عقدش می کنم

صدای چی همزمان ماهرخ و مریم بلند شد :

-چی!!؟

 

****

 

عاقد برای بار سوم خطبه ی عقد رو خوند.

اسیه با صدای ضعیفی باشه ای گفت.

ماهرخ با غمگینی بهم زل زده بود.

مریم هم که اصلا نیومده بود پایین.

حرفی رو که زده بود بهم اصلا یادم نرفته بود.

“هیچ وقت نمی بخشمت

4.2/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • به نظر من نه سرنوشت امیرسالار نه آسیه نه ماهرخ نه مریم نباید خوب بشه
    فقط بچه های امیرسالار و سهیل و نازگل لیاقت خوشبختی رو دارن

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.