رمان وارث دل پارت ۹۹

 

 

 

_ این اسلان احمق خیلی شما رو اذیت کرده براش دارم..

حاج علی اکبر نفس عمیق شده ای ول داد.

 

_هعی یادش بخیر اقا خدا بیامرز همیشه میگفت تا وقتی که کتک بخوری همیشه سر بلندی

 

یکم فکر کن اسلان این هم احمق نباش وقتی جو گیر شدن نیست باید دنبال راهی برای آزادی باشین نه اینکه هی پشت هم تهدید کنی من اومدم دیگه هیچ غلطی نمی تونی انجام بدی…

الان هم خفه شو تا نیومدم زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون..

 

از حرفایی که میزد کل وجودم خشم میشد اومده بود تو خونه ی من داشت منو و تهدید می کرد..

با دندونهای رو هم اومده گفتم : من الکی تهدید نمیکنم اگه بخوام کاری انجام بدم اون کار قشنگ انجام میدم…

الان هم بهتره منو بکشی وگرنه اگه زنده بمونم تا آخر عمرم شده برای کشتن ت دست از تلاش بر نمی دارم اوکی!؟

اینو گفتم کامل برگشت سمتم..

 

دستشو مشت کرد و بعد محکم کوبید توی دهنم

صورتم سمت چپ متمایل شد..

_ تو نباید بمیری باشی تا غلط های کردی سزاش رو بدی..

نترس من هر روز مرگ رو میارم جلو چشمات از امروز شروع میکنیم…

 

***

سالار

 

اخم پررنگی کردم و لب هام رو روی هم دیگه فشار دادم

حاج علی اکبر خیلی حالش بد بود

خیلی کتک خورده بود خودم رو کشیدم سمتش.

 

با چشم های ناراحت شده گفتم : حالت خوبه!؟

سرش رو بالا پایین کرد

و گفت : خوبم پسرم اما من اصلا فکرش رو هم نمی کردم که حالش خوب باشه

چون زیادی ضربه دیده بود و کتک خورده بود.

 

_ این اسلان احمق خیلی شما رو اذیت کرده براش دارم..

حاج علی اکبر نفس عمیق شده ای ول داد.

 

_هعی یادش بخیر اقا خدا بیامرز همیشه میگفت تا وقتی که کتک بخوری همیشه سر بلندی

 

 

 

الان هم طوری نشده پسر من یکم ادم شدم..

اخم ریزی کردم و گفتم : چه حرفا می زنی این حرفا رو نزن حاجی

شما باید استراحت کنید ارش شما رو به عمارت می بره

لبخندی زد و گفت :

باهم می ریم پسرم باید این اسلان

موزی درس درست حسابی

بهش بدیم.

باید تموم خان های روستا بیان تا ببینن چه کار می کنن..

 

سرم رو بالا پایین کردم و گفتم :‌باشه….خودم براش دارم..

می دونم باهاش چیکار کنم

لبخند عمیقی زد و گفت : اوکی..

خودم رو تکون دادم و شروع کردم به حرکت کردن..

 

***

مریم

 

با دیدن بابا و سالار که همراه هم وارد خونه شدن قلبم عین چی توی سینه زد..

اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو

کشیدم جلو

با انگشت اشاره بهش نگاه کردم..

_بابا..

بابا دست هاش رو باز کرد

خودم رو بهش رسوندم بابا رو گرفتم توی بغلم

قلبم عین چی توی سینه می کوبید

نمی فهمیدم که باید چکار کنم..

بابا منو به خودش فشرد

با خنده گفت : بابا جان درد

دارما

از بغلش اومدم‌ بیرون با غمگینی گفتم : اخ بابا

نمی دونید چقدر نگران بودم

الان حالتون خوبه!؟

سری رو تکون داد و گفت : اره دخترم

 

صدای امیر سالار اومد

_خانم باید بابات استراحت کنه

برو کنار ببرمش توی اتاق

سرم رو تکون دادم و گفتم : باشه

 

خودم رو کنار کشیدم امیر سالار هم

بابا رو برد

تا ببرش توی اتاقش ولی حالش خیلی خوب نبود.

 

مامان توی حموم بود منم دنبال سرشون رفتم می خواستم به مامان بگم بابا اومده

این چند روز خیلی رنج خورده بود

اب دهنم رو قورت دادم نفس عمیقی کشیدم و دستم رو جلو و در رو باز کردم..

 

 

 

مامان وقتی بابا رو دید خیلی خوشحال شد..

دلم برای مامان خیلی سوخت بابا رو که دید اشک شوق ریخت

خودم رو کشیدم جلو و گفتم : مامان اروم باش الان چرا داری گریه می کنی!؟

بابا که حالش خوبه چرا داری گریه می کنی!؟

مامان دستی به چشم هاش زد و گفت : چون من دوسش دارم

اگه دوسش نداشتم که این همه خودم رو اذیت نمی کردم

 

بابا اروم خندید و گفت : اره تو راست می گی ببخشید

که ناراحتت کردم الان هم بیا جلو

رفع دلتنگی کنیم

مامان خودش رو کشید جلو و توی بغلش فرو رفت..

 

منم با لبخند بهشون خیره شدم

حس کردم باید تنها باشن

پس با سر اشاره به امیر سالار رفتم

باید بریم اونم

دنبال سرم اومد منم هیچی

نگفتم تا بیاد..

بعد باهم شروع کنیم به حرکت کردن….

 

****

ماهرخ

 

رادمان نگاهی به برگه ی ازمایش کرد

استرس داشتم چرا نمی گفت

جواب ازمایش چیه!؟

_خوب جواب چیه..

 

رادمان سرش رو بلند کرد چشم هاش برق زد

_جواب مثبته!!

چشم هام گرد شد بعد به خودم اومدم

با خوشحالی گفتم : راست می گی ؟؟

خندید..

_اره بیا ببین..

بعد برگه رو گرفت سمتم

_من که سردر نمی یارم..

نگاه چپ چپی بهم کرد و بعد جواب رو بهم نشون داد

 

_اینجا رو می ببینی تایید زده شده

با هیجان گفتم : یعنی

با لبخند بهم گفت : یعنی منو تو دختر عمو و پسر هستیم

با قلبی منقلب شده گفت : وای باورم نمیشه..

با چشمک گفت : خوشحال شدی!!

 

دروغ چرا خیلی خوش حال بودم

_اره خوشحالم

منم بلاخره هویت دار شدم

 

 

 

با قلبی منقلب شده گفت : وای باورم نمیشه..

با چشمک گفت : خوشحال شدی!!

 

دروغ چرا خیلی خوش حال بودم

_اره خوشحالم

منم بلاخره هویت دار شدم

 

لبخندی زد و گفت : بهت تبریک می گم باید به عموم رو هم خبر بدم

گوشی رو بیرون اورد شماره رو گرفت

خواست زنگ

بزنه که گفتم : میشه خودم

شخصا این خبر رو بهش بدم

 

دست رادمان از حرکت ایستاد سرش رو تکون داد و گفت : باشه

بعد دست اشاره ای به ماشین کرد

و گفت : بریم!؟

سرم رو تکون دادم و گفتم : اره بریم..

خیلی هیجان دارم

تک خنده ای کرد و گفت : پس بشین که باید بریم خبر خوب بهش بدم

 

چشمکی بهش زدم

و گفتم : ای به چشم پسر عمو

خودم رو تکون دادم و با قدم های اروم شروع کردم به حرکت کردن

سوار ماشین شدم

 

***

 

کوروش خان نگاهی بهم کرد با لبخند بهش زل زدم

دلم می خواست بپرم توی بغلش

و واقعا هم همینطور بود خودم رو پریدم توی بغلش..

_بابا..

کوروش خان همینطور مونده بود

 

_بابا..

چی گفتی!؟

خودم گریه ام گرفته بود

اشک از چشم هام هام شروع کرد به اومدن..

ازش فاصله گرفتم باورم نمیشد

منم خانواده داشته باشم با گریه گفتم : همه چی درست شد..

من دختر شما هستم شمام پدر من هستید

 

کوروش خان نگاهش براق‌شد

_راست می گی دخترم!؟

سرم رو تکون دادم و گفتم : اره

 

 

 

_ اره

خندید با صدای بلند حالا نوبت کوروش خان بود که خودش رو سمت من بکشونه اومد سمتم

و بغلم کرد عمیق منو به خودش فشار داد با خنده گفت : باورم نمیشه

خدا بلاخره جوابم رو داد عالیه عالی..

اب دهنم رو قورت دادم

 

هیجان داشتم اینکه منم هویت دار شدم خانواده داشتم خیلی برام جالب بود

کوروش خان منو از بغلش کشید بیرون با لبخند عمیق شده بهم نگاه کرد..

 

_خوب دخترم حالا که دختر منی باید بیایی باهام حرف بزنی..

مچ دست منو کرفت و برد سمت

پذیرایی دلم نیومد من باید برم دنبال سرش راه افتادم.

 

تا به حرف هاش گوش بدم

 

****

 

مامان که منو دید با اخم و تخم بهم خیره شد..

خودم رو کشیدم جلو و گفتم : الهی قربونت برم مامان

چرا باز اخم کردی..

دست به سینه شد : چرا دیر کردی!.

_من دیر کردم!!؟؟

_اره کجا بودی ‌.

 

سعی کردم ذوقم رو پنهان کنم به کوروش خان گفتم که نمی تونم بیام باهاش زندگی کنم

چون خودم خانواده دارم قبول کرد

عوضش ازم قول گرفت که بهش سر بزنم.

 

خودم رو کشیدم جلو و گفتم : هیچی مامان رفتم با رادمان جواب ازمایش بگیرم

مامان چند لحظه نگاه خیره بهم کرد

_خوب چی شد

 

 

 

4.8/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x