رمانرمان پاییز خزون

رمان پاییزه خزون پارت ۱

 

 

پاییزه خزون

#پارت ۱
چقد حال هوام پاییزیه ،چشمام بارونیه قلبم طوفانیه ، خیلی از چیزارو دارم ولی هیچی ندارم، هوای دلم باد و خروش زیادی داره دریغ از کمی آرامش، دریغ از کمی شادی ،اگر این دله پر غمم رو بشکافن ،میبینند که چیزی غیر از غم نیست .

مثله همه این سه روز سره مزار عزیزترینای زندگیم نشسته بودم
اخ که چقد گورستان تاریکه ،مثله شب حتی تاریک تر از شب، شبه تاریک که با کلمه ای مثه صبح قهره،
قبلنا میگفتن گورستون سرد ،خاک سرد خندم میگرفت ولی طی این سه روز خوب با هم عجین شدیم اون سرده منم سردم، سرد تر از همیشه ،قلبم حرارتی برای تپیدن نداره.

امان از مرگ که ویران کنندست، نه ویران کننده قلب اون کسی که رفته، نابود کردن اونایی که هستن و موندن ، ولی نمیدونن دیگ با این ندیدنا و دلتنگ شدنا چیکار کنند .
چقد بده که نتونی حرف بزنی، زار بزنی ..خواهرم زار میزد،  خاک روی سرش میریخت ولی من دریغ از یه قطره اشک .احساس میکنم افتادم ته یه چاهی که هیچکی نیست منو نجات بده ،خودمم و خودم… .صدای شیون فامیلا اذیتم میکرد کاشکی یکی بهشون میگف که کمتر گریه کنند شاید مامانم سرش درد بگیره ،شاید بابام اعصابش خورد شه با این حجم از صدای شیون .کاشکی میتونستم داد بزنم حرف بزنم بگم هیس گریه نکنید مامانم سرش درد میگیره بابام اعصابش بهم میریزه اخه این چند وقته ی ذره بخاطره مشکلات مالی اعصابش بهم ریخته بود ولی حیف که  نگاهم حرف های ناگفتنی بود ، نگاه کردم  تک به تک اومده بودن همونایی که شاید یک سال درمیونم نمیدیدمشون همونایی که از ما خوششون نمیومد .

حال هوای هواهم مثه من بود ابری متمایل به بارونی، دوست داشت بباره ولی نمیبارید کاشکی باهم دو تایی بباریم چون این بغض لعنتی خواب و خوراکو از من گرفته . نجواهایی رو توی گوشم میفهمیدم ولی نمفهمیدم چرا اینا نمیفهمیدن که من گنگم، نمیفهمم چی میگن …چرا نمی زارن با بی کسیه دختر ۱۹ سال ای که نه بابا داره نه مامان کنار بیام . آبجیم اومد باهام حرف زد ازم در خواست گریه کرد ولی جوابش همون نگاه سرده این روزام بود آخر سر دست ب دامنه پسر خالم شدن ولی نمیفهمیدن ک من دیگ نایی برای کاری ندارم حتی برای گریه کردن… .نمیفهمیدن باخاک کردن عزیزام زیره خاک منم خاک کردن اینا هیچکدومشون نمیفهمن که من چه بی کسی شدم، دیگ نمیدونم وقتی هوس شیرینی خامه ای کردم باید به کی زنگ بزنم یا هوس قرمه سبزی کردم به کی بگم برام درست کنه اینا هیچی نمیدونن از دردای خوب نشدنیم نمیدونند.
ت این ۳ روز به اندازه یه غاره بزرگ تنهایی جمع کردم .فک کنم مراسم روبه اتمام بود که همه میومدن ‌و تسلیت میگفتن جوابه منم همونه نگاه سرد بود احساس میکنم فلج شدم فلج فکی، لبام کش نمیاد.. گونه هام خشکه . مهمونا کم کم داشتن میرفتن خاله هام پیشم اومدن آخ کاشکی میتونستم برم بغلشون کنم منکه مامانمو نداشتم ،حداقل خالهامو بجای مامانم بو کنم آخ الهی دوره قلباشون برم ک سعی میکردن جلوم گریه نکنن و عادی باشن بهم دلگرمی میدادن ولی نمیدونستن من ت این دنیا نیستم من ت دنیای تنهایی خودم اسیر شدم اسارتی که آزادی درکار نیست.

کم کم جمعیت کمو کم تر میشد دیگ تقریبا همه خودیا بودن… بعضیاهم رفته بودن تا کارای مجلسو بکنن ماهم سره خاک نشسته بودیم آبجیم و  داداشم خاله هام و داییام و  عمو هام همه گریه میکردن، من فقط نظاره گر بودم این تنها کاری بود که از دستم بر  بر میومد کم کم عزم رفتن کردیم دلم میخواست بمونم پیش عزیزام ولی حیف که این زبون باهام   ناسازگار بود و نمیتونستم حرف بزنم . سوار ماشین  شدیم و راه افتادیم آهنگ ملایمی داشت پخش .میشد  آهنگ خیلی غمگین از علی زند وکیل (لا لایی)
فضای ماشین برام خفقان اور بود اسید معدم مدام بالا میومد راه تنفسیم می بست ولی نمیتونستم چیزی بگم بهشون، حالم اصلا خوب نبود احساس میکردم یکی دستشو گذاشته رو گلوم راه تنفسم بسته شده ،هی نفس بلند میکشیدم ولی بازم خوب نشدم زنداداشم فهمید مشکل دارم نمیتونم نفس بکشم به شوهر خواهرم گف بزنه کنار تا آب بزنم به دست و صورتم ولی هر کاری میکردم این سنگ پایین نمیرفت هی ازم میخواستن که حرف بزنم ولی نمیتونستم هی ازم میخواستن که نفس بکشم ولی نمیفهمیدن ک نمیتونم اینکارو انجام بدم شوهر خواهرم هی مشت میزد ب کمرم زنداداشم آبخوردم میداد ..آبجیمم شیون و از سر گرفت که احساس کردم جای منم گریه کرد یکمی ک گذشت حالم بهتر نشده بود ولی تقصیر اینا چی بود گناه داشتن تو این هوای سرده پاییزی وسطه جاده باشند  چشمام و روی هم گذاشتمو بهشون با چشم فهموندم که حالم خوبه بعد از چند دقیقه راه افتادیم . سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم خنکیش حسه خوبی رو بهم میداد چشامو بستم غرق شدم تو خاطرات وجب به وجبشو گشتم هر جارو که میگشتم مامان بابام بودن ولی الان کجان ؟!زیره خروارها خاک سرد و نمور تو این هوای سرد فقط خداکنه زیاد سردشون نشه آخه یادمه مامانم خیلی سرمایی بود بابام خیلی تو سرما پاهاش درد میگرفت . غوطه ور بودم تو خاطرات که نفهمیدم کی رسیدیم اصلا علاقه ای به خونه رفتن نداشتم دوس داشتم تا آخر عمرم تو خیابونا پرسه بزنم ولی به اون خونه بر نگردم دوس نداشتم که  پارچه و بنرای مشکیو ببینم کاشکی میفهمیدن کاشکی ولم میکردن برای خودم ،شاید خوب شدم ولی حیف .نگاه های سنگین زیادی رو روی خودم حس میکردم نگاهاشونو دوس نداشتم همشون ترحم بود بیزار بودم از ترحم به کسی ،خیلیاشون تسلیت میگفتن بهم ولی جوابه من دوباره همون نگاه های خاکی بود ،شاید بشه گفت سرماش از خاکم بیشتر بود چون هیچ حسیو بهشون القا نمیکرد . عوضش خواهرم جوابه تک تک و میداد و تشکر میکرد  . به محض وارد شدنم به واحد اپاراتمان بدو بدو سمته اتاقم رفتم ‌ و داخل شدم و  درشو قفل کردم ‌. کاشکی بفهمن نیاز دارم به تنهایی ، البته میدونم دیگ از این به بعد کسیو ندارماااا ولی خوب نیاز دارم به تنهایی به اینکه چیشد که اینجوری شد چرا به اینجا رسیدم .خواهرم در میزد که در و باز کنم ولی من همون پشت در خشک شده بودم احساس میکردم گیر کردم تویه مرداب که هر چقدر بیشتر دست و پامیزنم بیشتر غرق میشم آبجیمم که دید دروباز نمیکنم رفت  و من موندم و اتاق تاریک و کلی خاطره . نمیدونمو نفهمیدم زمان و ساعت چجوری سپری شد فقط یه زمانی به خودم اومدم دیدم یکی داره محکم به در میکوبه …داداشم بود حتما فک کردن بلایی سره خودم اوردم . داداشم از اون ور درو محکم میکوبید و تهدید میکرد فک کنم مهمونا رفته بودن که اینقد عربده میزد . ولی کاشکی میتونستم داد بزنم بگم خوبم حالم خوبه نگران نباشید.. این پاهای لعنتیمم قدرت راه رفتن نداشت نمیدونم چرا ولی حسشون نمیکردم نمیتونستم تکون بخورمو  قفلو باز کنم

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *