رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 144

 

 

بی مقدمه و با بی پاسخ گذاشتن سوالش گفتم:

 

 

-من باید برم…خداحافظ یاسین!

 

 

بلند شد و دنبالم اومد.اینجا به اینکه دختر و پسری خلوت بکنن گیر میدادن.

ولی اون انگار دیگه نمیخواست به همچین موضوعی اهمیت بده…منو چرخوند سمت خودش.

زل زد تو چشمهام و پرسید:

 

 

-پای کس دیگه ای در میونه ؟ هان !؟ اگه هست بگو…

رک بگو این بهتر از اینکه واسه من ناز و غمزه ی بیخودی بیای!

 

 

اگه گفتن همچین چیزی باعث میشد اون دست از سرم برداره و بیخیال بشه تا همچی به خیر بشه چرا نباید میگفتم !؟

در هر صورت من و یاسین دیگه هیچوقت نمیتونستیم باهم و کنار هم بمونیم و این رابطه و عشق رو ادامه بدیم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-آره…

 

 

بهت زده پرسید:

 

 

-آره ؟

 

 

سرمو تکون دادم و تند تند جواب دادم:

 

 

-آره…آره پای کس دیگه ای درمیونه! حالا دیگه بیخیال شوووو…

 

 

وا رفته و شکست خورده نگاهم کرد.

دستمو رها کرد و بعد لیوان کوچیک رو محکم زد زمین و گفت:

 

 

-آهاااان !پس من از چشمت افتادم و یکی دیگه به دلت نشسته!

 

 

با گفتن حرف بعدیم به همچی خاتمه دادم و گفتم:

 

 

-آره…دقیقا موضوع همینه!

 

 

-حالم ازت بهم میخوره سوفیا!

حالم ازت بهم میخوره…تو همون گهی بودی که بقیه میگفتن هستی و من باور نداشتم! ولی هستی!

 

 

تنه ی محکمی به شونه ام زد و از کنارم رد شد و رفت.

چشم دوختم به لیوان یکبار مصرف مچاله شده و قهوه ی ریخته شده ی روی زمین.

اشک تو چشمهام جمع شده بود.

من چاره ای نداشتم.

چاره ای جز اینکه تن بدم به قولی که داده بودم !

به قول و قراری که باید عملی میشد!

اشکهای جاری شده از چشمهام رو کنار زدم.

نمیخواستم کسی این بغض و این قطره های اشک رو ببینه…

بغضمو فرو خوردم و قدم زنان به سمت سلف رفتم.

رفتم که غذا بگیرم.

خواستم کارتمو بکشم که متصدی آشپزخونه گفت:

 

 

-نکش! تموم شد!

 

 

دستمو پایین آوردم و با قیافه ای زار پرسیدم:

 

 

-نیست!؟

 

 

لبخند زد و گفت:

 

 

-آره…دیر اومدی! یه نگاه به ساعتت بنداز؟

الان فقط ته دیگ داریم…میخوای بهت بدم !؟

 

 

بی حوصله و خسته سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

 

 

-نه! آب که دارین؟لااقل یه بطری آب معدنی بدین!

 

 

خوشبختانه آب معدنی داشت و بهم داد.

ازش گرفتمش و قدم زنان یه جای خالی پیدا کردم و همونجا رفتم.

شلوغ بود و خیلی از بچه ها حتی با وجود اینکه غذاشون رو خورده بودن اما بازهم اونجا نشسته بودن و حرف میزدن و بگو بخند میکردن.

کیفمو گذاشتم روی میز و سر بطری رو باز کردم و چند جرعه آب خوردم.

چنددقیقه ای نگذشته بود که بهراد با یه ظرف غذا اومد سمتم.

رو به روم نشست و ظرف غذای توی دستش رو پیش روم گذاشت و گفت:

 

 

-دیدم غذا گیرت نیومد…بیا! اینو بخور گشنه نمونی!

 

 

غذارو پس زدم و گفتم:

 

 

-ممنون! میرم بیرون یه چیزی میخورم! لازم نیست از خود گذشتگی بکنی !

 

 

دوباره غذارو سر داد سمتم و گفت:

 

 

-از خود گذشتگی چیه؟ من با بچه ها ساندویچ خوردم.

سهمیه غذارو دیگه نتونستم بخورم.مال تو !

 

 

اهسته و زیر لب ازش تشکر کردم و گفتم:

 

 

-باشه ممنون !

 

 

قاشق رو برداشتم و تو ظرف غذا چرخوندم.

با اینکه گشنه ام بود اما حالم اونقدر خراب بود که میلی به خوردن نداشتم.یعنی ضعف داشتم اما دست و دلم به خوردن نمی رفت!

سنگینی نگاه های بهراد رو روی خودم احساس میکردم.

خیلی آروم پرسید:

 

 

-میخوای من برم راحت غذاتو بخوری !؟

 

 

تو فکر یاسین بودم و اون چون اینو گفت از فکر بیرون اومدم و جواب دادم:

 

 

-نه بابا…من راحتم!

 

 

اینو گفتم و یه لقمه غذا خوردم.سرد بود ولی به اجبار چند لقمه ای رو خوردم….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *