رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 155

 

*یاسین*

 

 

اون رفته بود و من سعی داشتم ذهنم رو از این رفتن منحرف کنم.

باید به درو دیوار گل و گیاه و هرچیزی فکر میکردم جز سوفیا!

جز اون که منو بد به بازی گرفته و رفته بود!

من عاشقش بودم و اون واسه دوستیم میخواستم.واسه یه زمان کوتاه.مسخره نبود!؟

آه عمیقی کشیدم و شروع کردم قدم زدن.

باورم نمیشد که واسه همیشه از اینجا رفته.عین کسی بودم که عزیزترین کسش رو از دست داده و حالا اونقدر تو شوک این رفتن هست که همچنان گرم و حالیش نیست چی به سرش اومده!

به این راه رفتن و چرخیدن و خلوت باخودم احتباج داشتم.

باید آروم میشدم.

باید به خودم مسلط میشدم.

باید می پذیدفتم همچی تموم شده و من دیگه مبتید به سوفیا فکر کنم.

همچی!

تو خودم بودم که مائده بدو بدو اومدم سمتم.

گله مندانه نگاهم کرد و گفت:

 

 

-یاااااسین! تو چرا هنوز اینجایی!؟

 

 

بی حوصله و خسته پرسیدم:

 

 

-باید کجا باشم !؟

 

 

عصبی و کفری پرسید:

 

 

– قرار نبود بری آرایشگاه دستی به موهات بکشی!؟

ته ریشتم بزن …من ته ریش دوست ندارم !

شلخته نشونت میده!

 

 

پوزخند زدم.ظاهرا از این به بعد باید میشدم اونی که مائده دوست داره و میپسنده.

سگرمه هامو زدم توی هم و گفتم:

 

 

-نیازی به آرایشگاه رفتن نیست.

یه ته ریش دیگه…خودم اصلاح میکنم !

 

 

اخم کرد.بیزار بودم از وقتهایی که سعی داشت تغییرم بده تا اون چیزی که خودش میپسنده بشم.

دست به سینه شد و با حالتی گله مند پرسید:

 

 

-یعنی واقعا تصمیم نداری بری آرایشگاه؟ آخه اینجوری که نمیشه! مثل شلخته ها می مونی.

دوستهای منم قراره بیان نمیخوام فکر کنن تو شلخته ای و با این سرو کضع ببیننت!

 

 

دیگه داشت با این حرفهای مسخره اش اعصابم رو بهم می ریخت.

از اینکه میخواست من اونی باشم که خودش میخواد.

کلافه و واسه اینکه دست از سرم برداره خیلی جدی گفتم:

 

 

-از نظر خودم هیچ احتیاجی به آرایشگاه رفتن ندارم اصلا هم واسم مهم نیست دوستای تو درموردم چیفکر میکنن!

 

 

متعجب و جاخورده با چشمهای درشت شده نگاهش کردم و پرسیدم:

 

 

-یااااسین! واقعا که ! من فقط میخوام تو مرتب باشی و خوشتیپ این چیز خیلی زیادیه از نظر تو !؟

 

 

خودم کلافه و خسته بودم و حالا اون هم شده بود مته رو مخ!

واسه اینکه دست از سرم برداره گفتم:

 

 

-باشه! باشه! میرم.الان میرم.خوبه! راضی شدی!؟

 

 

سر جنبوند و با ضایت خاطر جواب داد:

 

 

-آهاااان! حالا این شد یه چیزی!

 

 

راهم رو به سمت عمارت کج کردم و خودمو رسوندم به اتاق.

خسته و بی حوصله و بی ذوق و بی اشتیاق رفتم سمت تخت.

سوئیچ ماشین و تلفن همراهم رو از روی عسلی برداشتم که ناخوداگاه چشمم رفت سمت عکسی که سوفی ازم گرفته بود.یه عکس با عنوان قایمکی و یهویی!

نشستم رو تخت و با گرفتن عکس نگاهی بهش انداختم.

حس کردم تمام خاطره هام در عرض چند ثانیه زنده و مرور شدن!

آخه چرا !؟ چرا سوفی اینکارو با من کرد…

غرق مرور همین خاطره های آزار دهنده بودم که در باز شد و مامان اومد داخل.

فورا عکس توی دستم رو مچاله کردم که اون نبینه.

اومد وکنارم نشست و با کشیدن یه نفس عمیق گفت:

 

 

-رفت!

 

 

میدونستم منظورش کیه واسه همین بلافاصله گفتم:

 

 

-به سلامت یا حتی اصلا به درک! مهم نیست!

 

 

سرش رو چرخوندم سمتم.سنگینی نگاه هاش اذیت کننده بودن.

آهسته پرسید:

 

 

-واقعا به درک !

 

 

نفرت تو وجودم زبونه میکشید.سرم رو تکون دادم و گفتم:

 

 

-آره…به درک!

 

 

متعجب و جاخورده پرسید:

 

 

-واقعا !؟ به درک !؟ یاسین میدونی داری راجع به کی حرف میزنی!؟

 

 

با عصبانیت و صدای بلند جواب دادم:

 

 

-آره میدونم…دارم راجع به یه آدم عوضی حرف میزنم.

راجع به یه آدم مزخرف…

یه هرزه…یه کثافت …یه بی وفا!

 

 

دستمو گرفت و دیگه نذاشت ادامه بدم:

 

 

-یاسین…نگو…تو هیچی نمیدونی!

 

 

پوزخند زدم و خیره به رو به رو گفتم:

 

 

-دیگه چیزی نمونده که من ندونم.سوفیا منو به بازی گرفته بود.

از اولش هم نمیخواست.

من واسش یکی بودم که باهاش وقتشو پر میکرد همین نه بیشتر!

 

 

دستشو روی شونه ام گذاشت و با صدای گرفته و بغض گفت:

 

 

-اشتباه میکنی عزیزم! اونطور که فکر میکنی نیست

 

 

سرمو به سمتش برگردوندم و خیره به صورت محزونش گفتم:

 

 

-مامان…سوفیا دیگه واسه من مرده! تموم شده…نه من دیگه اسمشو میارم نه شما! وسلام…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. مگه این چند پارت هنو تموم نشده.
    چقدر نویسنده الکی کشش میدی اخه.
    فاصله بین خطوط میزاری که مثلا بگی زیاد نوشتم .
    از اون‌آدمهایی هستی که خیلی خیلی …. هستند والا

  2. آخه این چه وضعی پارت خیلی کوتاه فقط دو کلمه چخبره اصلا ذوق و شوق نداره یکمی طولانی تر باشه منتظر پارت بعدی هستم
    هر روز اپارت کذاری کنید بهتره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *