رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 157

 

خودم رسوندم به اتاق کارش.
هر وقت تو عمارت خبری ازش نبود فقط یه جا میشد پیداش کرد اون هم فقط اتاق کار بود.
خیلی چیزا بود که باید برای من روشن میشد.خیلی چیزا.
چند ضربه به در زدم تا مطمئن بشم داخله.چند ثانیه بعد صداش از داخل به گوشم رسید و مطمئنم کرد اشتباه فکر نمیکردم:

-سرم شلوغه!

یه اینبار نباید سرش برای من شلوغ باشه.
از پشت در گفتم:

-یاسینم…کار واجب دارم!

-خیلی خب بیا داخل!

خیلی سریع در رو باز کردم و رفتم داخل.پر از خشم بودم.
پر از گله.آخه چرا و بر اساس چه منطقی من باید از همه ی این اتفاقاتی که به خودمم ربط پیدا میکردن یه جورایی بیخبر باشم !؟
تا رفتم داخل و منو دید گفت:

-به به! آقا یاسین! شاه داماد!

اه! چقدر حالم از این اصطلاح بهم میخورد!
از این اصطلاحی که نه تنها خوشحالم نمیکرد بلکه حالمم از خودم بد میکرد!
چند گامی جلو رفتم و به طعنه گفتم:

-علی الحساب که بیشتر شبیه به بازیچه هام!
شبیه به عروسکهای خیمه شب بازی!

مشغول یادداشت برداری بود اما تا من این حرفهای معنی دار و پر نیش و کنایه رو زدم سرش رو بالا گرفت و چشمهاش زوم شدن رو چشمهام.
با مکث پرسید:

-خبری شده !؟

دیگه نیازی به مقدمه چینی نبود.
من پدرمو خوب میشناختم.
پول و ارث و میراث خانوادگی همیشه برای اون یه اولویت بود و این اولویت اونقدر حائز اهمیت بود که میخواست هرجور شده من رو تو عمل انجام شده ی اردواج با مائده قرار بده!
آروم بودم اما عصبی.
باهمون حالت پرسیدم:

-شما با سوفیا همچین قراری گذاشتین ؟

خودش رو زد به اون راه و پرسید:

-چه قراری ؟!

با دلخوری جواب دادم:

– دوری از من در برابر برگشت منصور

چنددقیقه ای بربر نگاهم کرد و بعد پرسید:

-خودش اینو بهت گفت!؟

پوزخند زدم.لابد میخواست مقصر جلوه اش بده.
سری تکون دادم و گفتم:

-نه! خودش رو نه من دیدم و نه باهاش گپ زدم.
اصلا مگه مهمه ؟!
ولی قضیه همینه.درست ؟
شما ازش خواستین قید من رو بزنه عوضش از منصور خواستین برگرده…
شما کلک زدین بابا!
در زمان خوبی کلک خوبی زدین چون در هر صورت منصور میخواست برگرده!
از یک ماه پیش بیشتر از همیشه باهاش در ارتباط بودم.
گفت دیگه خسته شده…سورنا بیشتر از همیشه بهانه ی مادرش رو میگیره و با هیچکسی هم ارتباط برقرار نمیکنه.
منزوی شده و روانشناسها کمبود مادر تو زندگی و دوری از مادرش رو دلیلش میدونن واسه همین تصمیم گرفت برگرده!
شما سوفیا رو فریب دادین بابا!
کاری کردین درس و دانشگاه و منو ول کنه و برگرده شیراز!
این منصفانه نیست بابا! کار خوبی نکردی. کار خوبی نکردی بابا…

نفس عمیقی کشید و خودکار توی دستش رو گذاشت روی میز و گفت:

-این منم که تشخیص میدم کار درست و غلط چیه!
کار درست ازدواج تو با مائده اس و کار غلط بودن با سوفیا!
دختر یه کافی چی ساده!

انگشتهام مشت شدن.زل زدم تو چشمهاش و پرسیدم:

-و اصلا براتون مهم نیست احساسی که من به مائده دارم چه احساسیه !؟

خیلی مطمئن جواب داد:

-احساس به وجود میاد! وقتی وارد زندگی با مائده بشی این احساس کم کم به وجود میاد

پوزخندی زدم و بعد از یه مکث و سکوت کوتاه پرسیدم:

-یه سوال ازتون بپرسم جوابش رو بهم میدین!

باهمون خونسردی و ریلکسی همیشگیش گفت:

-بپرس…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-اگه الان بهتون بگن باید با خواهرتون ازدواج کنید چیکار میکنید؟
اگه یقه تون رو بگیرن و بخوان به زور مجبورتون کنن
پای سفره ی عقد با خواهرت بشینی چه حسی بهتون دست میده ؟

عصبانی شد اما حرفی نزد.
فقط دنبال این بود بفهمه هدف من از پرسیدن این سوال چیه!
که البته شک نداشتم خودش هم کم کم متوجه شد!
مکث کردم و بعد سکوت سنگین اتاق رو دوباره شکستم و گفتم:

-مائده عین خواهر منه! داری منو مجبور میکنی با کسی که همچین احساسی رو بهش دارم ازدواج کنم!
باخواهرم…

هیچی نگفت.حتی یک کلمه!
عقب عقب رفتم و بعد هم
نگاه آخرو بهش انداختم و از اونجا اومدم بیرون…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 دیدگاه ها

  1. بالاخره اومد
    ولی خیلی کم بود یه دیقه ای تموم شد
    اینطوری که بخاین پارت بزارین آدم یادش میره داستان از چه قرار بوده و حس و خالش میپره

  2. نویسنده تو رو جان جدت زودتر و بیشتر پارت بزار جای حساس ماجرا بخدا پیر شدیم
    پارت بعدی لطفاً زودتر🥺

  3. نمیدومم چرا حس میکنم نوییسنده حافظه ش ضعیفه و فراموشی داره…
    .
    آخه تموم بحثی(ازدواج با خواهرش …و حسش، اینکه مائده مثل خواهرشه) که تو این پارت روش مانور داده بود رو قبلا نوشته شده بود و ازش گذشت…الان داره به عنوان ترفندو تحریک از طرف یاسین برای وجدان باباش استفاده میشه..و کاااااملا تکراری..!!! باره ها چنین پدیده های خارق العاده تو این رمان بوده هخخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن