رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 166

 

 

 

به خاطر بابا سر به زیر انداختم و گفتم:

 

 

-ببخشید بابت رفتارم….

 

 

مسیر و جهت نگاهش به خودم ختم‌میشد اما چیزی نگفت.

با نادیده گرفتن من کاملا مشغول صحبت با بابا شد.چند بار دلم‌میخواست بلند بشم و برم اما هر بار قبلش بابا سر حرف رو به یه نحوی با من هم باز میکرد و به ناچار مجبور میشدم‌بمونم تا وقتی که بازهم مجبور شد خودش بره سمت صندوق.

تنها موندن با این‌پسره رو اصلا دوست نداشتم برای همین گفتم:

 

 

-اگه چیزی لازم ….

 

 

حرفم تموم نشده بود که گفت:

 

 

-ازم معذرت خواهی کرده بودی چون برادر گلاره ام ؟!یعنی اگه برادر گلاره نبودم بازم‌میخواستی یه اونطور رفتاری با مشتری داشته باشی !؟

 

 

چشمهام روی صورتش به گردش دراومد.

حالا که خوب نگاهش میکردم اینو بیشتر متوجه میشدم که آره…

شباهت های فاحشی با گلاره داره.

مثل چشمهاش…مثل لبهاش…مثل رنگ پوست و شکوه صورتشون!

یه نفس عمیق آروم کشیدم و بعد هم جواب دادم:

 

 

-اگه مثل تو بچه پرو بازی دربیاره آره….

 

 

خندید.فکر کنم انتظار اینکه گردن کج کنم و حرفهای دیگه ای جز این رو بزنم داشت‌.

سرش رو تکون داد و آهسته لب زد:

 

 

-عجب! پس بگو میخوای مشتری پرونی بکنی و باباتو تا مرز ورشکستگی پیش ببری!

 

 

شونه هام رو بالا و پایین کردم و گفتم:

 

 

-مهم نیست ولی در مورد شما باید بگم که واقعا معذرت میخوام.من نمیدونستم برادر گلاره ای…

 

 

سرش رو به سمت پنجره برگردوند و با نگاه به دنیای بیرون گفت:

 

 

…-اینجا تقریبا پاتوق منه…

آموزشگاه من یه خیابون پایینتره. معمولا هر وقت پیاده از اونجا میرنم بیرون بعدش میام اینجا.

و فقط دلم‌میخواد اینجا بشینم…

 

 

مکث کرد.سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

 

 

-برای همین اصرار داشتم که حتما اینجا بشینم راستی….به موسیقی علاقه داری؟به کنسرت رفتن !؟

 

 

سوالش یهویی و غیر منتظره بود.اصلا نفهمیدم چرا همچین چیزی پرسید‌…

 

ولی در هر صورت جواب من یه بله ی محکم بود.

آخه اصلا مگه کسی هم هست که موسیقی دوست نداشته باشه !؟

انگشتهامو توی هم قفل کردم و گفتم:

 

 

-آدما دو دسته ان…یا موسیقدونن یا موسیقی دوست..

 

 

لبخند ملیحی روی صورتش نشوند و پرسید:

 

 

-حالا شما جز کدوم دسته این!؟

 

 

یه صورت و حالت متفکر به خودم‌گرفتم و بعد هم‌جواب دادم:

 

 

-اومممم…خب…میدونی‌‌‌….به لطف بابا محمدرضا میتونم سه تار بزنم و یکمم پیانو….

 

 

رفته رفته از اون حالت غرور و تکبر و عبوسی لحظات اول دیدار فاصله گرفت و بعد هم گفت:

 

 

-پس جز هر دو دسته ای!!!

 

 

ناخوداگاه کوتاه و آروم خندیدم و بعد هم‌ جواب دادم:

 

 

-بیشتر خودمو جز دسته ی دوم میبینم!

 

 

سرش رو به معنای فهمیدن و درک حرفم تکون داد و بعد هم دست توی جیب شلوارش فرو برد و حین بیرون آوردن کارتش گفت:

 

 

-ما فرداشب کنسرت داریم…به هر کدوم از اعضای گروه یه بلیط هدیه دادن .داشتم به این فکر میکردن بدمش به کی…

 

 

مکث کرد.اونو به سمت من گرفت و ادامه داد:

 

 

-الان جواب سوالم داده شد.میدمش به شما اگه از من قبولش بکنی…

 

 

از این هدیه اش جاخوردم البته دلیل این جاخوردگی بیشتر این بود که چرا باید تک بلیطش رو به من بده.

اونو ازش گرفتم اما همزمان پرسیدم:

 

 

-ولی…آخه…شما فقط همین یه بلیط رو دارین.نمیخواین بدینش به کس دیگه ای!؟

 

 

با لبخند پرسید:

 

 

-مثلا کی !؟

 

 

یکم فکر کردم و جواب دادم:

 

 

-مثلا گلی جون…

 

 

خندید و گفت:

 

 

-نه…گلی ترجیح میده وقتشو با محمدرضا بگذرونه نه اینکه تنهایی بلند بشه بیاد کنسرت من.بلیطها هم همه فروش رفتن…

چیزی نمونده که شرایط واسه اومدن محمدرضاهم جور بشه…

 

 

در هر صورت هدیه ی خوبی بود.

لبخند زدم و گذاشتمش تو جیبم و گفتم:

 

 

-ممنون…

 

 

-خواهش میکنم…

 

 

کف دستهامو روی میز گذاشتم و بعد هم‌نگاه آخرو بهش انداختم و با بلند شدن از روی صندلی رفتم که به کارهام برسم…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

  1. 😐😐😐من الان چی بگم به این نویسنده
    چرا همش دنبال حاشیه ای بابا برو سراغ اصل کاری آق یاسین و سوفیا جوووون
    من آخه می‌دونم تو آنقدر کش میدی اینا عاشق هم میشن بعدم داستان مزخرف میشه
    می‌دونی از اولم منصور قرار بود بیاد پس سوفی نباید بخاطر مادری که تو بچگی اونو ول کرد و رفت قید یاسین رو میزد .
    مادری که چنین کاری کنه بدرد نمیخوره .
    مادرش هم خیلی زور گو بود چون خودش عاشق بود نمی‌خواست سوفیا به عشقش برسه دیگه داری شورشو در میاری نویسنده جان

  2. احتمالا اینبار صوفی درگیر
    یه عشق خالص و ناب هستش.
    باباش نامزد کرده 😃😃😃😃😃😃 جل الخالق.
    خوشم‌میاد نویسنده یه چند ماهی همینجور تو کافه میمونه تا بخواد بره کنسرت و …
    دیگه قیامت شده و کرونا رفته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *